تبليغاتX
شاید کمی دیر است

 
 

کاریکلماتور

آن قدر نازک بین بود که چیز های نازک تر از مورا نمی دید.

آن قدر از شب می ترسید که خورشید را دزدید.

غنچه گاهی از ترس چیده شدن باز نمی شود.

سایه ی مرگ تنها سایه ای است که هیچ نوری عامل آن نیست.

از وقتی که برق اختراع شد ماه حسود تر شد.

دلم برای تماشای لک لک ها لک زده است.

تمام خروس ها به خاطر حسادت به ساعت های زنگ دار زودتر از ساعت مقرر بانگ سر می دهند.

قطره ی باران از چسمم تقاضای پناهندگی کرد.

خورشید آرزو ی دیدن ستارگان را با خود به گور می برد.



دوشنبه 12 اسفند1387 |

اگر به خانه ي من آمدي"...برايم مداد بياور.....مداد سياه...مي خواهم روي چهره ام خط بكشم تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم، يك ضربدر هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم !

يك مداد پاك كن بده براي محو لبها.....نمي خواهم كسي به هواي سرخيشان ، سياهم كند!

يك بيلچه، تا تمام غرايز زنانه را از ريشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اينها راحت تر به بهشت مي روم گويا!

يك  تيغ بده؛  موهايم را از ته بتراشم.... سرم هوايي بخورد... و بي واسطه روسري كمي بيانديشم !

نخ و سوزن  هم بده، براي زبانم مي خواهم ... بدوزمش به سق....اينگونه فريادم بي صداتر است!

قيچي يادت نرود......مي خواهم هر روز انديشه هايم را سانسور كنم ! 

پودر رختشويي هم لازم دارم.....براي شستشوي مغزي....مغزم را كه شستم ، پهن كنم روي بند... تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي كه عرب ني انداخت... مي داني كه؟ بايد واقع بين بود !

صدا خفه كن هم اگر گير آوردي بگير......مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب ،  برچسب فاحشه مي زنندم.... بغضم را در گلو خفه كنم!

يك كپي از هويتم را هم مي خواهم.... براي وقتي كه خواهران و برادران ديني  به قصد ارشاد، فحش و تحقير تقديمم مي كنند !

تو را به خدا....اگر جايي ديدي "حقي" مي فروختند .....برايم بخر....تا در غذا بريزم.... ترجيح  مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را  بخورم !

و سر آخر اگر پولي برايت ماند ...برايم  يك پلاكارد بخر......به شكل گردنبند.....بياويزم به گردنم....و رويش با حروف درشت بنويسم:

"من يك انسانم "..." من هنوز يك انسانم" ...." من هر روز يك انسانم



دوشنبه 23 دی1387 |

 
 
بهلول را گفتند:فلانكس را مي شناسي؟ گفت آري. گفتند چگونه مردي است؟ گفت نيمي خوب

است و نيمي بد! پرسيدند يعني چه؟! گفت:يعني با چشمانش واقعيت ها را مي بيند و با پاهايش از

آنها مي گريزد..؟!

 



سه شنبه 10 دی1387 |
در دستانم دو جعبه دارم که خدا آنها را به من هدیه داده است.

او به من گفت :

غمهایت را در جعبه سیاه و شادی هایت را در جعبه طلایی جمع کن.

من نیز چنین کردم.

با وجود اینکه جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد اما از وزن جعبه سیاه کاسته می شد!

در جعبه سیاه را باز کردم  و با تعجب دیدم که ته آن سوراخ است؟؟

جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم: پس غمهای من کجا هستند ؟؟!

خداوند لبخندی زد و گفت: غمهای تو اینجا هستند نزد من! 

از او پرسیدم : خدایا چرا این جعبه ها را به من دادی ؟

و خدا فرمود:

بنده ی عزیزم « جعبه طلایی مال آنست که قدر شادی هایت را بدانی و جعبه سیاه تا غمهایت را رها کنی !»



یکشنبه 2 تیر1387 |

 
 
چنانچه قراراست دنيا نظم خود را بازيابد
 
كشور من مي بايست قبل از همه تغيير كند
 
چنانچه قرارباشدكشورم تغيير كند
 
قبل از هرجا شهري كه درآن بزرگ شده ام مي بايست از نو بنا شود
 
چنانچه قرارباشد شهر زادگاهم به نظم و انظباط بازگردد
 
قبل از هر كاري خانواده ام مي بايست سرو سامان يابد
 
چنانچه قرار باشد خانواده ام از نو پايه ريزي شود
 
اين خود من هستم كه مي بايست ...



چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 |

 
 

فراتر از من

 

سایه ای ایستاده است.

 

تسبیح عمرم

 

 فال بد می زند:

  

[همه ی جفت ها فرد می افتد...]                      

 

تک درخت،

 

                 معنیِ

 

                          جنگل

 

                                     را

 

                                           می دزدد.

 

ومن،

 

بی زار می شوم

 

از سایه ی تک درختی

 

                                  - حتی-                               

 

                                              درکویر...            

 



پنجشنبه 27 دی1386 |

 
 

انسانها با دو چشم و یک زبان به دنیا می آیند تا دو

برابر آنچه می گویند ببینند ، ولی از طرز سلوکشان

این طور استنباط می شود که آنها با دو زبان و یک

چشم تولد یافته اند ، زیرا همان افرادی که کمتر دیده

اند بیشتر حرف می زنند و آنهاییکه هیچ ندیده اند ،

دربارۀ همه چیز اظهار نظر می کنند .



پنجشنبه 3 آبان1386 |

 
 
سلام دوستان

خیلی وقت بود که سری به نت و وبم نزده بودم

آخه معمولا دلم میخواد یه چیزی برای گفتن داشته باشم

خیلی کم پیش میاد که من مستقیم حرف بزنم در لفافه حرف زدن عادت منه

اما دیدم اینطوری نمیشه

خواستم از همه دوستان تشکر کنم که این چند وقت سر زدن و حالو احوالی پرسیدن

و اینکه با یه پست استثنائی تو همین هفته آپ می کنم

و حتما به همه دوستان سر میزنم تا دیدارا تازه بشه

تا بزودی

سایه



دوشنبه 8 مرداد1386 |

 
 

دیروز، امروز و فردا

به دوست خود گفتم:

 به او بنگر چگونه بر دستهای دوست  تکیه زده است در حالی که دیروز بر دستهای من تکیه زده بود؟

 گفت: فردا نیز بر دستان من تکیه خواهد زد.

 گفتم: به او بنگر چگونه در کنار دوست نشسته است در حالی که دیروز در کنار من بود؟!

گفت: فردا نیز در کنار من خواهد نشست.

 گفتم: به او بنگر چگونه از جام او می نوشد در حالی که دیروز از جام من می نوشید؟!

 گفت: فردا نیز از جام من خواهد نوشید.

 گفتم: به او بنگر چگونه عاشقانه به او می نگرد در حالی که دیروز با چشمانش مرا سیراب میکرد؟!

 گفت: فردا نیز مرا سیراب خواهد کرد.

 گفتم: به آواز او گوش فرا ده چگونه در گوش او  عاشقانه می خواند در حالی که دیروز آن را بر گوش من می نواخت؟!

گفت: فردا نیز در گوش من خواهد نواخت.

گفتم: به او بنگر  چگونه او را می بوسد در حالی که دیروز مرا می بوسید؟!

گفت:فردا نیز مرا خواهد بوسید.

 گفتم: چه زن عجیبی است!

 گفت: آری! زندگی دنیوی همچون زن است. مردم مالک همه ی زمین اند!

 او همچون مرگ بر همه ی مردم غلبه می کند و مانند ابدیت همه ی مردم را فرا می گیرد!!!



چهارشنبه 22 فروردین1386 |

 
 

وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند

وقتی خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است

وقتی گریستم گفتند بهانه است

وقتی خندیدم گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم....

 



دوشنبه 14 اسفند1385 |

 
 
 
تنهايي من زماني ولادت يافت که انسانها لغزشهاي حاصل از پرگويي مرا
ستودند وفضايل خاموشي ام را ناچيز شمردند 
 
 


یکشنبه 19 آذر1385 |

سایه

 
 
