تبليغاتX
شاید کمی دیر است

بیست و هشتم اردیبهشت ماه، مصادف است با روز بزرگداشت حکیم عمر خیام، پدر رباعی در ادبیات فارسی، شاعر، منجم و فیلسوف ایرانی

در کـــارگــه کـــوزه گری رفـــــتم دوش
دیــــدم دو هـــزار کـــوزه گویا و خموش
ناگاه يكي کوزه بـــر آورد خـــــــروش
کــو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش

 

ابوالفتح عمر ابن ابراهيم خيام يا خيامی نيشابوری مشهور به حکيم عمر خيام، فيلسوف، رياضی دان، ستاره شناس و شاعر قرن پنجم هجری قمري/ قرن دوازدهم ميلادی است. شهرت او گرچه بيشتر به شاعری است اما در واقع خيام فيلسوف و رياضی دانی بود که به آثار ابوعلی سينا پرداخت و يکی از خطبه های معروف او را در باب يکتايی خداوند به فارسی ترجمه کرد. اولين اشاره ای که به شعر خيام شده، صدسال پس از مرگ اوست.
نوشته اند، که خيام را به تدريس و نوشتن کتاب رغبت چندانی نبود. شايد به دليل آنکه شاگردان هوشمند برگزيده ای پيرامون خود نمی يافت و چه بسا از آن جهت که اوضاع روزگار خود را، که مقارن حکومت سلجوقيان و مخالفت شديد با فلسفه و زمان رونق بازار بحث ها و جدل های فقيهان و ظاهربينان بود، شايسته ابراز انديشه های آزاد و بلند نمی ديد. با اين همه، از او نوشته های بسيار برجای مانده که در قرون وسطی به لاتين ترجمه شد و مورد توجه اروپائيان قرار گرفت. رساله وی در جبر و مقابله و رساله ای ديگر، که در آن به طرح و پاسخگويی به مشکلات هندسه اقليدس پرداخته، از جمله مشهورترين آثار رياضی اوست.




ادامه مطلب
یکشنبه 15 اردیبهشت1387 |

سورنا یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و رومیها را که تا آن زمان قسمتی از ارمنستان و آذربادگان را تصرف نموده بودند، را با شکستی سخت و تاریخی روبرو ساخت. «ژول سزار» Julius Caesar و «پومپه» Pompee و «کراسوس» Crassus سه تن از سرداران بزرگ روم بودند که کشورهای پهناوری را که به تصرف این دولت درآمده بود، اداره می‌کردند. «کراسوس» فرمانروای شام (سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی بر ایران و سپس هند را در سر می‌پروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. «کراسوس» با سپاهی مرکب از 42 هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم که خود فرماندهی آنان را بر دوش داشت به سوی ایران روانه شد و « ارد Orod » ( اشک 13) پادشاه دلاور اشکانی که خود در شرق ایران در حال جنگ با مهاجمین بود ، سورنا فرمانده مورد اعتماد خود را به جنگ رومیها فرستاد. نبرد میان دو کشور در سال 53 پیش از آذربادگان آغاز و تا قلب میان رودان ادامه یافت . در جنگی که در جلگه‌های میان رودان ( بین‌النهرین ) و در نزدیکی شهر کاره Carrhae «حران» روی داد. در جنگ «حران»، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و به یاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یک سوم سپاه روم را نابود و دستگیر کند. «کراسوس» و پسرش «فابیوس» Fabius در این جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومیها موفق به فرار گردیدند. جنگ حران که نخستین جنگ میان ایران و روم به شمار می‌رود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پی‌درپی برای نخستین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند و این شکست به قدرت آنان در دنیای آن روز سایه افکند و نام ایران و دولت پارت را بار دیگر در جهان پرآوازه کرد.،دولت روم در پیشرفت مرزهای خود در شرق، با سد نیرومند ایرانی روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسیا، پایان پذیرفت. پس از پیروزی «سورنا» بر «کراسوس» و شکست روم از ایران، نزدیک به یک سده، رود فرات مرز شناخته شده میان دو کشور گردید و رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام در سپاه خود توجه بیشتری بنمایند.

 

مرگ سورنا ، باعث شد اروپائیان مرگ او را برگردن اشک سیزدهم بیافکنند تا بدین گونه انتقام از پادشاه مقتدر امپراطوری ایران بگیرند .
و متاسفانه این دسیسه کارگر افتاد بگونه ای که زخم این نیرنگ سپاه ایران را ضعیف و ضعیف تر نمود .
و تا پایان دوره سلسله اشکانی دیگر سپاهی به اقتدار و بزرگی دوران اشک سیزدهم پدید نیامد .
اروپائیان هر گاه در صحنه قدرت نتوانسته اند پیش روند ، دست به حیله گری و دروغ گویی زده اند و فاحش ترین نمونه آن دسایس آنها در طی سلسله اشکانی است…



سه شنبه 18 دی1386 |
"جبران خليل جبران" نابغه مشهور لبناني ، موفق‌ترين نويسنده و هنرمند معاصر عرب ، نه تنها از پيشگامان ادبيات نوين عربي است ، بلكه در جهان امروز و در ايران نيز بسيار پرآوازه و اثرگذار بوده است.

او نقاش و نويسنده‌اي نوآور، عارف و شاعري مبارز و انديشمندي ممتاز و معنويت گراست كه توانست با آثار كم حجم، اما نغز و پرمغز خود، ستاره شرق و پيام آور سرزمين پيامبران و سخنگوي وجدان فرهنگي ملت خود باشد.

در زمان تولد جبران لبنان بخشي از سوريه بزرگ (شام)، شامل سوريه كنوني، لبنان و فلسطين تحت سلطه عثماني‌ها بود، سالها بعد جبران يكي از استقلال طلبان پرشور عرب ، عليه دولت ترك عثماني شد.

