تبليغاتX
شاید کمی دیر است

داستان

 
 
روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.
رهگذری او را دید و پرسید:" برای چه عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی؟ "
مرد پاسخ داد:" این طبیعت عقرب است که نیش بزید ولی طبیعت من این است که عشق بورزم. "
چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟
عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نکن حتی اگر دیگران تو را بیازارند.


سه شنبه 28 آبان1387 |

جاي پا

 
 

 

شبي از شبها، مردي خواب عجيبي ديد. او ديد که در عالم رويا پابه‏پاي خداوند روي ماسه‏هاي ساحل دريا قدم مي‏زند و در همان حال، در آسمان بالاي سرش، خاطرات دوران زندگيش به صورت فيلمي در حال نمايش است.
او که محو تماشاي زندگيش بود، ناگهان متوجه شد که گاهي فقط جاي پاي يک نفر روي شنها ديده مي‏شود و آن هم وقتهايي است که او دوران پر درد و رنج زندگيش را طي ميکرده است.
بنابراين با ناراحتي به خدا که در کنارش راه مي‏رفت رو کرد و گفت: پروردگارا ... تو فرموده بودي که اگر کسي به تو روي آورد و تو را دوست بدارد، در تمام مسير زندگي کنارش خواهي بود و او را محافظت خواهي کرد. پس چرا در مشکل‏ترين لحظات زندگي‏ام فقط جاي پاي يک نفر وجود دارد، چرا مرا در لحظاتي که به تو سخت نياز داشتم، تنها گذاشتي؟
خداوند لبخندي زد و گفت: بنده عزيزم، من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشته‏ام. زمانهايي که در رنج و سختي بودي، من تو را روي دستانم بلند کرده بودم تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کني!



شنبه 16 شهریور1387 |

داستان

 
 
دو عدد پنج بودند كه با هم زير سقف خانه اي زندگي مي كردند.
يكي از آنها با خودكار نوشته شده بود، آن يكي با مداد.
آنها با هم دوست بودند اما نه چندان صميمي.
صبح به صبح كه مي شد، هر دو از خواب بيدار مي شدند.
پرده ها را كنار مي زدند وپشت پنجره كه مي آمدند 5 مدادي مي گفت:«خدايا... صبح بخير...»

5 خودكاري مي گفت:«آه خداي من... باز هم صبح شد.» و آنها با اين جملات روز خود را شروع مي كردند.



چهارشنبه 6 شهریور1387 |
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!



سه شنبه 22 مرداد1387 |

داستان

 
 

 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!
بدون شرح



شنبه 9 تیر1386 |

 
 

 

زیر درخت انار

ليلي زير درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ.

گلها انار شد داغ داغ.هر اناري هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند.دانه ها توي انار جا نمي شدند.

انار كوچك بود.دانه ها تركيدند.انار ترك برداشت.

خون انار روي دست ليلي چكيد.

ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد.مجنون به ليلي اش رسيد.

خدا گفت : راز رسيدن فقط همين بود.

كافي است انار دلت ترك بخورد.



شنبه 4 فروردین1386 |

 
 
 
تمثیل زندگان مرده
 
دنیا قبرستان شده و قبرها از گندیدگی و فساد پر شده.
 
 گاه زندگانی اندک از میان قبرها و کنار قبرستان می گذرندو چه بسیار است مردگان و مرده پرستان و مرده خواران.
 
 سپاه عظیمی از لاشه های جنبان را می بینی که به جان هم افتاده اند و پنداشته اند زنده اند چون می جنبند.
 
مردگان به کار مرگ مشغول اند و هر لحظه می میرند و اما دیگر زنده نمی شوند.
 
از مرگ می خورند واز مرگ می نوشند و به مرگ می اندیشند. مردگان مرده پرستانند. معبودشان مرده و آنکه مرده می پرستد و به مرگ مشغول است، خود می میرد و در قبرجای می گیرد.
 
