ميان دو روشنايي مبهم
نمي دانم چند وقت است اين جا هستم. چند دقيقه يا چند ساعت؟ شايد بخاطر آن كه
تا به حال فكر ِ به حركت در آوردن خورشيد ها و شب كردن روز را نكرده ام، آن ها هم
در آسمان تكان نخورده اند و ثابت ايستاده اند.
آسمان همچنان روشن است و هوا خنك و مرطوب و من از روي رودي در حال ورود به
باغي هستم كه انبوه ِ درختان اش از پشت ديوار ِ گِلي ِ آن پيداست. همراه با جريان
اين آب ِ زلال، از توي سوراخي در ديوار، وارد فضايي مي شوم که به نظر آشنا مي رسد.
سرتاسر زيرين ِ شاخ و برگ درختان باغ را بخار آب پوشانده است و نور به زحمت راه خود
را از لا به لاي تنه هاي اين درختان بلند و پر شاخ و برگ با پوست هاي ضمخت و نمناك
و رگه رگه شان پيدا مي كند و به من مي رساند.
حس آرامي پيدا مي كنم. راحت و سبك مي شوم. جسم ام را نمي توانم ببينم و با
اينكه دو خورشيد در آسمان است سايه هايم را نيز پيدا نمي كنم. حالتي شبيه به پرواز
دارم اما انگار پرواز هم نمي كنم. انگار جسمي ندارم ولي با اين حال نسيم مرطوب و ملايمي
كه بر روي آب در حال وزيدن است را مي توانم حس كنم. به دنبال کسي يا چيز ديگري
نمي گردم. خودم هستم و خودم. تنهايي ِ محض اين جا را مي فهمم و مي دانم كه اين
تنهايي ام از بين نمي رود و اين شايد به آن دليل است كه نمي خواهم تنهايي ام از
بين رود. اين جا طوري ست كه انگار همه اختياري دارم و هم ندارم. همه چيز همانطور
مي شود كه من فكر و خيال مي كنم. فقط كافي ست تصور كنم. اما اين كه چه چيز
مرا وا مي دارد تا چنين تصوراتي داشته باشم را نمي دانم.
به قسمتي از رود مي رسم كه پهنايش بيشتر است و شدت جريان اش كمتر. از ميان
درختان ِ كهني مي گذرم كه بوي بدن انسان ها را مي دهند. هر چه با آب پيشتر
مي روم صداي موسيقي اي را مي شنوم كه نزديك مي شود و نزديك تر. صدا خود را
از لا به لاي درختان به من مي رساند و در من حسي ايجاد مي كند كه نه شاد است و
نه اندوهگين. مرا پر مي کند. گيج مي كند. مرا در اين خلسه مست مي كند و در همين
حال به بركه اي مي رسم كه انساني در آن خود را آرام و بدون هيچ حركتي رها كرده
است. صداي موسيقي به قدري نزديك است كه انگار از عمق اين بركه بر مي خيزد. در
حالي كه لبخند به لب دارم، چشم هايم خيس مي شوند و اشک ها روي صورتم
به پايين سُر مي خورند. بي اختيار در حال گريستن هستم كه ناگهان به هيئت كودكي
يك روزه در مي آيم كه تازه از رحم مادرش بيرون خزيده و در حال گريستن است.
چيزي را به پشت ام چسبانده اند. نور هايي دراز در بالاي سرم حركت مي كنند و يكي
يكي رد مي شوند. زني سفيد پوش بالاي سرم ايستاده است. عده اي را از دور مي بينم
كه تيره اند و مي گريند. بوي آشناي تن زني را مي شنوم كه کم کم نزديک ام مي شود. ن
گاه اش مي کنم. مي بينم که بر سر و رويش مي کوبد. او از همه تيره تر است. صدايش
پر از لرزش و خواهش و تمناست. او چقدر غريبانه مي گريد. در حاليكه او مبهوتانه لبخند
كودكانه ي مرا مي نگرد، از كنار من و زن سفيد پوشي که آن چيز را به پشتم چسبانده،
همراه نورهاي بالاي سرم مي گذرد و ناپديد مي شود.