مادر جبران "كامله رحمه" دختر كشيشي ماروني بود ، مارون قدسي از قرن پنجم ميلادي بود كه بسياري از مسيحيان لبنان پيرو او هستند كامله بيوه‌اي بود كه همسر خليل (پدر جبران) شد و در ژانويه سال ‪ ۱۸۸۳‬در روستاي زيبا و كوهستاني بشري در شمال لبنان ، جبران را به دنيا آورد.




ادامه مطلب
پنجشنبه 18 آبان1385 |

در خانواده اي روحاني (مسلمان-شيعه) بر آمده ام و برادر بزرگ و يکي از شوهر خواهر هام در مسند روحانيت مردند. و حالا برادر زاده اي و يک شوهر خواهر ديگر روحانيند و اين تازه اول عشق است .
نزول اجلالم به باغ وحش اين عالم در سال 1302 . بي اغراق سر هفت تا خواهر آمده ام. که البته هيچ کدامشان کور نبودند. اما جز چهار تاشان زنده نماندند .کودکيم در نوعي رفاه اشرافي روحانيت گذشت. تا وقتيکه وزارت عدليه (( داور)) دست گذاشت روي محضر ها و پدرم زير بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دکانش را بست و قناعت کرد به اينکه فقط آقاي محل باشد. دبستان را که تمام کردم ديگر نگذاشت درس بخوانم که: (برو بازار کار کن)

053694.jpg




ادامه مطلب
دوشنبه 24 مهر1385 |

مولانا

 
 

غزلیات شمس

غزلیات شمس تبریزی، که به «دیوان شمس» و «دیوان کبیر» نیز شهرت دارد، مجموعه غزلیات مولاناست. بی‌گمان در ادب پارسی و فرهنگ اسلامی و فراتر از آن در فرهنگ بشری در هیچ مجموعه شعری به اندازه دیوان شمس حرکت و حیات و عشق نمی‌جوشد.
اگر شعر را «گره خوردگی عاطفه و تخیل که در زبانی آهنگین شکل گرفته باشد» تعریف کنیم، عناصر سازنده آن عبارت خواهند بود از: عاطفه، تخیل، زبان، موسیقی، تشکل.




ادامه مطلب
چهارشنبه 12 مهر1385 |

مشاهیر

 
 
 

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعداد بازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند . چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

جرالدین، دخترم ، اینجا شب است ، یک شب نوئل ، در قلعه کوچک من همه این سپاهیان بی سلاح خفته اند و نه برادر و خواهرت و حتی مادرت ، به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اطاق کوچک نیمه روشن ، به این اطاق پیش از مرگ برسانم .
من از تو بسی دورم ، خیلی دور ، اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمخانه من دور کنند ، تصویر تو آنجا روی میز هم هست ، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست ، اما تو کجایی ، آنجا ، در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه تئاتر شانزه لیزه هنر نمایی می کنی!
این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را می شنوم و در آن ظلمات زمستانی ، برق ستارگان چشمانت را می بینم ، شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه ، نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر تاتارها شده است . شاهزاده خانم باش و بمان ، ستاره باش و بدرخش ، اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران ، عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ، ترا فرصت هوشیاری داد در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار، من پدر تو هستم جرالدین! ......
من چارلی هستم ! من دلقک پیری بیش نیستم ! امروز نوبت توست ، من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه ی حریر شاهزادگان می رقصی ! این رقص ها و بیشتر از آن صدای کف زدن های تماشاگران گاه ترا به آسمانها خواهد برد، برو! آنجا هم برو ! اما گاهی نیز بروی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن ، زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد ، من یکی از اینان بودم جرالدین ! .....
در آن شب های دور قصه ها با تو گفتم ، اما قصه خود را هرگز نگفتم ، این داستانی شنیدنی است ، داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد . این داستان من است ، من طعم گرسنگی را چشیده ام ، من درد بی خانمانی را کشیده ام و از این ها بیشتر ، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند احساس کرده ام ، با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد.
با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند خود گریستم .......گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد ، مردم را نگاه کن ، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن ، و دست کم روزی یکبار با خود بگو ، " من هم یکی از آنان هستم " ، آره تو یکی از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند، ......
همیشه وقتی 2 فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست ، این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد . اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم ، من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بند بازانی که از ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام ، اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم ، مردمان ، روی زمین استوار بیشتر از بند بازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند ، شاید شبی درخشش گران بهاترین الماس این جهان ترا فریب دهد ، آن شب، این الماس، ریسمان نا استوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است ، ...
.... خون من در رگ های توست و امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من می خشکد ، چارلی را ، پدرت را ، فراموش نکنی ، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم . تو نیز تلاش کن که حقیقتا آدم باشی ، رویت را می بوسم.
سوییس ، دومین ساعت از 8767 ساعت سال 1963



دوشنبه 3 مهر1385 |

نیما

 
 

نیما یوشیج     کانون نظرسنجی پاسارگاد

نیما در سال 1276 هجری شمسی در دهکده ای به نام یوش ، واقع در مازنداران چشم به جهان گشود.. خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده فرا گرفت ولی دلخوشی چندانی از آخوند ده نداشت چون او را شکنجه می داد و در کوچه باغها دنبال نیما می کرد .
پس از آن به تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد .... در مدرسه از بچه ها کناره گیری می کرد و به گفته خود نیما با یکی از دوستانش مدام از مدرسه فرار می کرد و پس از مدتی با تشویق یکی از معلمهایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و به شعر گفتن به سبک خراسانی مشغول گشت.
در سال 1300 منظومه قصه رنگ پریده را سرود که در روزنامه میرزاده عشقی به چاپ رساند ... در همان زمان بود که مخالفت بسیاری از شاعران پیرو سبک قدیم را برانگیخت.... شاعرانی چون: مهدی حمیدی ، ملک الشعرای بهار و..... به مخالفت و دشمنی با وی پرداختند و به مسخره و آزار وی دست زدند .
نیما سبک خاص خود را داشت وبه سبک شاعران قدیم شعر نمی سرود و در شعر او مصراعها کوتاه و بلند می شدند .
نیما پس از مدتی به تدریس در مدرسه های مختلف از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامه های چون: مجله موسیقی ، مجله کویر و...... پرداخت.
از معروف ترین شعرهای نیما می توان به شعرهای افسانه ، آی آدمها، ناقوس ، مرغ آمین اشاره کرد.
نیما در 13 دی 1328 چشم از جهان فروبست...