آنان برای تداوم زندگی در قبر می کوشند و افزودن بر تاریکی قبر و کاهش محدوده های مقابر، توجه آنان را به خود واداشته با آنکه قبرستان، پر از قبرشدگان است اما همه تنها هستند و هر چه بر تعدادشان افزوده می شود تنها تر می شوند۰
 

Go to fullsize image



یکشنبه 15 بهمن1385 |

 
 
به نام حق
 
دو تا دانه توی خاک حاصلخيز بهاری کنار هم نشسته بودند .
دانه اولی گفت :
" من ميخواهم رشد کنم ! من ميخواهم ريشه هايم را هرچه عميق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالای سرم پخش کنم ... من ميخواهم شکوفه های لطيف خودم را همانند بيرق های رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم ... من ميخواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هايم احساس کنم "
و بدين ترتيب دانه روئيد .
دانه دومی گفت :
" من می ترسم . اگر من ريشه هايم را به دل خاک سياه فرو کنم ، نمی دانم که در آن تاريکی با چه چيزهايی روبرو خواهم شد . اگر از ميان خاک سفت بالای سرم را نگاه کنم ، امکان دارد شاخه های لطيفم آسيب ببينند ... چه خواهم کرد اگر شکوفه هايم باز شوند و ماری قصد خوردن آن ها را کند ؟ تازه ، اگر قرار باشد شکوفه هايم به گل نشينند ، احتمال دارد بچه کوچکی مرا از ريشه بيرون بکشد . نه ، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصيبم شود .
و بدين ترتيب دانه منتظر ماند .
مرغ خانگی که برای يافتن غذا مشغول کندوکاو زمين در اوائل بهار بود دانه را ديد و در يک چشم برهم زدن قورتش داد
 
 
 
 
 
در باب انديشه و تفکر
وسعت دنياي هر کس به اندازه وسعت انديشه اوست.
                                           ( نيچه )
 
 انديشيدن دشوارترين کار زندگي است و به همين دليل، تنها عده قليلي مي انديشند.
                                           ( فورد )
به ندرت به آنچه که داريم مي انديشيم، در حالي که پيوسته در انديشه چيزهايي هستيم که نداريم.
                                        ( شوپنهاور )
فکر کردن چه آسان است و عمل کردن چه دشوار. هيچ چيز در زندگي مشکل تر از اين نيست که انسان افکار خود را به عرصه عمل بگذارد.
                                          ( گوته )
شما باید پیش از آنکه در مورد هر مطلب مهمی تصمیم بگیرید در سکوت به مراقبه بپردازید، و از خداوند طلب دعای خیر کنید. در چنین حالتی قدرت خداوند در نهان قدرت شما است. در نهان ذهن شما ذهن حضرت حق است، و در پس اراده شما اراده او در عمل است.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا - قانون موفقیت
دانشجویی به پراماهانسا یوگاناندا گفت : به طرف تپه ها می روم که با خدا تنها باشم.
یوگاناندا پاسخ داد: به این شیوه از نظر معنوی پیشرفت نخواهی کرد. ذهن شما هنوز آماده نیست تا بتوانید عمیقاً روی خداوند متمرکز شوید. افکار شما بیشتر به خاطرات مردم و تفریحات دنیایی مشغول است، حتی اگر به غارنشینی بپردازید. شیوه درست تر این است که با شادمانی به وظایف خاکی خود بپردازید و روزانه مدتی به مراقبه مشغول باشید.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا - سخنان یوگاناندا
 


پنجشنبه 23 آذر1385 |
 -فکر کردم رفتی.
ميخنده :
-نه،نرفتم.
نميدونم چه احساسي دارم :
-کی ميری؟
فکر ميکنم اگه رفته بود چکار ميکردم؟ميتونستم رو مبل دراز بکشم،يه پتو بندازم رو خودم،پنجره ها رو باز کنم و کتاب بخونم.شام هم لازم نبود درست کنم،ساندويچ ميخوردم.لبخند ميزنم.
-به چی ميخندی؟
به چشماش نگاه نميکنم :
-خوشحالم که نرفتی.


پنجشنبه 18 آبان1385 |
درد

در طی این هفت ماه درد بی پایان، برای اولین بار به خواب عمیقی فرو رفته بود و خواب می دید. فرشته ای آمد وگفت: تو را، بر دو بخش خواهم کرد. بخشی را، به یادگار بر زمین خواهم گذاشت، و بخشی را با خود خواهم برد.
لبخندی بر لبش نشست. دردش تمام شد. رفت
.