چند سالي مي شود كه از تولد من گذشته است. در باغچه ي حياتمان درختي ست كه
من با او پيوند عجيبي دارم. دست هايم را هميشه دور تنه اش مي اندازم و مي بويم اش.
برگ هايش را همه جا مي گذارم. توي تخت ام، لاي لباس هايم، توي سبد اسباب بازي هايم،
زير فرش اتاقم... . كنار آن درخت قبري ست كه مادر مي گفت مال شوهرش است.
مي گفت: مي دانم كه كار ابلهانه اي كردم اما نمي توانستم حتي از جسم اش جدا شوم.
من هرگز شوهرش را نديده ام. من هرگز نه پدر و مادر واقعي ام را ديده ام نه شوهر مادر را.
شير خواره بودم كه مادر من و فقط من را از بين بچه هاي ديگر پرورشگاه انتخاب كرد و
پيش خود آورد. بقيه مي گويند مادر گفته بوده است كه قبرش را كنار قبر شوهرش بكنند
و حالا هم مردي با كلنگ و بيل به جان زمين باغچه ي مان افتاده است. من از چاله اي
كه كنار درخت باغچه مان ايجاد مي شود دارد كم كم خوشم مي آيد. بقيه توي سر و صورتشان
مي زنند و خاك را روي سرشان مي ريزند اما من مي خواهم بپرم توي چاله و خرس
پشمالويي را هم كه مادر خريده بود را با خود ببرم و زير سايه درخت حياتمان بازي كنم.
مي خواهم وارد چاله شوم كه مردي - كه دست هايش را روي شكم اش به هم قفل كرده بود
و سرش را زير انداخته بود و خود را غمگين نشان مي داد - جلويم را مي گيرد، سرش را خم
مي كند و از من مي پرسد: كجا؟ جواب مي دهم كه مي خواهم آن تو بازي كنم. و آن مرد سرش
را بالا مي برد و زني ديگر را صدا مي كند و وقتي آن زن نزديك مي شود به او مي گويد:
- اين بچه را ببر جايي سرگرم كن
و هنگامي كه من اين حرف را مي شنوم ابتدا دست زن را پس مي زنم ولي بعد آنقدر محكم
دست ام را مي گيرد و مي كشد كه من روي زمين ولو مي شوم. از جايم پا نمي شوم.
هرچقدر آن زن اصرار مي كند و من را سراپا مي كند من بازهم خودم را روي زمين ولو مي كنم.
سرانجام او من و خرسم را كه دست اش در دست ام است همانطور كشان كشان، به خانه
مي برد، توي اتاق ام مي اندازد و در را به رويم قفل مي كند. من آنقدر به در مي كوبم و جيغ
مي كشم و مي گريم تا اينكه خوابم مي برد و در خواب مي بينم كه در حال دويدن به دور
درخت مان هستم كه ناگهان تند بادي شروع به وزيدن مي كند و برگ هاي درخت يكي يكي
از شاخه هاشان كنده مي شوند و به سوي من هجوم مي آورند. آن ها به تن و روي ام
مي چسبند و من هر چه آن ها را پس مي زنم هيج فايده اي ندارد. آن ها همچنان سراسر
بدن ام را مي پوشانند و مثل زالو ها تمام بدن ام را مي مي مكند. من مچاله مي شوم،
ترك بر مي دارم، خرد مي شوم و تبديل به برگي مي شوم. برگي واحد مي شوم كه باد
آن را از زمين بلند مي كند و معلق در هوا با خود مي برد تا به بركه اي سحر انگيز اما آشنا
مي رساند كه صداي موسيقي اي از ته آن به گوش مي رسد. انساني در آن خود را آرام
رها كرده كه به جاي دست شاخه دارد و من همچون كسي كه بعد از مدت ها به خانه اش،
به زادگاه اش برگشته باشد، به دست شاخه مانند او مي چسبم و آرام مي گيرم. نمي دانم
چه مدت بعد مادر را مي بينم كه که در حال گریستن پا در اين بركه مي گذارد و به سوي من
يا او قدم بر مي دارد و با هر قدم اش در آب بيشتر فرو مي رود تا اينكه كاملا در آب ذوب
مي شود، حل مي شود و ناپديد.
http://adame-mamouli.persianblog.com/
شنبه 1 مهر1385 |