شب همه شب * 

شب همه شب شکسته خواب به چشمم

گوش بر زنگ کاروانستم

با صداهای نیم زنده زدور.

همعنان گشته همزبان هستم.

*

جاده اما ز همه کس خالی است

ریخته بر سر آوار آوار

این منم مانده به زندان شب تیره که باز

شب همه شب

گوش بر زنگ                                                        

 کاروانستم



شنبه 1 مهر1385 |

 
 
معرفی محمدتقی بهار
 
 

محمدتقی بهار ملقب به ملک الشعرا شاعر نویسنده وسیاستمدار ایرانی در سال۱۳۰۴

در مشهد متولد شد.پدرش صبوری ملک الشعرای آستان قدس رضوی بود.پس از مرگ

پدرش مظفرالدین شاه لقب ملک الشعرا را به محمد تقی اعطا کرد.در انقلاب مشروطیت

 ازراه نثر روزنامه های تازه بهار و نوبهار به یاری این جنبش برخاست.۶بار به وکالت مجلس

 برگزیده شدو یکبار به وزارت فرهنگ رسید.بهار در فنون شعرقدیم وجدید مهارت داشت

واستادانه معانی نو را در قالب شعرکهن میریخت.وی علاوه بر تصحیح بعضی متون قدیم

 کتاب سبک شناسی را در سه جلد و نیز تاریخ احزاب سیاسی را به رشتهء تحریر درآورد.

مهمترین اثر برجای مانده از بهار دیوان شعر اوست.

       دریابنفش ومرز بنفش وهوابنفش        جنگل کبود وکوه کبود و افق کبود



شنبه 1 مهر1385 |

 يكصد سال پيش استاد سيد "محمدحسين بهجت تبريزي" متخلص به شهريار در روستاي خشكناب نزديك بخش قره چمن تبريز به دنيا آمد.


شهريار، تحصيل را در مكتب خانه قريه زادگاهش با فراگيري گلستان سعدي ، قرآن و حافظ آغاز كرد و نخستين مربي او مادرش و سپس مرحوم اميرخيزي بود.

تحصيلات ابتدايي را در مدرسه دارالفنون تهران به پايان رساند و در سال ‪ ۱۳۰۳‬شمسي وارد مدرسه طب شد و آخرين سال پزشكي را با سختي و مشكلات فراوان سپري كرد.

در بيمارستان، دوره انترني را مي‌گذراند كه به سبب پيشامدهاي عاطفي و عشقي از ادامه تحصيل منصرف شد و كمي قبل از دريافت مدرك دكتري، پزشكي را رها كرد و به خدمات دولتي پرداخت.

شهريار در اوايل جواني و آغاز شاعري و پس از سال ‪ ۱۳۰۰‬كه به تهران رفت، "شيوا" تخلص مي‌كرد ولي به دليل انگيزه و ارادت قلبي و ايماني كه از همان كودكي به خواجه شيرازي داشت، براي يافتن تخلص بهتري به ديوان حافظ تفعلي زد و كلمه "شهريار" را به عنوان تخلص خود انتخاب كرد.

خاطرات كودكي و نوجواني شهريار بيشتر در منظومه‌هاي "حيدربابا" شاهكار كم نظير تركي ، هذيان دل ، موميايي و افسانه شب آمده است و با خواندن آن ها مي‌توان دورنماي كودكي و نوجواني او را كم و بيش مجسم كرد.

اين منظومه اوج هنراستاد دراشعار تركي است كه در زمره شاهكارهاي ادبيات تركي آذربايجاني قرار گرفت و دستمايه شهرت جهاني استاد شهريار شد.

شهريار از سال ‪ ۱۳۱۰‬تا ‪ ۱۳۱۴‬در اداره ثبت اسناد نيشابور و مشهد خدمت كرد، او در نيشابور به خدمت نقاش بزرگ كمال‌الملك رسيد و در مشهد نيز همزمان و مانوس با استاد فرخ خراساني ، گلشن آزادي، نويد و ديگر شاعران گرانمايه آن خطه پربركت بود.

وي در سال ‪ ۱۳۱۵‬به تهران منتقل شد و مدتي در شهرداري و سپس در بانك كشاورزي به كار پرداخت.

چند سالي در عوالم درويشي سير كرد و سرانجام به زادگاه اصلي خود تبريز بازگشت و تا زمان بازنشستگي در بانك كشاورزي تبريز خدمت كرد.

شهريار هر چند به شاعري غزل‌سرا شهرت يافته اما در قالب‌هاي مختلف نيز قلم فرسايي كرده وشاهكارهاي زيبا، تاثيرگذار و ژرفي پديد آورده كه هر يك در تاريخ ادبيات ايران ماندگار شده است.

از قصيده و قطعه و مثنوي و رباعي گرفته تا منظومه‌ها و حتي قالب‌هاي تازه و نو و نيمايي، آثار دلپذير و لطيف و استوار به وجود آورده است كه همواره بر تارك ادب معاصر مي‌درخشد.

عشق و شيدايي دوران جواني، شور و حال عاشقانه، سخنان آتشين، مضامين بكر و لطيف و سوختگي ويژه‌اي كه ذاتي اوست ، بيشتر در غزلياتش متجلي است.

اشعار شهريار متنوع و دربردارنده انواع شعر و قالب‌هاي گوناگون است و تاكنون به صورت‌هاي مختلف منتشر شده است .