وطن

زمانی عاشق شده بود که هنوز نه زبان بلد بود و نه به درستی میدانست که کجا و برای چه آمده. ولی زمانی فهمید، که هم زبان بلد بود و هم می دانست که کجا و به چه منظور آمده. او حتی درک کرده بود که مردم این سرزمین به چه زبانی، در کجا، چگونه و به چه منظور عبادت می کنند. دیگر به رنگ موهایش هم توجهی نداشت و با آنکه آخرین روز آخرین هفته سال بود، منتظر تبریک هیچ یک از هموطنانش نبود.
پس از پوشیدن کت مشکی، نگاهی به آینه کرده بود و متوجه شده بود که چهره اش هیچ شباهتی به عکس شناسنامه اش ندارد. برای شرکت در مراسم پایان سال از خانه خارج شد. شناسنامه اش را در اولین سطل زباله انداخت و دیگر هیچگاه به زبان مادری صحبت نکرد!

معامله

مرد مو سفید وقتی رسید که دخترک می خندید. خندهایش را دید و به خود لرزید. قرار داد خرید کلیه را امضا کرد و چکش را هم کشید. خارج که شد، نفسی کشید و خندید. دخترک ماند و چک و پس انداز سه ماه فاحشگی. او هنوز برای خرید قلب انتظار می کشید

شنبه 15 مهر1385 |

 
 

ميان دو روشنايي مبهم

نمي دانم چند وقت است اين جا هستم. چند دقيقه يا چند ساعت؟ شايد بخاطر آن كه

تا به حال فكر ِ به حركت در آوردن خورشيد ها و شب كردن روز را نكرده ام، آن ها هم

در آسمان تكان نخورده اند و ثابت ايستاده اند.

 آسمان همچنان روشن است و هوا خنك و مرطوب و من از روي رودي در حال ورود به

باغي هستم كه انبوه ِ درختان اش از پشت ديوار ِ گِلي ِ آن پيداست. همراه با جريان

اين آب ِ زلال، از توي سوراخي در ديوار، وارد فضايي مي شوم که به نظر آشنا مي رسد.

سرتاسر زيرين ِ شاخ و برگ درختان باغ را بخار آب پوشانده است و نور به زحمت راه خود

را از لا به لاي تنه هاي اين درختان بلند و پر شاخ و برگ با پوست هاي ضمخت و نمناك

و رگه رگه شان پيدا مي كند و به من مي رساند.

حس آرامي پيدا مي كنم. راحت و سبك مي شوم. جسم ام را نمي توانم ببينم و با

اينكه دو خورشيد در آسمان است سايه هايم را نيز پيدا نمي كنم. حالتي شبيه به پرواز

دارم اما انگار پرواز هم نمي كنم. انگار جسمي ندارم ولي با اين حال نسيم مرطوب و ملايمي

 كه بر روي آب در حال وزيدن است را مي توانم حس كنم. به دنبال کسي يا چيز ديگري

نمي گردم. خودم هستم و خودم. تنهايي ِ محض اين جا را مي فهمم و مي دانم كه اين

تنهايي ام از بين نمي رود و اين شايد به آن دليل است كه نمي خواهم تنهايي ام از

 بين رود. اين جا طوري ست كه انگار همه اختياري دارم و هم ندارم. همه چيز همانطور

مي شود كه من فكر و خيال مي كنم. فقط كافي ست تصور كنم. اما اين كه چه چيز

 مرا وا مي دارد تا چنين تصوراتي داشته باشم را نمي دانم.

به قسمتي از رود مي رسم كه پهنايش بيشتر است و شدت جريان اش كمتر. از ميان

 درختان ِ كهني مي گذرم كه بوي بدن انسان ها را مي دهند. هر چه با آب پيشتر

 مي روم صداي موسيقي اي را مي شنوم كه نزديك مي شود و نزديك تر. صدا خود را

 از لا به لاي درختان به من مي رساند و در من حسي ايجاد مي كند كه نه شاد است و

نه اندوهگين. مرا پر مي کند. گيج مي كند. مرا در اين خلسه مست مي كند و در همين

حال به بركه اي مي رسم كه انساني در آن خود را آرام و بدون هيچ حركتي رها كرده

 است. صداي موسيقي به قدري نزديك است كه انگار از عمق اين بركه بر مي خيزد. در

حالي كه لبخند به لب دارم، چشم هايم خيس مي شوند و اشک ها روي صورتم

به پايين سُر مي خورند. بي اختيار در حال گريستن هستم كه ناگهان به هيئت كودكي

يك روزه در مي آيم كه تازه از رحم مادرش بيرون خزيده و در حال گريستن است.

