|
چه کسی کشت مرا ؟ |
||
|
|
||
|
همه با آينه گفتم ، آری همه با آينه گفتم ، که خموشانه مرا می پاييد ، گفتم ای آينه با من تو بگو چه کسی بال خيالم را چيد ؟ چه کسی صندوق جادويی انديشه من غارت کرد؟ چه کسی خرمن رويايی گل های مرا داد به باد؟
سر انگشت بر آيينه نهادم پرسان : چه کس آخر چه کسی کشت مرا که نه دستی به مدد از سوی ياری برخاست نه کسی را خبری شد نه هياهويی در شهر افتاد ؟!
آينه اشک بر ديده به تاريکی آغاز غروب بی صدا بر دلم انگشت نهاد. |
داركوب
رد پا چيز خوبي است
دانه پاشيدهام تا بيايي.
گوش كن: تق
تق تتق تق
حس موسيقيات را بياور
من همين گوشهام
پاي اين كاجهاي مطبّق.
شعرهايم
ـ واژه در واژه ـ
يك رد پا بيشتر نيست.
شعرهايي كه سوراخ سوراخ
بر تن كاجها خالكوبي است.
گوش كن: تق تتق تق.
واژه پاشيدهام
تا بيايي
رد پا چيز خوبي است

بي تاب بودم، اندوه قاب های تهی از رنگ را و طرح جاودانه تو كه درخاطره آب انعكاس هزار رنگ بود و بی رنگ
محو تماشای تو بودم در رقص باد و زمزمه رود...
مرور می كنم لحظه ها را تنها در تكرار صدایی كه اين روزها هزاران هزار بار شنيدهام، در پيچ و تاب ماهیها روی خاك و پرسه نگاه تو كه تاب ديدن نداشت.
...
خاك نمناك می شود در نمزده گی باران، آهسته میخوانی، تبدار میمانم در حضور آفتاب، روی كهنگی درگاه، ميان طرح نشكفته گلميخ ها
شكوه مرمرين زمان است در توالی نتهای سياه و سپيد و من تنها سكوت میشنوم و نگاهت میشود فرياد
ترنم باران و بازی آفتاب از افقی كه ديگر دلگير نيست
رسيدهايم تا سجود درايوانی ساكت و امن، حوضی در ميان و ماهیها سرخ، نشستهاند به تماشا كه برايت آب بريزم، كه برايم آب بريزی
كه وضو بگيرم، كه وضو بگيری
كه دعا بخوانم، كه دعا بخوانی
كه بمانم، كه بمانی
بمانی، بمانی، بمانی...
نه!
دستانت را منتظر نمیگذارم، قلم را میگیرم و مینویسم سطر سطر واحه را از تو
پررنگتر و بیتابتر
صدایت میكنم و دستانت را به نجوای آشنای هر شبم میسپارم، بوسه و بوسه...
این بار آمدهای، میدانم
میدانم
بوی یاس میآید...
وقتی دلم میگيرد...
نرم و آرام میرسی مدام در پی گامهای خستهام
انگار میدانی رهوار نفسهايم بی تو در دم میميرد و نمیآيد باز
من در آستان نگاهت بی سايه پی تکرار آيه عشقم
کعبهای از نور تا به محراب وسجودم بر خاک
و چه غوغايی ای از آب و رنگ رسته ايستاده آينه رو در آينه
نزديکتر از آنی که بگويم نگاهم فرسنگها فرسنگ سنگفرشها را تا شمار قدمهايت پاييد
تو اينجايی حتی نزديکتر و نزديکتر، نزديکتر از يک يک يادگارهايت
خيسم از شبنم نورخورده بلورآگين تنت
نفسم پيچيده در آشفتگی خيال انگيز هر رشته مويت
پيدايم و گمشده در تقدس چشمانت
دلباختهام
مست...

نمیدانم آدمها را می شود قسمت کرد يا نه؟
بعضیها تو
بعضیها من
بعضیها روح سرگردان ماه
تو از کدام دسته ای؛
از آنانی که پشت به ديوار
و رو در روی جوخه آتش می ايستند
يا از آنانی که در امتداد افق از پشت تير میخورند؟
چه فرق می کند؟
تقدير مقدر آفتاب این است که هميشه در خون به خواب می رود.
