کاریکلماتور
آن قدر نازک بین بود که چیز های نازک تر از مورا نمی دید.
آن قدر از شب می ترسید که خورشید را دزدید.
غنچه گاهی از ترس چیده شدن باز نمی شود.
سایه ی مرگ تنها سایه ای است که هیچ نوری عامل آن نیست.
از وقتی که برق اختراع شد ماه حسود تر شد.
دلم برای تماشای لک لک ها لک زده است.
تمام خروس ها به خاطر حسادت به ساعت های زنگ دار زودتر از ساعت مقرر بانگ سر می دهند.
قطره ی باران از چسمم تقاضای پناهندگی کرد.
خورشید آرزو ی دیدن ستارگان را با خود به گور می برد.