چيزي را به پشت ام چسبانده اند. نور هايي دراز در بالاي سرم حركت مي كنند و يكي

 يكي رد مي شوند. زني سفيد پوش بالاي سرم ايستاده است. عده اي را از دور مي بينم

 كه تيره اند و مي گريند. بوي آشناي تن زني را مي شنوم كه کم کم نزديک ام مي شود. ن

گاه اش مي کنم. مي بينم که بر سر و رويش مي کوبد. او از همه تيره تر است. صدايش

 پر از لرزش و خواهش و تمناست. او چقدر غريبانه مي گريد. در حاليكه او مبهوتانه لبخند

 كودكانه ي مرا مي نگرد، از كنار من و زن سفيد پوشي که آن چيز را به پشتم چسبانده،

همراه نورهاي بالاي سرم مي گذرد و ناپديد مي شود.

چند سالي مي شود كه از تولد من گذشته است. در باغچه ي حياتمان درختي ست كه

من با او پيوند عجيبي دارم. دست هايم را هميشه دور تنه اش مي اندازم و مي بويم اش.

 برگ هايش را همه جا مي گذارم. توي تخت ام، لاي لباس هايم، توي سبد اسباب بازي هايم،

 زير فرش اتاقم... . كنار آن درخت قبري ست كه مادر مي گفت مال شوهرش است.

مي گفت: مي دانم كه كار ابلهانه اي كردم اما نمي توانستم حتي از جسم اش جدا شوم.

 من هرگز شوهرش را نديده ام. من هرگز نه پدر و مادر واقعي ام را ديده ام نه شوهر مادر را.

شير خواره بودم كه مادر من و فقط من را از بين بچه هاي ديگر پرورشگاه انتخاب كرد و

پيش خود آورد. بقيه مي گويند مادر گفته بوده است كه قبرش را كنار قبر شوهرش بكنند

و حالا هم مردي با كلنگ و بيل به جان زمين باغچه ي مان افتاده است. من از چاله اي

كه كنار درخت باغچه مان ايجاد مي شود دارد كم كم خوشم مي آيد. بقيه توي سر و صورتشان

 مي زنند و خاك را روي سرشان مي ريزند اما من مي خواهم بپرم توي چاله و خرس

پشمالويي را هم كه مادر خريده بود را با خود ببرم و زير سايه درخت حياتمان بازي كنم.

 مي خواهم وارد چاله شوم كه مردي - كه دست هايش را روي شكم اش به هم قفل كرده بود

و سرش را زير انداخته بود و خود را غمگين نشان مي داد - جلويم را مي گيرد، سرش را خم

مي كند و از من مي پرسد: كجا؟ جواب مي دهم كه مي خواهم آن تو بازي كنم. و آن مرد سرش

 را بالا مي برد و زني ديگر را صدا مي كند و وقتي آن زن نزديك مي شود به او مي گويد:

-  اين بچه را ببر جايي سرگرم كن

و هنگامي كه من اين حرف را مي شنوم ابتدا دست زن را پس مي زنم ولي بعد آنقدر محكم

 دست ام را مي گيرد و مي كشد كه من روي زمين ولو مي شوم. از جايم پا نمي شوم.

هرچقدر آن زن اصرار مي كند و من را سراپا مي كند من بازهم خودم را روي زمين ولو مي كنم.

