اگر کسی جانم را از من بگیرد،قلبم را از حلقومم بیرون آورد و دور بریزد،تمام عمر آزارم دهد،آتشم بزند،هر کاری کند،صبر می کنم.
از او ناراضی نخواهم بود.
او را بد نخواهم دانست.به او بد نخواهم گفت.
می دانم که انسان ها،دل ها،اندیشه ها و زندگی ها همه بازیچه های دست تقدیرند.

کاش یادت نرود روی آن نقطهی
پر رنگ بزرگ، بین بیباوری آدمها
یک نفر میخواهد با تو تنها باشد
نکند کنج هیاهو بروم از یادت

-
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی،زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری
" افلاطون " مُعتقد است که واقعیت در مرتبه
یِ پایین تری نسبت به حقیقت قرار دارد .
یعنی از این نگاه باید واقعیت را پشتِ سر
گذاشت تا حقیقت - خود - را در برابر آنچه
هستیم به نمایش گذارد .
همیشه درارتفاعی از جو دیگرابری وجود ندارد
اگر آسمان دلمان ابریست
حتما به اندازه کافی اوج نگرفته ایم.....

-
وقتي به آرزوهاي خود ، يا به چيزهايي مي رسيم كه آن ها را در خيال مجسم مي كرديم ، حتي از ياد مي بريم توجه كنيم كه موفق شده ايم ! پس از خودتان قدرداني كنيد و آفرين گويان به شانه خود بزنيد و ضمناً فراموش نكنيد كه كائناتي را كه نياز شما را بر آورده است سپاس بگذاريد!.............................! .
-
.... .

سلام
شب خوش
خیلی کم پیش میاد بیامو با زبون سر چیزی بگم
معمولا صدام توی درونم گم میشه
نه اینکه امشب با همه شبا فرق داره . حداقل برای من که نه
گاهی نیاز به یه بهانه دارم یا اینکه دنبالشم
خب شاید این بهانه بدی نباشه
برای اینکه به همتون بگم از سایه هاتون ممنون
از لطفتون هم
و...............
دوستون دارم( سایه)

داستان
مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذرخواهی کرد . برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلیش نشاند و سوار اتومبیل گرانبهایش شد و به ارامی به راهش ادامه داد.
برای تو مینویسم
"دنیا نور است، دنیا مالامال نور است" و این اتاق تو که امشب مرا یاد این کلام عزیزالدیننسفی انداخته:"دنیا مالامال نور است".
امشب اتاق پر از نور است، سپید از جنس گلبرگهای شاخهگلی که برایت گرفتهام و یا پوست که چنین میتوان لمساش کرد! تو هستی، من و این کتابها... کتاب میخوانی، من مینویسم. شانههای سپیدت از پشت کتاب پیداست، با آن آبشار مواج و پرتلالو گیسوانت که پسزمینهی نگاهام را باشکوه و وقار تمام هارمونی بخشیده. نگاهات را از من دزدیدهای! اما حواسات هست. نمیبینیام، اما میبینی، حتی تمام حرکاتم را، نوشتنام را و اینکه چه جور زل زدهام به تو!
به یاد پیراهنی افتادم که آن روز برایم پوشیده بودی! روی شانهها کمی باز بود و من بارها بارها بوسیده بودمشان! دیوانه بودم از فتح بهشتی که لبهایم برای اولینبار مغرورانه بر آن مهر زده بودند"دوستات دارم"
اگر نقاش خوبی میبودم حتما تو را نقاشی میکردم! میدانم نقاش خوبی نبودهام!
خیلی وقتها دلم میخواهد با کلمات تو را نقاشی کنم، خندههایت را مثلا! اما نمیشود! همیشه حرفی هست آن میان که با کلمه نمیشود زد! ابهامی رازگونه که بودنات را رنگی دگرگونه میبخشد! رنگی که جایش حتی درهمهی جعبههای مداد رنگی دنیا خالیست! (شاید همان سیوشش تاییها که هیچ وقت نتوانستم بخرم!)
پارسال نیمی از وجود من در تو بال و پر گرفتهبود، پیشتر را نمیدانم! اما امروز تمام من در وجود تو نفس میزند. مثل این پنجرهی رو به باغچهی حیاط که هر صبح پیچ و خم شاخههای درخت انجیل را قاب میکند و خاطرهی آن گنجشکک خیس را که نشستهبود اینجا تازهتر.
و این بزرگترین افتخار بودن من است، یعنی داشتن تو با همهی آنچه که دیگران معنا میکنند: "نداشتن"
این روزها عجیب دلتنگ شنیدن صدایت میمانم! یادت هست! ساعتها حرف میزدیم، از عالم و آدم، از هرچه که بود و نبود! همه و همه بهانه بود، برای چشیدن طعم خوش صدایت. قرار بود ننویسم از دلتنگی میدانم، و این مربوط به دنیای کوچک من است شاید، که بیکرانه را کران میخواهد و لایتناهی را با قیاس معماری-شهرسازی میسنجد! شاید اینگونه بهتر گرمی دستهایت را حس میکنم و دوباره تکرار. و شاید همهی اینها خندهدار باشد و کودکانه، ویا جزئی از نیاز من باشد به بود تو در همین مقیاس (یعنی همین اتاق که هرکجا رفتم با خود بردم) گلهای روی میزم را ببین! من زندگیام را وامدار نگاه تو ام. تو بانوی آبی آسمان منی. تو...
میبینی برای بوسیدنت این همه مقدمهچینی کردم و باز رسیدم به همین اتاق و این دفتر آبی که بی مقدمه برایت بنویسم: "دوستت دارم"