عجيب است «رويا»!عجيب!
ما از هر طرفی که به ديوار پشت می کنيم
روبرويمان ديوار ديگری می ايستد.
حتی ارتفاع فريادهامان از سقف اين سلول تجاوز نمیکند.
اما تو که هر صبح چشمانت را رو به آسمان باز میکنی
دعاهايمان مستوجب اجابت نيستند.
تنها کسی را پيدا کن که به فريادهامان گوش بسپارد...
علی رضا سلطانی
• نگه دارنده اش نیکو نگه داشت و گرنه صد قدح نفتاده بشکست
• ز دست چرخ گردون داد دیرم هزاران ناله و فریاد دیرم
• نشسته، دلستانم با خس و خار دل خود را چگونه شاد دیرم
• دلا، خوبان دل خونین پسندند دلا خون شو ، که خوبان این پسندند
• متاع کفر و دین بی مشتری نیست گروهی آن ، گروهی این پسندند
• ندونم لوت و عریونم که کرده خودم جلادو بی جونم که کرده
• بده خنجر که تا سینه کنم چاک ببینم عشق بر جونم چه کرده
• بشم، واشم از این عالم بدر شم بشم از چین و ماچین دورتر شم
• بشم از حاجیان حج بپرسم که این دیری بسه یا دورتر شم
• اگر دل دلبره ، دلبر کدمه؟ وگر دلبر دله ، دل را چو نومه؟
• اگر دستم رسد بر چرخ گردون از او پرسم که این چونست و آن چون
• یکی را داده ای صد گونه نعمت یکی را قرص جو آلوده در خون
• مرا نه سر نه سامان آفریدند پریشانم پریشان آفریدند
• ز دست دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده بیند دل کند یاد
• بسازم خنجری نیشش ز پولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
جان شيفته مرا در آغوش پر باران خود طاهر كن
و تنديس اين دل باخته شيدا را با امواج پر تلاطم عشقت نوازش ده
كه من محتاجم به تو ،محتاج به مهرت، به خشمت ،به رحمت،به بودنت و به تو .
درياب؛ اين نياز مند خسته را درياب...
يادگار روزها و شب هاي وصل؟
اتصالي با جهان بي كران؟
اتفاق كوچه هاي تنگ شهر؟
التماس روزهاي زرد رنگ؟
يا غرور بي بديل سبز و گرم؟
***
خاطرات نورهاي بي فروغ؟
يا كلامي زشت و بي رنگ و درنگ؟
من لباسم بر تن افكار پوچ؟
من توانم بر عصاي روزگار؟
من كه خاكم نيست از بدو وجود؟؟؟
***
من نه آنم كه مرا آن شمريد
يا كه او را از تبارم شمريد
ما كجا و قطره عمق وجود
ما كجا و اسم او شرط ورود
***
من هزاران چهره از خود ديده ام
وز وجودم بر تنم باليده ام
در ره آدم شدن در مانده ام
وز رهش سالها كج مانده ام
***
من سلامم به بلنداي نياز
من سلامت چون دل اين روزگار
او زمن هرگز نگويد داستان
من ز او دانم هزاران چيستان
***
من پرم از خالي حَض وجود
او زمن آگاه از غش سجود
من ز من بيدارتر از خواب دگر
او زمن هوشيار و هوشيارتر
***
من به آتش قانعم دودم كنيد
من به پايان آگهم نورم كنيد
او زمن دوري كند نازش كشيد
من ز او عاري شدم يادم كنيد
***
اي كسان دار ما دارم زنيد
بر لسان الكنم پايان زنيد
من وجود قاصرم خاكم كنيد
من درخت بي بنم كاهم كنيد
***
من شراب نارسم بي راه و رسم
من كتاب ناصحم بي شرح و وضع
من سفيرم يا وزير اشتهار
من منم بي من شما را ياد باد
« عاصيه »
نمی توانی سايه خود را ببينی
مگر اينکه به خورشيد پشت کنی ...
درختان ، شعري هستند كه زمين بر صفحه ي آسمان مي نويسد .
ما درختان را مي اندازيم و از آنها كاغذهايي مي سازيم
تا بي چيزي خويش را بر آنها ثبت كنيم .