نخستين دفتر شعر او درسال‌هاي ‪ ۱۳۰۸‬تا ‪ ۱۳۱۰‬شمسي با مقدمه‌هاي استاد بهار، سعيد نفيسي و پژمان بختياري از سوي كتابخانه خيام و آخرين مجموعه شعرش پس از درگذشت وي در تابستان ‪ ۱۳۶۹‬به عنوان جلد سوم ديوان شهريار شامل اشعار منتشر نشده از سوي انتشارات رسالت تبريز در ‪ ۵۰۰‬صفحه به چاپ رسيد.

استاد شهريارارادت خاص خود به مولاي متقيان،امام علي (ع) با شعر "علي اي هماي رحمت، تو چه آيتي خدا را" جاودانه ساخت.

شهريار يك عشق آتشين دارد كه خود آن را عشق "مجاز" ناميده كه در اين كوره است كه شهريار گداخته و تصفيه مي‌شود ، اغلب غزل‌هاي سوزناك او كه به ذائقه عموم خوش آيند است ، يادگار اين دوره است.

شرح عشق طولاني و آتشين شهريار در غزل‌هاي "ماه سفر كرده"، "توشه سفر"، "پروانه درآتش"، "غوغاي غروب" و"بوي پيراهن" و زمان سختي آن عشق در قصيده "پرتو پاينده" بيان شده است.

غزل‌هاي "يار قديم"، "خمار شباب"، "ناله ناكامي"، "شاهد پنداري"، "شكرين پسته خاموش"، "تو بمان و دگران"، "ناله نوميدي" و"غروب نيشابور"حالات شاعر را در عشق حكايت مي‌كنند.

عشق‌هاي عارفانه شهريار را مي‌توان درخلال غزل‌هاي "انتظار"، "جمع و تفريق" ،"وحشي شكار"، "يوسف گمگشته"، "مسافر همدان"، "حراج عشق"، "ساز صبا" و "ناي شبان"، "اشك مريم"، "دو مرغ بهشتي"و غزل‌هاي "ملال محبت"، "نسخه جادو" و اشعار ديگر مشاهده كرد.

از آثار استاد شهريار مي‌توان به "جلوه جانانه"، "افسانه روزگار"، "طوطي قناد"، "به ياد فرزندي هنرمند"،"شاعر افسانه"،"ساز عبادي"،"گوهر فروش" ، "صبا مي‌ميرد" و بسياري ديگر اشاره كرد.

شهريار علاقه به‌آب و خاك و وطن را در غزل عيد خون و قصايد ميهمان شهريور ، آذربايجان ، شيون شهريور و مثنوي تخت جمشيد به زبان شعر بيان كرده است.

شهريار سرانجام در ‪ ۲۷‬شهريور ‪ ۱۳۶۷‬خورشيدي در بيمارستان مهر تهران ، بدرود حيات گفت وبنا به وصيتش در زادگاه خود در مقبره الشعرا سرخاب تبريز به خاك سپرده شد.



چهارشنبه 29 شهریور1385 |


به مناسبت سالروز تولد " ويليام شكسپير "

در اوايل قرن شانزدهم ميلادي در دهكده‌اي نزديك شهر استرتفورد در ايالت واريك انگلستان زارعي موسوم به "ريچارد شكسپير" زندگي مي‌‌كرد. يكي از پسران او به نام "جان" در حدود سال 1551 به شهر استرتفورد آمد و در آنجا به شغل پوست فروشي پرداخت و "ماري آردن"، دختر يك كشاورز ثروتمند را به همسري برگزيد. "ماري" در 26 آوريل سال 1564 پسري به دنيا آورد و نامش را "ويليام" گذاشت. اين كودك به تدريج پسري فعال، شوخ و شيطان شد، به مدرسه رفت و مقداري لاتين و يوناني فرا گرفت. ولي به علت كسادي شغل پدرش ناچار شد براي امرار معاش، مدرسه را ترك كند و شغلي براي خود برگزيند. برخي مي‌گويند اول شاگرد قصاب شد و چون از دوران نوجواني به قدري به ادبيات دلبستگي داشت كه معاصران او نقل كرده‌اند، در موقع كشتن گوساله خطابه مي‌‌سرود و شعر مي‌‌گفت.