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم....

ادامه مطلب
گفت: عشق همان است كه وقتي عاشق مي شوي،
در چشمهايت احساس مي كني...
و اين دليل آن است كه خدايم از چشمهايم حال دلم را مي شناسد ...
خداي من، خداي همه اتفاق هايي است،
كه ممكن است يك روز صبح براي ما رخ دهد،
و خداي همه پرنده هايي كه زير ناودان خانه دارند،
خداي همه فرزنداني كه مادر را دوست دارند،
و خداي مادراني كه فرزند ندارند،
و خداي عاشق هاست ...
خداي من عاشق است ...
خداي من عاشق آهوهاست با آن چشمهايشان،
و عاشق گل هاست، با آن لطافتشان،
و عاشق بندگان است،
با آن عشقشان ...
خداي من عاشق سا . . . ست ...
اين سا . . . ، با همه سا . . . هايي كه تا اينجا گفته ام فرق دارد... مثلا شايد فاطمه است ...
خداي من آنقدر هست كه مي شود در دست بگيريش،
و آنقدر جاري است كه مي تواني در بودنش آب تني كني،
و آنقدر ...
خدايم گاهي مي آيد مي نشيند در من،
نفس مي كشد در من،
فرياد مي زند در من،
و من شايد او را بار نخست در حوالي خانه اش ديدم،
كه شانه به شانه طواف كنندگان،
قدم مي زد ...
خدايم در من مست مي شود گاهي، نمي دانم كجاي وجودم ميخانه هست كه من بيخبرم ...
باور كنيد، خدا را مي شود ديد،
چشم بستني مي خواهد، به قدر يك پلك زدن ...
خدا را مي شود ديد ...
خدايا!
نه مجنونم، كه اين همه از بودن تست،
نه سرگشته، كه دل به سوي تو گشته،
نه پريشان، كه تو جاني و جانان،
تو جاني و جانان ...
آنقدر از خوبي تو مي نويسم،
تا دستهايم دوست داشتنت را احساس كنند،
و آنقدر زير لب زمزمه ات مي كنم،
تا طعم بوسيدن تو كامم را شيرين كند ...
تو بيش از اينها خدايي،
من نيز بايد بيش از اينها بنده باشم ...
خلقت من، از همه عظمت آفرينش تو،
نقطه ايست در بيكران بودنت،
اين دايره هاي تودرتو،
پرگاريست كه در جستجوي تو مي زنم ...

پلکهای مرطوب مرا باور کن . این باران نیست.صدای خسته من است که از
چشمانم میبارد.