 سرانجام او من و خرسم را كه دست اش در دست ام است همانطور كشان كشان، به خانه

 مي برد، توي اتاق ام مي اندازد و در را به رويم قفل مي كند. من آنقدر به در مي كوبم و جيغ

 مي كشم و مي گريم تا اينكه خوابم مي برد و در خواب مي بينم كه در حال دويدن به دور

 درخت مان هستم كه ناگهان تند بادي شروع به وزيدن مي كند و برگ هاي درخت يكي يكي

از شاخه هاشان كنده مي شوند و به سوي من هجوم مي آورند. آن ها به تن و روي ام

 مي چسبند و من هر چه آن ها را پس مي زنم هيج فايده اي ندارد. آن ها همچنان سراسر

بدن ام را مي پوشانند و مثل زالو ها تمام بدن ام را مي مي مكند. من مچاله مي شوم،

 

ترك بر مي دارم، خرد مي شوم و تبديل به برگي مي شوم. برگي واحد مي شوم كه باد

 آن را از زمين بلند مي كند و معلق در هوا با خود مي برد تا به بركه اي سحر انگيز اما آشنا

 مي رساند كه صداي موسيقي اي از ته آن به گوش مي رسد. انساني در آن خود را آرام

رها كرده كه به جاي دست شاخه دارد و من همچون كسي كه بعد از مدت ها به خانه اش،

 به زادگاه اش برگشته باشد، به دست شاخه مانند او مي چسبم و آرام مي گيرم. نمي دانم

 چه مدت بعد مادر را مي بينم كه که در حال گریستن پا در اين بركه مي گذارد و به سوي من

يا او قدم بر مي دارد و با هر قدم اش در آب بيشتر فرو مي رود تا اينكه كاملا در آب ذوب

مي شود، حل مي شود و ناپديد.

http://adame-mamouli.persianblog.com/



شنبه 1 مهر1385 |
 



Alex Haley برنده جایزه ادبی پولیتزر به خاطر کتاب ریشه‌ها کتابی در مورد نیاکان افریقایی‌اش که در میان ادبیات کلاسیک امریکا جای گرفته است.

---------------------------------------------------------------------------

هروقت من و برادرها و خواهرم دور هم جمع می‌شویم، از پدرمان حرف می‌زنیم. همه ما موفقیت خود را در زندگی مدیون او هستیم و نیز مدیون مرد مرموزی که یک شب او را در قطار ملاقات کرد.

پدر ما «سیمون الکساندر هیلی» در سال 1892 در شهر زراعتی کوچک «ساوانا» در ایالت «تنسی» متولد شد. او هشتمین فرزند مادربزرگمان «کوئین» و پدربزرگمان «آلک هیلی»، برده یکدنده سابق و زارع نیمه‌وقت فعلی بود. گرچه مادربزرگم زنی حساس و باعاطفه بود، اما او نیز، بخصوص در مورد فرزندانش بسیار لجوج و یکدنده بود. یکی از آن آرزوهایش این بود که پدرم درس بخواند. در آن هنگام، در ساوانا، اگر پسری که برای کار در مزرعه به قدر کافی بزرگ شده بود، هنوز به مدرسه می‌رفت، «ضایع» تلقی می‌شد. بنابراین وقتی پدرم به کلاس ششم رسید، کوئین از همان وقت، سعی می‌کرد با حرفهایش حس خودخواهی پدربزرگم را تحریک کند. می‌گفت: «چون ما هشت بچه داریم، به نظر تو اگر ما عمداً یکی از آنها را ضایع کنیم و اجازه دهیم به تحصیل ادامه دهد، این کار باعث شهرت ما نخواهد شد؟» پس از بحثهای فراوان، پدربزرگ به پدرم اجازه داد که سال هشتم را نیز تمام کند. با این حال او مجبور بود، بعد از مدرسه در مزارع کار کند.

اما کوئین راضی نشده بود. برای همین وقتی پدرم سال هشتم را تمام کرد، او شروع به مقدمه‌چینی کرد. می‌گفت: «اگر پسرشان به دبیرستان برود، دید پدربزرگ نسبت به زندگی وسعت می‌یابد.» و بالاخره زبان‌بازیهای وی مؤثر افتاد. «الک هیلی» پیر سختگیر، پنج اسکناس ده دلاری که به سختی آن را به دست آورده بود به پدرم داد و به او گفت که هرگز پول بیشتری از او نخواهد و به این ترتیب او را به دبیرستان فرستاد.