به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا، او، سال 1582 موقعي كه هجده ساله بود، دلباخته دختري بيست و پنج ساله به نام آن "هثوي" از دهكده مجاور شد و با يكديگر عروسي كردند و به زودي صاحب سه فرزند شدند. از آن زمان زندگي پر حادثه "شكسپير" آغاز شد و به قدري تحت تأثير هنرپيشگان و هنر نمايي آنان قرار گرفت كه تنها به لندن رفت تا موفقيت بيشتري كسب كند و بعداً بتواند زندگي مرفه تري براي خانواده خود فراهم كند.
پس از ورود به لندن به سراغ تماشاخانه‌هاي مختلف رفت و در آنجا به حفاظت اسب هاي مشتريان مشغول شد، ولي كم كم به درون تماشاخانه راه يافت و به تصحيح نمايشنامه‌هاي ناتمام پرداخت و كمي بعد روي صحنه تئاتر آمد و نقش هايي را ايفا كرد. بعدا وظايف ديگر پشت صحنه را به عهده گرفت. اين تجارب گرانبها براي او بسيار مورد استفاده واقع شد و چنان با مهارت كارهايش را پيگيري كرد كه حسادت هم قطاران را برانگيخت.
در آن دوره هنرپيشگي و نمايشنامه نويسي حرفه‌اي محترم و محبوب تلقي نمي‌شد و طبقه متوسط كه تحت تأثير تلقينات مذهبي قرار داشتند، آن را مخالف شئون خويش مي‌‌دانستند. تنها طبقه اعيان و طبقات فقير بودند كه به نمايش و تماشاخانه علاقه نشان مي‌‌دادند.
در آن زمان بود كه "شكسپير" قطعات منظومي سرود كه باعث شهرت او شد و سال 1594 دو نمايش كمدي در حضور ملكه اليزابت اول در قصر گوينويچ بازي كرد و سال 1597 اولين كمدي خود را به نام "تقلاي بي فايده عشق" در حضور ملكه نمايش داد و از آن به بعد نمايشنامه‌هاي او مرتباً تحت حمايت ملكه به صحنه تئاتر مي‌‌آمد.
"اليزابت"، سال 1603 زندگي را بدرود گفت، ولي تغيير خاندان سلطنتي باعث تغيير رويه‌اي نسبت به "شكسپير" نشد. "جيمز اول" به "شكسپير" و بازيگرانش اجازه رسمي براي نمايش اعطا كرد. نمايشنامه‌هاي او در تماشاخانه گلوب كه در ساحل جنوبي رود تيمز قرار داشت، بازي مي‌‌شد. بهترين نمايشنامه‌هاي "شكسپير" درهمين تماشاخانه گلوب به اجرا درآمد. هرشب شمار زيادي از زنان و مردان آن روزگار به اين تماشاخانه مي‌‌آمدند تا شاهد اجراي آثار "شكسپير" توسط گروه پر آوازه لرد چيمبرلين باشند. اهتزاز پرچمي بر بام اين تماشاخانه نشان آن بود كه تا لحظاتي ديگر اجراي نمايش آغاز خواهد شد. در تمام اين سال ها خود "شكسپير" با تلاشي خستگي ناپذير -چه در مقام نويسنده و چه به عنوان بازيگر-كار مي‌‌كرد. اين گروه، علاوه بر آثار "شكسپير"، نمايشنامه‌هايي از ساير نويسندگان و از جمله آثار "كريستوفر مارلوي" گمشده و نويسنده نو پاي ديگر به نام "جن جانسن" را نيز به اجرا در مي‌‌آورند، اما احتمالا آثار استاد "ويليام شكسپير" بود كه بيشترين تعداد تماشاگران را به آن تماشاخانه مي‌‌كشيد.
اين تماشاخانه به صورت مربع مستطيل دو طبقه‌اي ساخته شده بود، كه مسقف بود، ولي خود صحنه از اطراف ديواري نداشت و تقريباً در وسط به صورت سكويي ساخته شده بود و به ساختمان دو طبقه‌اي منتهي مي‌‌شد كه از قسمت فوقاني آن اغلب به جاي ايوان استفاده مي‌‌شد.
"شكسپير" به زودي موفقيت مادي و معنوي به دست آورد و سرانجام در مالكيت تماشاخانه سهيم شد. اين تماشاخانه، سال 1613 در ضمن بازي نمايشنامه هانري هشتم سوخت و سال بعد بار ديگر افتتاح شد، كه آن زمان ديگر "شكسپير" حضور نداشت، چون با ثروت سرشار خود به شهر خويش برگشته بود. احتمالا "شكسپير"، سال 1610 يعني در 46 سالگي دست از كار كشيد و به استرتفرد بازگشت، تا درآنجا از هياهوي زندگي در شهر لندن دور باشد. چرا كه حالا ديگر كم و بيش آنچه را كه در همه آن سال ها در جستجويش بود به دست آورده بود. نمايش نامه‌هايي كه در اين دوره از زندگيش نوشته زمستان و توفان هستند كه اولين بار، سال 1611 به اجرا در آمدند. در آوريل سال 1616پير چشم از جهان بست و گنجينه بي نظير ادبي خود را براي هموطنان خود و تمام مردم دنيا بجا گذاشت. آرمگاه او در كليساي شهر استرتفورد قرار دارد و خانه مسكوني او با وضع اوليه خود هميشه زيارتگاه علاقمندان به ادبيات بوده و هر سال در آن شهر جشني به ياد اين مرد بزرگ برپا مي‌شود.
با توجه به تعداد نمايشنامه‌هايي كه هر ساله از "شكسپير" به صحنه مي‌آمد، مي‌توان اين طور نتيجه گرفت كه او آنها را بسيار سريع مي‌نوشته‌است. مثلا گفته شده او فقط دو هفته وقت صرف نوشتن نمايشنامه زنان سر خوش "وينزر" كرده است كه سال 1601 اجرا شد، البته اين بسيار هيجان آور است كه "شكسپير" را در حالتي شبيه به آنچه در اين نقاشي مي‌بينيم، در ذهن مجسم مي‌كنيم، كه تنها با تخيلات و الهامات خود در يك اتاق زير شيرواني كوچك نشسته است و با شتاب چيز مي‌نويسد، اما واقعيت غير از اين بود. آن طور كه گفته مي‌شود "شكسپير" بيشتر نمايشنامه هايش را دراتاق كوچكي در انتهاي ساختمان تماشاخانه مي‌نوشته است. به احتمال زياد شكل فشرده‌اي از نمايشنامه را از طرح داستان گرفته تا شخصيتها و ساير عناصر نمايشي، با شتاب به روي كاغذ مي‌‌آورده... بعد آن را كمي مي‌پرورانده و در پايان، زماني كه بازيگرها خود را با نقش هاي نمايشي انطباق مي‌‌دادند، شكل نهايي آن را تنظيم مي‌كرده است. طرح هاي "شكسپير" اغلب چيز تازه‌اي نيستند. در حقيقت او اين قصه را از خود خلق نمي‌كرده، بلكه آنها را از منابع مختلفي مثل تاريخ، افسانه‌هاي قديمي و غيره بر مي‌گرفته است. يكي از منابع آثار "شكسپير" كتابي بوده به نام شرح وقايع انگلستان، اسكاتلند و ايرلند اثر "هالينشد شكسپير" قصه‌هاي بسياري از نمايشنامه خود را از جمله هانري پنجم، ريچارد سوم و لير شاه را از همين كتاب گرفت.
ازديگر آثاري كه از نمايشنامه‌هاي "شكسپير" به جا مانده است مي‌توان به "هملت" ، "شب دوازدهم "،"هانري چهارم"، "هانري پنجم"، "هانري ششم" و "ژوليت"، "توفان"، "تلاش بي ثمر عشق" اشاره كرد.نمايشنامه در پنج پرده و بيست و سه صحنه تنظيم شده و اگر نمايشنامه "تيتوس اندرونيكوس" را به حساب نياوريم ؛ اولين نمايشنامه غم انگيز "شكسپير" محسوب مي‌شود. تاريخ قطعي تحرير آن معلوم نيست و بين سال هاي 1591 و 1595 نوشته شده، ولي سبك تحرير و نوع مطالب و قراين ديگر نشان مي‌‌دهد، كه قاعدتاً بايستي مربوط به سال 1595 باشد.بزرگ‌ترين نمايشنامه تمامي اعصار است. "هملت" بر تارك ادبيات نمايشي جهان خوش مي‌درخشد. داراي نقاط اوج، جلوه‌ها و لحظات بسيار كميك است. مي‌توان بارها و بارها سطري از آن را خواند و هر بار به كشفي تازه نايل شد. مي‌توان تا دنيا، دنياست آن را به روي صحنه آورد و باز به عمق اسرار آن نرسيد. انسان خود را در آن گم مي‌كند، گاه به بن بست مي‌رسد، گاه لحظاتي سرشار از خوشي و لذت مي‌آفريند و گاه انسان را به اعماق نوميدي مي‌كشاند. بازي در اين نقش، انسان را با تمام ذهن و روحش درگير خود مي‌كند و او را در خود فرو مي‌برد.