تا كجا مي توان نوشت براي تو كه در حجاب اين پرده ها نهاني و آشكار بر همه
سراغ تو را از كه بايد گرفت؟! از تو و يا نه! از او، همان كه در سحرگاهان نيايشم برايم از تو نشان مي گذارد پاي هر كلام بي هيچ پوششي؟
تو خداي اويي و او خداي من!
پس تو نيز خداي خداي مني، تمام او و تمام من، تماميتي بي زوال سايه افكنده بر ما
مگر نه اينست كه صدايت مي كنيم در اين همه نياز به اشتياق و توسّلنا بك؟
پس كجايي در اين حجاب كه مي دانم واقفي به حق بر حاجاتمان؟
بشنو دراين سحرگه صداي بنده مهجورت را...
كه از بركت اوست الفت امروز من بر تو، از پنجره هستي تو و ازين همه آيات، نگاه او را ميعادگاه ديدار تو ساخته ام، من در او گره خورده ام و تو را از نو در او يافته ام
نعوذ بالله برايت شريك نتراشيده ام، نه...، هيچگاه! گوشه اي از دامان تو را گره خورده براين خاك يافته ام
و چه خوش پيداست از حريم تو نقشي بر سفالينه جانم:
گرمي آغوش او
و تا هست، عطر حضورت در ذرات وجودم بيداد مي كند
مي خواهم تا هست، بمانم بمانم بمانم ونفس از او تازه كنم
مي شنوي...

 



شنبه 4 آذر1385 |

 
 
من همان اندازه دلواپس شادمانی توام
که تو
دلواپس شادمانی من
اگر تو خاطری آسوده نداشته باشی
من هم آسوده خاطر نخواهم بود


درباره خویشتن خویش اندیشیدن و حشتناک است
اما این تنها راه صمیمانه کار اس
اندیشیدن درباره خویشتن خویشم بدانگونه که هستم,
اندیشیدن به جنبه‌های زشتم
اندیشیدن به جنبه‌های زیبایم
و در شگفت شدن از آنها
چه آغازی می‌تواند محکم‌تر و استوارتر از این باشد؟
از چه چیزی می توانم رشد خود را آغاز کنم
جز از خویشتن خویشم



پنجشنبه 18 آبان1385 |

 
 

کوچه باغ

بیدارم
به عطر تو
روی این قالی کهنه

می‌بافم
نگاه‌ام را
رج به رج، از نو
روی هندسه‌ی بی ضلع
تا تو
تا بود‌ِ نبود تو.
نشسته‌ای هنوز
با من، روبه رو
"
چشمهایت را ببند، نیت کن"
...
ورق می‌زنی
می‌خوانم:
آب، خاک، آفتاب
...
و انجیر...
آه...
دستم!



یکشنبه 14 آبان1385 |

 
 

زندگی یعنی...

یک.
 در خیابان‌‌‌‌ها پرسه می‌زنم و فاصله‌ها را نشانه می‌گیرم، این با آن، خودم با آنها، خط‌های بریده و سفید پشت چراغ قرمز، فاصله‌ی اینجا تا آنجا، فاصله‌ی خودم تا ویترین مغازه‌ها و تصویر ژولیدگی موهایم روی شیشه‌های بی‌رنگ، فاصله‌ی زمانی میان دو کلاس درس و سرگردانی‌ام که کجا باید بروم! بهانه‌گیر شده‌ام! اگر صدایت را می‌شنیدم...قدم می‌زنم و با هر قدم انگار بیشتر و بیشتر از خودم دور می‌مانم، دستم را می‌گیرم و می‌دوم تا تو. می‌گذرم میان ازدحامی که صدای پاهایشان، صدای نگاه‌هایشان برایم سکوت شده است و خاکستری و ممتد.
دو.
لبخند کودکی در آغوش مادرش وقتی از من می‌گذرد و از پشت‌سرنگاه‌ معصومانه‌اش را تا من دنبال می‌کند، نگاه‌ام را می‌دواند تا تو، تا آبی خنده‌های آسمانی تو.
سه.
خودم را میان مردمی می‌بینم که با هلهله می‌دوند این طرف و آن‌طرف. آن وقت تماشایی می‌شود وقتی لغزیدن رنگ‌ها را در اطراف‌ات حس می‌کنی و گاه همچون نقاشی‌ای امپرسیون، تعادل پویایشان را در ذهن رنگ می‌پاشی. هر لحظه به رنگی می‌ماند و لحظه‌ای دیگر به رنگی دیگر! مثل انعکاس آفتاب روی موهای بلند تو وقتی سرت را می‌گذاری روی سینه‌ام!
زندگی چیزی‌ست میان همین مردم! نه؟ دلم می‌خواهد همین‌جا در آغوش بگیرم‌ات تا باهم بودنمان را رنگ بزنیم! حاضری؟ تو آبی. من چه رنگی؟



پنجشنبه 27 مهر1385 |

سایه

 
 

برای تو...