پدرم ابتدا با گاری و سپس با قطار –اولین قطاری که تا به حال دیده بود- در «جاکسون» در ایالت تنسی پیاده شد و در بخش آمادگی کالج «لین» ثبت‌نام کرد. این مدرسه «متدیست» سیاهپوستان، تا سال سوم دبیرستان کلاس داشت.

پنجاه دلار پدرم خیلی زود تمام شد و او برای ادامه تحصیل، دربانی و پادویی می‌کرد و نیز در مدرسه‌ای دستیار مسئول پسربچه‌های نافرمان بود. وقتی زمستان می‌رسید، ساعت چهار صبح از خواب برمی‌خاست، به خانه خانواده‌های سفیدپوست ثروتمند می‌رفت و برایشان آتش روشن می‌کرد، تا وقتی ساکنان خانه بیدار می‌شدند، راحت باشند.

سیمون بیچاره با آن که یک جفت شلوار و کفش و چشمانی افسرده، مضحکه بچه‌های مدرسه بود و اغلب در حالی که کتاب روی پایش بود، خوابش می‌برد.

تلاش دائم برای به دست آوردن پول،‌ضربه‌اش را زد. نمره‌های پدر کم می‌شد. اما او به سختی ادامه داد و دوره عالی را تمام کرد. سپس در کالج «ای وتی» در «گرینز بورو» کارولینای شمالی ثبت‌نام کرد. آنجا یک مدرسه دولتی بود و پدرم سالهای اول و دوم را با تقلا به پایان رساند.

در یک بعدازظهر غم‌انگیز، اواخر سال دوم، پدر به دفتر یکی از معلمان فراخوانده شد. معلم به او گفت که در درسی نمره قبولی نیاورده است. همان درسی که او به علت فقر نتوانسته بود، کتاب آن را بخرد.

بار سنگین شکست، روی شانه‌هایش سنگینی کرد. سالها حداکثر تلاشش را کرده بود و حالا احساس می‌کرد هیچ کاری انجام نداده است. شاید بهتر بود به خانه برمی‌گشت و کار زراعت را که سرنوشت اصلی‌اش بود از سر می‌گرفت.

اما چند روز بعد، از شرکت «پولمن» ، نامه‌ای به دستش رسید. در نامه نوشته شده بود که از میان صدها متقاضی، او جزو 24 پسر سیاهپوست دانشجویی است که در فصل تابستان می‌توانند به عنوان پیشخدمت واگنهای تختخواب‌دار راه‌آهن مشغول به کار شود. او مشتاقانه کار را پذیرفت و برای قطار «بوفالو-پیترزبورگ» تعیین شد.

حدود ساعت 2 صبح، قطار در حال حرکت بودکه زنگ خدمتکار به صدا درآمد. پدر از جا پرید. ژاکت سفیدش را پوشید و به طرف خوابگاه مسافران رفت. در آنجا، مردی متشخص به او گفت که او و همسرش خوابشان نمی‌برد و یک لیوان شیر گرم می‌خواهند. پدر شیر را در یک سینی نقره‌ای به همراه دستمال برایشان آورد. مرد یکی از لیوانها را از میان پرده تخت پایینی به همسرش داد و در حالی که لیوان شیر خود را جرعه جرعه می‌نوشید، پدر را به حرف گرفت.

قوانین شرکت «پولمن»، با سختگیری، هرنوع صحبتی را به جز «بله آقا» «خیر خانم» ممنوع کرده بود، اما این مسافر دائماً از پدر سؤال می‌کرد. او حتی به دنبالش تا اتاق مخصوص پیشخدمتها رفت.

- اهل کجایی؟

- ساوانا، تنسی، آقا.

- خیلی خوب حرف می‌زنی!

- متشکرم آقا!

- قبل از این چکار می‌کردی؟

- من دانشجوی کالج «ای وتی» در گرینزبورو هستم آقا.

پدر احساس کرد، لازم نیست به این مسأله اشاره کند که تصمیم دارد به خانه برگردد و زراعت کند.