سه شنبه 28 شهریور1385 |

 

 

عشق از زبان جبران خليل جبران

 

     عشق از زبان جبران خلیل جبران

 

ناگفته‌های جبران خلیل جبران

...ای آزادی گوش فراده و صدایمان را بشنو برای تضمین قدرتت و تکیه بر سادگی دلها دروزی را مسلح کرده‌اند تا به جنگ عرب برود
شیعه را در برابر سنی قرارداده اند
مسلمانان را به جنگ با مسیحیون تشویق کرده‌اند تا کی در سینه مادر برادری به جنگ برادر دیگر رود...

جبران خلیل جبران برای افرادی که همواره درجستجوی کلامی هستند که بوی حقیقت و معرفت از تمامی زوایایش به مشام می‌رسد ,نامی آشناست.کلام او از آن تمام ملیتهاست و با تک تک افراد بشر ارتباطی تنگاتنگ و روحانی برقرار می‌سازد.
این انسان سرشار از احساس و عاشق که عشق وطن در سینه‌اش هر لحظه بیشتر موج می‌زد . نه در زمان خود بلکه در روزگار ما نیز به مقام پیامبری دست یافت که خیل طرفدارانش راه و سیره او را سرمشق زندگی قرارداده ‌اند تا بتوانند به آنچه کمال یک انسان است نائل آیند
آثار خلیل جبران که اکثر آنها توسط مترجمین خوب ایرانی به زبان فارسی برگردانده شده , در سراسر جهان با استقبال شگفتی مواجه گشته و هواخواهان بی شماری را برای این نویسنده شاعر و نقاش چیره دست لبنانی به همراه آورده است . در مجموعه ناگفته‌های جبران خلیل جبران که شامل 5مجلد تحت عناوین رازهای پنهان“عشق‌های پنهان دلتنگی‌های پنهان رویاهای پنهان و عشق از زبان جبران خلیل جبراناست .مطالبی پنهان است که تاکنون از این عارف بزرگ لبنانی نخوانده و نشنیده‌اید .