کاش خوب باشین.
هیچ چیزی نتونستم بنویسم که آرومم کنه مگه این شعر که....
توی يك ديوار سنگی
دو تا پنجره اسيرن
دو تا خسته دو تا تنها
يكيشون تو يكيشون من
ديوار از سنگه سياهه
سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بي صدايي
به لباي خسته ي ما
نمي توني كه بجنبي
زير سنگيني ديوار
همه ي عشق من و تو
قصه هست قصه ي ديوار
هميشه فاصله بوده
بين دستاي من و تو
با همين تلخي گذشته
شب و روزاي من و تو
راه دوري بين ما نيست
اما باز اينم زياده
تنها پيوند من و تو
دست مهربون باده
ما بايد اسير بمونيم
زنده هستيم تا اسيريم
واسه ما رهايي مرگه
تا رها بشيم مي ميريم
كاشكي اين ديوار خراب شه
من و تو با هم بميريم
توي يك دنياي ديگه
دستای همو بگيريم
شايد اونجا توی دل ها
درد بيزاری نباشه
ميون پنجره هاشون
ديگه ديواری نباشه
می نویسم
قصه ی احساس خود
بر آب
می روی
آرام و بی حسرت
در میان اشکها
در خواب
اشکها را پاک کن از گونه هایم پاک
با صدای اشکهایم نازنین
دیگر نخواب ...



بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
حالا یه مطلب علمی جالب بد نیست شما هم بخونین!!
چرا خسته مي شويم ؟
عضلات به هنگام كار ، اسيدلاكتيك توليد مي كنند و اين خود باعث خستگي آنها مي شود . اگر بتوانيم اين اسيد را از عضو خسته بيرون بكشيم ، آن عضو دوباره نيروي كار كردن پيدا مي كند.
در جريان كارهاي روزانه ، بدن به وسيله ( اسيد لاكتيك ) مسموم مي شود .
در بدن مواد ديگري نيز بر اثر فعاليت عضلات پديد مي آيند كه آنها را زهرا به خستگي مي خوانند . خون اين مواد را در بدن انسان حمل مي كند ، و با خود به نقاط مختلف آن مي رساند .
از اينرو تنها عضلات نيستند كه احساس خستگي مي كنند ، بلكه تمام بدن ، به ويژه مغز ، همه وهمه دچار خستگي مي شوند .
دانشمندان آزمايش جالبي درباره خستگي انجام داده اند :
هرگاه خون سگي را كه كاملا سر حال است ، به سگي خسته كه از پا افتاده و مي خواهد بخوابد تزريق كنند ، فوري خستگي اش برطرف مي شود . برعكس ، اگر خون سگي خسته را به سگي ديگر تزريق كنند ، او نيز احساس تشنگي مي كند و خواب را بر هر چيز ديگر ترجيح مي دهد .
خستگي تنها يك عمل شيميايي نيست ، بلكه عملي بيولوژيك نيز مي باشد . به هنگام خستگي نبايد بدن را به كار واداريم ، بلكه بايد خود را رها كنيم و بگذاريم سلولها كاملا استراحت كنند . بدينوسيله ، اعضاي خسته خود را از آسيب خستگي رها مي سازيم . سلولهاي عصبي مغز نيز مجددا نيرو مي گيرند و بدن را آماده كار مجدد مي سازند .
خواب هميشه براي انسان لازم است . خواب وسيله اي است كه به بدن خسته ، بار ديگر نيرو مي بخشد .
درباره خستگي بايد يك نكته جالب را خاطرنشان سازيم . آن اين كه ممكن است شخصي كه ساعتها پشت ميز خود كار كرده و خسته شده است براي رفع خستگي نخواهد دراز بكشد ، بلكه ترجيح بدهد اندكي به گردش بپردازد . يا هنگامي كه بچه ها از مدرسه مي آيند ، بجاي خواب و استراحت به بازي روي مي آورند و جست و خيز را به لم دادن و استراحت ترجيح مي دهند . آيا مي دانيد دليل اين كار چيست ؟
علت آن است كه گاهي فقط يك قسمت از بدن مانند دستها ، پاها ، چشمها و يا تنها مغز خسته مي شود . در اينصورت بهترين راه براي رفع خستگي به كار انداختن ساير قسمتهاي بدن است . چه فعاليت آنها باعث افزايش در تنفس مي شود . جريان خون نيز سريعتر شده ، غده ها بيشتر فعاليت مي كنند . در نتيجه مواد زائدي كه سبب ايجاد خستگي در بدن شده اند ، از قسمتهاي خسته آن دفع مي شوند .
اما اگر تمام بدن احساس خستگي كند ، بهترين چاره برايش همان خواب است .
رمز و رازهای زندگی شما تا اندازه زیادی از نتایج اعتقاداتتان حاصل میشود.
«گریگوری گورك»
كسانی كه از اعماق قلبشان به یكدیگر عشق میورزند هرگز پیر نمیشوند.
«گمنام»
فقط زندگی كردن برای دیگران را می توان پرارزشترین نوع زندگی دانست.
«آلبرت انیشتین»
هر كس در این دنیا بخواهد به اندازه كافی مهربان باشد باید كمی بیش از حد معمول مهربانی كند.
«ماری ووكس»
بخشیدن خوب است، ولی از یاد بردن دلخوریها بهتر است.
«رابرت برولینگ»
یكی از زیباترین پاداشهای زندگی این است كه هرگز مردی تا به او كمك نشود نمیتواند به كسی كمك كند.
«رالف والدو امرسون»
برای اینكه محبوب همگان باشید بر جذابیتهایتان بیفزایید.
«اوید، شاعر رومانی»
این نكته را بدانید كه هر گاه از بیشتر مردان چیزی میپرسند با تملق گویی و آب و تاب پاسخ میدهند.
«سیدنی هانیز»
عشق زاییده كشش و تمایل روح است و اگر در یك لحظه به وجود نیاید در طی سالها یا حتی نسلها نیز حاصل نخواهد شد.
«جبران خلیل جبران»
اگرنمیتوانید شخص مورد علاقهتان را هیجانزده كنید، او را سرشاراز عشق كنید و این را بدانید كه در ذرات او چیزهایی وجود دارد كه با شما همخوانی داشته باشد.
«گمنام»
هیچ چیز در زندگی مانند عشق، انسان را به اوج نمیرساند.
«دیل ادواردز»
هیچ كدام از دو جنس، هرگز در جدالها برنده نخواهند بود پس بكوشید تا برخوردتان با دشمنتان نیز دوستانه باشد.
«هنری كیسینجر»
رابطه عاشقانه یك روند است، نه یك حادثه ناگهانی...
«گریگوری گورك
الان نزدیک افطاره کلی از آدما دارن دعا میکنن . خدا گفته که مهمونشیم . پس هوامونو داره
داریم دعا میکنیم . دوستامون . فامیل . آشناها . اقوام ..... یادمون نره ها. قبول باشه.
عشق آزاد و رها
يك صخره را در نظر بگيريد شما با چكش و تيشه و قلم به جانش مي افتيد و او ذره اي تغيير نمي پذيرد و هم چنان سخت و مستحكم پابرجاست. اما همين صخره با دانه علفي كه از درون خودش سعي دارد راهي به بيرون بيابد مي شكند. عشق مثل اين علف بايد از درون صخره از دل انسان راهي به بيرون بيابد والا شما با سعي و كوشش نمي توانيد در دل هيچ كس نفوذ كنيد مگر خودش اجازة عبور را به شما بدهد.
کاش خوب باشین . انقدر خبرای بد میشنوم که دیگه ....
خدا نکنه که بشه یه عادت . شاید اینطوری یه کم قدر وقتایی
که خوبیم .باهمیم.احساس میکنیم اوضاع بر وفق مراده رو بدونیم.
یه کتاب از جبران خوندم یه قسمتشو براتون اینجا میذارم واقعا که
شرح حال ماست . یعنی اگه بهش خوب فکر کنیم دیگه روزمرگی
در کار نیست:
از بهشت که بیرون آمد. داراییاش فقط یک سیب بود.سیبی
که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.
فرشته ها گفتند تو بی بهشت میمیری. زمین جای تو نیست .
زمین همه ظلم است و فساد.انسان گفت : اما من به خودم
ظلم کردهام زمین تاوان ظلم من است . اگر خدا چنین میخواهد
پس زمین از بهشت بهتر است.
من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.
امروز انگار اینجا بهشت است .
خدا گفت :کاش میدانستی هر روز پیامبری از کنار خانهتان
میگذرد و کاش می دانستی ....
خواستم به همه دوستام سلام کنم بگه آرزو می کنم حالتون خوب خوب خوب باشه
همه چی همونطوری باشه که .....
مرصی از توجهاتون . از نظراتون
دارم سعی میکنم حرفی برای گفتن داشته باشم نمیدونم تا حالا تونستم یا نه
.

نظر یادتون نره ها!!!
دریا باش که اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی .
عشق ما را مي كشد تا دوباره حياتمان ببخشد . ( بوبن ) ..::..

درخت دافعه دارد که سيب می افتد
وگرنه هيچ سقوطی نشان جاذبه نيست