آن مرد نگاه دقیقی به وی انداخت. برایش آرزوی موفقیت کرد و به خوابگاهش برگشت. صبح روز بعد، قطار به پیترزبورگ رسید. زمانی که 50 سنت، انعام خوبی محسوب می‌شد، آن مرد 5 دلار به سیمون هیلی داد و پدر از او بسیار تشکر کرد. تمام تابستان، او همه انعامهایی را که گرفته بود، پس‌انداز کرد و وقتی کار به پایان رسید، او آنقدر پول جمع کرده بود که برای خود قاطر و گاوآهن بخرد. اما متوجه شد که پس‌اندازهای وی، کفاف یک ترم کامل در کالج را می‌دهد، بدون اینکه بخواهد کار غیرعادی بکند.

با خود فکر کرد که حداقل شایستگی یک ترم بدون کار بیرون را دارد. تنها از این راه بود که می‌توانست بفهمد واقعاً می‌تواند چه نمره‌هایی بگیرد.

به «گرینزبورو» برگشت، اما به محض اینکه به محوطه دانشگاه رسید، مدیر دانشگاه او را احضار کرد. وقتی روبروی آن مرد بزرگ نشسته بود، وجودش پر از بیم و هراس بود.

مدیر گفت: «نامه‌ای به دست من رسیده است سیمون. تو این تابستان برای شرکت پولمن کار می‌کردی؟»

- بله آقا.

- آیا یک شب مردی را در قطار ملاقات کردی و برای او شیر گرم بردی؟

- بله آقا.

- خوب او.آر.اس. ام بویس، مدیر بازنشسته چاپخانه «کورتیس» است که روزنامه «ساتردی ایونینگ پست» را چاپ می‌کند. او 500 دلار برای پانسیون، شهریه و کتابهای یکسال تو هدیه کرده است.

پدرم از تعجب خشکش زد!

این بخشش غیرمنتظره، نه‌تنها باعث شد پدر بتواند کالج «ای وتی» را به پایان برساند، بلکه در کلاس خود شاگرد اول شود. و این پیروزی، شهریه کامل در دانشگاه «کرنل» در «ایتاکا» نیویورک را برایش به ارمغان آورد.

در سال 1920، پدر که تازه ازدواج کرده بود، با همسرش «برتا» به ایتاکا نقل مکان کرد و وارد دانشگاه کرنل شد تا مدرک فوق‌لیسانس خود را بگیرد و مادرم در کنسرواتور موسیقی ایتاکا ثبت‌نام کرد تا نواختن پیانو را بیاموزد. من سال بعد متولد شدم.

دهها سال بعد، روزی نویسندگان «ساتردی ایونینگ پست» مرا به دفترشان در نیویورک دعوت کرد تا در مورد خلاصه کردن اولین کتابم، زندگی‌نامه «مالکوم ایکس» با من گفتگو کنند. از اینکه در آن دفتر در خیابان «لگزینگتون» نشسته بودم بسیار خوشحال بودم و به خود می‌بالیدم. ناگهان به یاد آقای «بویس» افتادم و اینکه چگونه سخاوت وی باعث شده بود که بتوانم در میان این افراد، به عنوان نویسنده حضور یابم و ناگهان به گریه افتادم.

ما فرزندان سیمون هیلی، همیشه به یاد آقای «بویس» و سرمایه‌گذاری وی روی انسانی فقیر هستیم. از این سخاوت، ما نیز بهره جسته‌ایم.

به جای پرورش در مزرعه‌ای اجاره‌ای، ما در خانه‌ای با والدینی تحصیل کرده، قفسه‌هایی پر از کتاب و افتخار به خود رشد یافتیم. برادرم «جرج» مدیر کمیسیون نرخ‌گذاری پستی است، «جولیوس» معمار است. «لویس» معلم موسیقی است و من نویسنده هستم.

آقای «آر.اس.ام» در زندگی پدرم موهبتی خداداد بود. آنچه بعضیها آن را شانس می‌نامند، من آن را تأثیر یک نیروی جادویی در راه نیکی به دیگران می‌دانم و معتقدم که هرشخصی که نعمت موفقیت نصیبش شده است، لازم است بخشی از آن را به دیگران بسبخشد. ما همگی باید مانند آن مرد در قطار زندگی عمل کنیم.
_________________
در جهان هيچ عيبى آدمى را شرمگين تر از آن نمى كند كه ديگران دروغ اش را كشف كنند.


شنبه 25 شهریور1385 |


Blog Skin