شنبه 25 شهریور1385 |

سه شنبه 8 اكتبر

پرويز نمي دانم چرا باز دارم براي تو نامه مي نويسم . امروز بعد از يك ماه كاغذ مامان آمد و از حال كامي با خبر شدم . شايد من حق نداشته باشم كه از او بپرسمم و او را مال خود بدانم اما آيا مي تواني منكر حس مادري من بشوي . پرويز وقتي نقاشي هايي را كه او برايم كشيده بود ديدم خيلي گريه كردم . حالم خوب نيست . اينجا در تنهايي روز به روز روحيه ام خراب تر مي شود . به خصوص كه نداشتن پول و آشفتگي زندگي و در به دري بيشتر خردم كرده . سه ماه است كهاينجا هستم اما به قدر سه سال درنظرم جلوه مي كند . مي خواهم چشم هايم را روي هم بگذارم و خودم را در تهران و پيش كامي ببينم تو مرا فراموش كردي به تو حق مي دهم من شايسته ي هيچ گونه محبت و ترحمي نيستم . من يك آدم بد بختي هستم كه روح سرگردانم هر لحظه مرا به يك طرف مي كشد و سرانجام مي دانم كه جايم كجاست . اينجا زندگيم شوم و وحشتناك است و الآن سه ماه است كه مريض هستم و دم نمي زنم تو مي داني كه وقتي هم كه تهران بودم بعد از زايئيدن هميشه وضع رحم من خراب بود و مهالجه مي كردم . از وقتي كه آمده ام اينجا از همان روزهاي اول حس كردم كه حالم دارد روز به روز بدتر مي شود فقط توانستم يك مرتبه پيش دكتر بروم و گفت تخمدان هايت ورم و چرك كرده و اين تازه نيست . شايد يك سال است و تو متوجه نشده اي و بايد زود معالجه كني اما پرويز چه طور مي توانستم هر دفعه 30 تومان پول دكتر بدهم و نسخه هاي گران گران بخرم . گفتم به درك حالا مي گويم به درك بعد هم خواهم گفت به درك من فقط بايد بميرم . وقتي خوشبختي مي رود بگذار براي هميشه برود . حالا ديگر گاهي اوقا از شدت درد مي خواهم فرياد بكشم اما همه چيز را تحمل مي كنم . شايد مرگم زودتر برسد و مرا راحت كند . وقتي همه از من رو گردانده اند وقتي يك ماه يك ماه از حال بچه ام خبر ندارم وقي تو كه تنها تكيه گاه من بودي به من پشت كرده اي ديگر زندگي را مي خواهم چه كنم پرويز شايد تو حرف هايم را باور نكني شايد مرا دروغگو و بدجنس و حقه باز بداني اما منن فقط خيلي بدبخت هستم همين و تنها گناهم اين است كه خيلي زود وارد زندگي اجتماعي شدم . يعني وقتي كه دخترهاي ديگر توي خانه اسباب بازي مي كنند و ظرفيت تحمل حقايق زندگي را نداشتم و حالا شكست خورده و بدبخت اين گوشه ي دنيا افتاده ام و مطمئن هستم كه اگر هم بميرم از گرسنگي از مرض از بدبختي و از نا اميدي ، هيچ كس خبر نخواهد شد .
پرويز بيشتر از اين نمي نويسم نمي توانم بنويسم تو راقسم مي دهم جان كامي و به ياد روزهايي كه با هم زندگي مي كرديم و همديگر را دوست داشتيم و حالا حسرت يك لحظه اش را مي خورم اگر من بدي كرده ام مرا ببخش من عوض شده ام خيلي عوض شده ام من بچه بودم و حالا زندگي سخت مرا حيران كرده پرويز گذشته را فراموش كن و به خاطر اين كه من لااقل بتوانم اينجا با فكر راحت درس بخوانم گاهي اوقات براي من از حال كامي بنويس و مثل گذشته با من دوست باش پرويز من نمي خواهم به ديگري تكيه كنم من مي خواهم هميشه تو را داشته باشم اگر مي خواهي زن هم بگيري باز هم بگير اما دوست من باش به خدا همين قدر راضي هستم فقط يك نامه برايم بنويس بنويس كه چرا با من قهر كرده اي پرويز تو را قسم مي دهم فقط يكي بعد ديگر از تو هيچ چيز نمي خواهم من نمي توانم رابطه ام را با گذشته ام قطع كنم من هميشه خودم را مال تو و كامي مي دانم بگذار من لااقل با اين اميد دلخوش باشم بگذار من هم يك لحظه زندگي كنم پرويز به خدا مريض و بدبخت هستم و تو نمي تواني بفهمي كه چه قدر به تو احتياج دارم تو را به مرگ كامي برايم نامه بنويس
فروغ



شنبه 25 شهریور1385 |

پرويز حتما منتظر جواب نامه ات هستي من فكر مي كردم كه بديعه خانم همه چيز را براي تو گفته و ديگر احتياجي به تكرار آن نيست ولي از طرف ديگر هم فكر اين كه شايد تو هنوز نمي داني من چه تصميمي در مقابل آن خواهش تو اتخاذ كرده ام مرا راحت نمي گذارد من نامه ي تو را خواندم درست است كه از تو چنين انتظاري نداشتم ولي باز هم به خاطر تو آن را مي پذيرم و ديگران را هم راضي كرده ام از آن جهت خيالت راحت باشد تو در تلفن به من گفتي كه بايد روز مورد نظر حتما جمعه باشد بسيار خوب اگر تصميم گرفته اي پس بايد زودتر اقدام كني چون تا روز جمعه 5 روز بيشتر باقي نمانده و ما نمي توانيم آن همه كار را در ظرف مدت كوتاهي انجام دهيم اين جواب من است
 موافق موافق منتظر اقدام تو هستيم.
خداحافظ فروغ.