شاعر: مهدا جهانگیر
در سکوت من فریادی ست،
بی آنکه کلامی منعقد شود،
خون از حنجره ای بریزد
و نفس سرد و سخت مرا
به دیوار تاریک روبرویم بکوبد
|
حالا چـرا | |
|
بي وفـا حـالا کــه من افـتــاده ام از پـا چـرا |
آمـدي، جـانـم بـه قـربـانـت ولــي حـالا چـرا |
|
سنگدل اين زودتر مي خــواستي، حالا چـرا |
نوشـدارويي و بعـد از مرگ سهـراب آمدي |
|
من که يک امروز مهـمـان توام، فـردا چـرا |
عـمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست |
|
ديگـر اکنون با جوانان ناز کـن، بـا مـا چـرا |
نـازنـيـنا مـا بـه نـاز تـو جـوانـــي داده ايــم |
|
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چـرا |
وه کـه بـا ايـن عـمرهـاي کـوتـه بي اعـتبار |
|
اي لـب شـيـرين جـواب تـلخ سربالا چـــرا |
شورفرهادم به پرسش سر بزير افکنده بود |
|
اين قدر با بخت خواب آلود من، لالا چـرا |
اي شب هجران که يکدم در تو چشم من نخفت |
|
در شگـفـتم من نمي پاشد ز هـم دنــيـا چـرا |
آسمان چـون جمع مشتاقان پريشان مي کند |
|
خامُـشي شـرط وفـاداري بـود، غـوغـا چـرا |
در خـزان هـجر گـل اي بلبل طبع حــزين |
|
اين سفـر راه قـيامت مي روي، تـنهـا چـرا |
شهـريارا بي حبـيب خود نمي کردي سفر |
سايه هاي شگفت
ويليام شكسپير غزل شماره 53
تو از كدامين گوهري
كه هزاران هزار سايه هاي شگفت،
خود را در تو مي آويزند؟
و اين چگونه تواند بود
كه هر سايه اي را صورتي
و هر صورتي را طرزي و طرازي ديگر مي بينم،
و تو تنها يك چيز،
و تو تنها يك ذات،
و هر سايه اي را از تو نقشي ديگر؟
اگر جمال ِ آدونيس را وصف كرده اند،
مجملي از جمال ِ تو گفته اند؛
و اگر چهره ي هلن را كه مجموعه ي زيبايي است
به تمام و كمال ستوده اند،
شبحي ناتمام از جمال ِ تو تصوير كرده اند؛
و اگر از بهار و تابستان سخن گويند،
اين يك سايه ي حسن ِ تو
و آن يك سفره ي احسان ِ توست.
ما تو را در تمامي صورت هاي قدسي مي شناسيم
و در هرچه بديع و زيباست، نشاني از تو باز مي يابيم.
اما در حسن ِ خلق و وفاي عهد
نه تو به كس ماني و نه هيچ كس به تو مانـَد
از خدا خواستم , عادت های زشت را ترکم دهد
خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی
از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند.
فرمود: صبر , حاصل سختی و رنج است .
عطا کردنی نیست,
آموختنی است...
ديگه از خستگي هام،خسته شدم خسته شدم
ديگه از بستگي هام بسته شدم،بسته شدم
ميزنم تيغ به بند بستگي
اگه آزاد بشم ز خستگي
بسه تنهايي ديگه تو قفس
بسه اين قفس بدون هم نفس
ديگه بسه تشنگي بدون آب
خوردن فريب و نيرنگ سراب
واسه هر کي دل من تنگ ميشه
تا مي فهمه دلش از سنگ مي شه
دوستي از رو زمين پاک شده
مردي و مردونگي خاک شده
هر کي فکر خودشه تو اين زمون
تو نخ آب يخ و گرمي نون
بايد حرف دلمو گوش کنم
غم دنيا رو فراموش کنم
دستمو بلند کنم به آسمون
خودمو رها کنم از اين و اون
دلمو جدا کنم از آدما
سينمو پر کنم از ياد خدا
دیگه بسه دیگه بسه انتظار
آب رحمت بر سر دنیا ببار
شب تار،شب تار،شب تار
آسمون!خورشید و بردار و بیار

از همان روز اول که به دنيا می آييم دلمان خوش است
دلمان خوش است که مادری داريم که شيرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داريم که می توانيم با موهای صورتش بازی کنيم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفريده شده اند
دلمان به اين خوش می شود که زمين زير پای ماست و آسمان هم ,
دلمان به قيافه خودمان توی آينه خوش می شود
دلمان خوش می شود به اينکه توی جيبمان يک دسته اسکناس داريم
دلمان به لباس نويی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنيم
يا وقتی که جشن تولدی برايمان می گيرند
يا زمانی که شاگرد اول می شويم
دلمان ساده خوش می شود به يک شاخه گل يا هديه ای که می گيريم
يا به حرف های قشنگی که می شنويم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلويی يا منظره ای يا غروبی يا فيلمی در سينما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اينکه روز تعطيلی را برويم کنار دریا و خوش بگذرانيم مثلا با خنده های بی دليل ,
يا سرمان را تکان بدهيم که حيف فلانی مرد يا گريه کنيم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعريفی از خودمان و تمسخری برای ديگران
يا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اينکه عاشق شده ايم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در روياهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدايت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هايی داغ
دلمان خوش است که همه چيز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبيم.
