باران که می بارد تو می آیی بارانِ گل ، بارانِ نیلوفر
باران ِمهر و ماه و آئینه بارانِ شعر و شبنم و شبدر
باران که می بارد تو در راهی از دشت شب تا باغ ِ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز با ابر و آب و آسمان جاری
غم می گریزد ، غصه می سوزد شب می گدازد ،سایه می میرد
تا عطرِ آهنگ تو می رقصد..... تا شعر باران تو می گیرد........
از لحظه های تشنه ی بیدار تا روزهای بی تو بارانی
غم می کُشد ما را و می بینی دل می کِشد ما را تو می دا نی.....
تصویر اول 
تصویر دوم
وقتی که می خواند نمی شنیدیم.....
وقتی دیدم که نبود.....
وقتی شنیدم که نخواند....
چه غم انگیز است وقتی چشمه ای زلال در برابرت می جوشد
می خواند و می نالد....
تشنه آتش باشی نه آب







شبانگاهان که به آسمان پر ستاره می نگری . آن ها به تو تعلق دارند . گوئی ستاره ها میخندند . چون من روی یکی از آن ستاره ها زندگی می کنم .روی یکی از آن ستارهای خندان . ستاره ها فقط به تو تعلق دارند.همان ستاره هایی که می توانند بخندند.