شنبه 25 شهریور1385 |

يك شنبه 29 مرداد

پرويز امروز از تو يك نامه داشتم اميدوارم حالت خوب باشد هر چند نامه هاي تو روز به روز بيشتر جنبه ي شكايت به خود مي گيرد . به طوري كه من از زندگي سير مي شوم ولي با اين همه باز هم براي تو نامه مي نويسم . اگر نامه هاي من اين روزها به دست تو نمي رسد علتش اين است كه هر لحظه انتظار آمدن تو را دارم . الان نزديك چهار روز است كه براي تو نامه ننوشته ام چون فكر مي كردم اول شهريور بيايي در حالي كه باز براي مادرت نوشته اي 10 روز ديگر مي آيم . در هر حال از اين بابت نگران نشو و فراموش نكن كه اگر من بخواهم تلافي هم در بياورم خيلي بيشتر از اين ها محل دارم كه براي تو نامه ننويسم پرويز از حال من بخواهي خوب نيست مطمئنا بعد از اين ديگر هيچ چيز نمي تواند آرامش روحي مرا به من بازگرداند به من نوشته اي كه اميدواري سرم به سنگ بخورد و بدنامي مرا سنگ هاي زندگي لقب داده اي ... و باز هم نوشته اي كه قسم مي خورم خودت دوست داري پشت سرت حرف بزنند ...
شايد اين طور باشد چه كسي مي تواند در مقابل افكار و عقايد تغيير ناپذير تو مقاومت كند حتما همين طور است اما افسوس مي خورم كه مثل تو آدم خوش فكر و فهميده اي نيستم آه ... بگذار سنگهاي زندگي به سر من بخورد و مرا از دست اين زندگي كه هيچ دوست دندارم راحت كند . تصور نكن كه وجود تو باعث تلخي زندگي من شده ، نه ... من از خودم بيزارم ... خدا به من ظلم كرد زيرا مي توانست به من توقعات و آرزوهايي نظير زن هاي ديگر بدهد و نداد . پرويز تو با يك زن مريض ازدواج كرده اي من خوشبختي را دوست دارم اما نمي توانم جز اين باشم من به اين ترتيب احساس خوشبختي مي كنم نه به آنترتيبي كه تو فكر مي كني . شايد فكر من غلط مطرود باشد اما من زيبايي زندگي را در هيجانات و تلخي هاي آن مي دانم من مي دانم كه عاقبت هم وجود من در زندگي تو همچنان باعث ناراحتي خواهد بود و آرزو مي كنم كه بميرم زيرا به هيچ وجه براي آنچه كه تو مي گويي و به من نسبت مي دهي ساخته نشده ام . پرويز حالا ديگر نوشته اي كه اگر دعوايمان بشود تو خواهي گفت ( من كه خرج خود را در مي آورم ) اين جمله ي تو به نظرم خيلي نيشدار آمد كه من هيچوقت نخواسته ام اين چيزها را به رخ تو بكشك همان طور كه هيچ وقت نگفتم هنرمندم در حالي كه هر وقت دعوايمان شد تو به من چنين نسبت هايي داده اي . خدا خودش مي داند كه من آدم مغروري نيستم و به هيچ وجه نمي خواهم بگويم كه نسبت به تو برتري دارم . من بعد از اين در مقابل تو جز سكوت كار ديگري نمي كنم . تو مي تواني بگويي كه من با رفقايت سلام و عليك كرده ام . مي تواني همه جا داد بزني كه زن من احمق و ساده است در حالي كه اين طور نيست و تو با اين ترتيب مرا از خودم حفظ كنم و ديگر به تو نگويم كه به قول معروف من وقتي مي گويم ف تو مي روي فرحطاد . من فقط به تو نوشتم كه فلان كس را ديدم. ولي آيا نوشتم كه با او سلام عليك هم كردم كه داري خودت را مي كشي و به من نامه ي تهديد آميز مي نويسي . پرويز مرا راحت بگذار مي دانم كه به درد زندگي نمي خورم ولي آيا مي توانم بعد از 5 سال كوشش باز هم به اين موضوع اميدوار باشم . مي دانم كه دارم به طرف ديوانگي و جنون مي روم گاهي اوقات از كارهاي خودم آن قدر حيرت مي كنم كه گويي شخص ديگري آن عمل را انجام داده . يادم مي آيد كه تو تمام ساعات زندگي ات را در تهران توي همين خيابان اسلامبول و لاله زار و نادري كه حالا مركز فساد و فحشا شده مي گذراندي و در حالي كه من توي خانه رنج مي بردم . وقتي براي تو بنويسم من 5 مرتبه به خيابان رفته ام دروغ نمي گويم ولي اين دليل نمي شود كه من از صبح تا ظهر توي خيابان پرسه زده ام بلكه فقط با تاكسي رفته ام مقابل مغازه اي كه كار داشتم و بعد از خريد باز هم از هما جا سوار تاكسي شده و برگشته ام مي گويي از خانه بيرون نرو ... و فكر نمي كني كه من توي خانه ميان چهار ديواري چه طور مي توانم سر كنم و رنگ هيچ چيز را نبينم در حالي كه تو هم زياد به اميال و افكار من احترام نگذاشته اي ولي با اين همه گمان نمي كنم كه خطايي كرده باشم . تو هر طور مي خواهي در مورد من قضاوت كن . ولي من خودم مي دانم كه كار زشتي نكرده ام از نامه ي من مرنج زيرا حالا كه دارم اين نامه را براي تو مي نويسم در دلم هيچ چيز جز غم و رنج نيست و از زندگي بيزارم .
 تو را مي بوسم
 فروغ

 



شنبه 25 شهریور1385 |
 

بانوى قصه ها

 

نماى مهر


نام سيمين دانشور با نام داستان و رمان ايرانى گره خورده و ترجمه
 هاى بى نظيرى از او در اين حوزه چاپ شده است.او از پيشكسوتان و نام آوران داستان نويسى معاصر ايران است. .

 

از نويسندگان و مترجمين تواناي معاصر، در شيراز متولد شده و در سال 1329 موفق به اخذ درجه دکتراي ادبيات فارسي از دانشگاه تهران گرديده است.

او پس از دريافت درجه دکتري در ادبيات فارسي با استفاده از بورس موسسه " فول برايت " به آمريکا رفت و در دانشگاه استنفورد به ادامه تحصيل مشغول شد.

دکتر سيمين دانشور کار مطبوعاتي خود را با مديريت مجله " نقش و نگار " شروع کرد و در نشريه " قلم و زندگي" و کتاب ماه کيهان ادامه داد.

چهار اثر سيمين بنامهاي،"آتش خاموش"، "شهري چون بهشت" و داستان بلند "حادثه در جنوب" و "سو و شون" از شهرت خوبي برخوردار گرديده است.

در برگردان آثار نويسندگان ملل ديگر به زبان فارسي از ترجمه انگليسي اين نوشته ها سود برده است. مانند دشمنان، مجموعه داستان چخوف " داغ ننگ " از هاورون و يا از آثار نويسندگان انگليسي زبان مانند برنارد شاو نمايشنامه سرباز شکلاتي؛ و پيک مرگ و زندگي از ويليام سارويان.

همراه آفتاب، از قصه هاي ملت هاي مختلف.

دکتر دانشور متولد سال 1300 در شهر شيراز است. او از مادري نقاش و پدري پزشک بدنيا آمد و با جلال آل احمد ازدواج کرد.

 

 

 

 

 



شنبه 25 شهریور1385 |

سهراب

 
 
 

مرگ رنگ

 از
 سهراب سپهری
 

از مجموعه مرگ رنگ
در قير شب
 
دير گاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است.
بانگي از دور مرا مي خواند،
ليك پاهايم در قير شب است.
***
رخنه اي نيست در اين تاريكي:
در و ديوار بهم پيوسته.
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته.
***
نفس آدم ها
سر بسر افسرده است.
روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است.
***
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد.
مي كنم هر چه تلاش،
او به من مي خندد.
***
نقش هايي كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هايي كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود.
***
دير گاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است.
جنبشي نيست در اين خاموشي:
دست ها، پاها در قير شب است.



شنبه 25 شهریور1385 |


دوشنبه 20 شهریور1385 |


Blog Skin