چقدر حقيريم ما....
چقدر ضعيفيم ما...
چرا دنيا پر از حادثههاي وارونه
عاشق كسي ميشي كه عاشقي نميدونه
من به دنبال تو و تو دنبال كس ديگه
هيچکدام از ما دو تا به اون يكي راست نميگه
آدما فكر ميكنن عاشقا خيلي غم دارن
کاش فقط اين بود اونا خيلي كسا رو كم دارن
از خودش نميشنوي اگه يه روز بخواد بره
موقتي ميپرسي ازش ميگه آره مسافره
عاشقي يعني تحمل، نه شكايت، نه گله
اگه حتي بينمون باشه يه دنيا فاصله
به نام خدايي كه آشنايي را در لبخند٬ دوستي را در محبت و جدايي را در اشك آفريد.
من از ياران عاشق مي نويسم / ز خورشيد و شقايق مي نويسم / نه از شينم٬ نه از باران٬ نه از گل / من از درد جدايي مي نويسم.
پس از مرگم وقتي تابوتم را از كوچه ها عبور مي دهيد٬ پارچه ي سياهي روي آن بكشيد تا همه بدانند: هر چه سياهي بود كشيدم٬ دستانم را بيرون بگذاريد تا همه بدانند: بدون او تنها رفته ام٬ چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند: يك عمر چشم انتظار مانده ام و يك قطعه شمع به شكل اشك بر روي قبرم بگذاريد تا با اولين طلوي خورشيد به جاي غمخوارم برايم گريه كند.
اي شمع آهسته بسوز كه شب دراز است
اي اشك آهسته بريز كه غم زياد است
در شهري به نام عشق٬ كوهي وجود دارد به نام محبت٬ از آن كوه رودي جاريست به نام صفا٬ رود به رودخانه اي ختم مي شود به نام وفا٬ اين رودخانه به باتلاقي ختم مي شود به نام وداع.
عشق حكومت ظالمانه اي است كه هيچ كس را عفو نمي كند.
اگه دل يه نفر را آزردي يه ميخ بكوب به ديوار٬ اگه تونستي از دلش در بياري٬ ميخ رو هم از ديوار در بيار ولي چه فايده كه جاش تا مدتها ميمونه...
شبي پرسيدمش با بي قراري / به غيراز من كسي رادوست داري
دوچشمش از خجالت برهم افتاد/ ميان گريه هايش گفت آري
يا رب: چه چشمه ايست محبت كه من از آن يك قطره خوردم و دريا گريستم...
عاشقي را تنها شرط٬ ناله و فرياد نيست / تا كسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست.
در كشتي عشقت نشينم روز و شب / يا به عشقت ميرسم يا غرق دريا مي شوم.
چو ماه از كام ظلمت ها دميدي / جهاني عشق در من آفريدي
دريغا ٬ با غروب نا بهنگام / مرا در دام ظلمت ها كشيدي
نقطه:پايان!
هر هستی ...یک نیستی به دنبال میکشید و نامش را هستی می بخشد.....
نقطه ای میگذارم برای پایان هستی واژهای اینجا... ۰