با هزار شوق از کوچه باغ چيدمش
همه راه را دويده‌ام تا اينجا، نششته‌ام، نفس‌زنان
تا برسانمش تازه و تبدار به مهربانی دستانت

آغازی برای ماندن


روزها می‌گذرد و به تعبير زمان زندگی را می‌فهمم
حرفهايی نتراشيده و سست
رنگهايی خام
و قلمی بی ‌جوهر
سر خط
از کجا شروع بايد کرد
حس پنهان شده در کالبد کهنه اعداد و حروف
و تماميت بی‌آغاز
خط ________ _ _‌ _
بغزهايی که سکوت را نقطه نقطه می‌کاود و باز می‌ميرد
نقطه .
قاب يک پنجره بی‌روزن
و سه انحنای بی حد . . .
و نگاهی خيره پي پنج نقطه برای آغاز



دوشنبه 24 مهر1385 |

 

زير پوست سرمازده‌ام حس تازه‌ای فرياد می‌کرد، اتاق سرد بود، گاهی احساس می‌کردم خفه شده‌ام، زير آن همه پتو نفسم جا می‌ماند، طفلک جور سرمای تنم را می‌کشيد، دور تا دور اتاق پر بود از شمعهای مرده شب يلدا، انارهای خشکيده، کاغذهای مچاله وشاخه گل سرخی که کنج ديوار به يادگار يلدايم خشکش زده بود، معلق، وارونه...
حالا نفسش در اتاق باقی بود آميخته به بوسه‌های مکرر من.
 تکرار زمان پياپی از وسوسه لبانم می‌گذشت و من مجسمه‌واردر نهان ثبت می‌کردمش، همه‌جا بوی تو‌را داشت، طنين صدای تو ديوارها را در هم می‌کوفت، از درسهای پراکنده مدرسه‌ام، از سالها پيش، تنها قانون بقای انرژی را به خاطر داشتم، حتی به ياد نداشتم که اين قانون از کدام دانشمند فرهيخته بود، حالا بوی تو را، عطر نفسهايت، گرمای تنت را می‌توانستم توجيه کنم، اما نه! خوب که فکر می‌کردم می‌ديدم تو هيچ وقت اتاق مرا نديده‌ای چه رسد به اينکه...
برف می‌بارد، برف، برف، برف
پنجره را باز می‌کنم، سرمای خوشايندی لرزه بر اندام خسته‌ام می‌اندازد، گنجشگک پف‌کرده‌ای روی شاخه برهنه درخت، نگاهش را به چشمانم نشانه می‌رود، به دلم می‌اندازد که اتاق را رها کنم، بدوم تا حياط...
چه صبح دل‌انگيزی، لطافتش مرا به ياد تو می‌اندازد، با خودم کلنجار ميروم و می‌گويم  کاش می‌ديدمت، کاش بودی و توی برفا حسابی می‌دوئيديم، یه آدم برفی گنده می‌ساختيم و من تمام مهارتمو نشونت می‌دادم، آخر سر شالمو از گردنم بازمی‌کردم و می‌کشيدم دور گردنت که یه وقتی سرما نخوری
آفتاب نزده بود که از اتاق زدم بيرون، زودتر از هميشه با یه بارونی استخوانی  و يه شال آبی بلند. باز من بودم و راه هميشگی، ماهها بود که اين راه رو می‌رفتم، بايد می‌رفتم، اما بازهم گاهی ترک طی طريق می‌کردم و اتاق را ترجيح می‌دادم به اين آشفتگی راه


ديگه زمستون بود، هوا سرد بود، هنوز تک برگهای خشکيده پاييزی چنار را از ميان سفيدی برف می‌توانستی ببينی، انگار اشارتی بود بر نورس بودن حضور برف
می‌رسيدم به همانجای هميشگی، فضای سردی با بناهای ماترک اجنبی که بنيانش ريشه در دامان کوه داشت، چنارهای بلند و تکيده‌ای در دو سوی سراشيبی تلفيق هنرمندانه‌ای از سفيد و نور می‌ساخت، شاخه‌ها در ميان توده برف می‌تپيدند، چه لذتی داشت موسيقی پنهان فضا، انکسار وبازتابش را می‌توانستی هرکجا بيابی
 يک، دو، سه، چهار، توقف، و در اين مدت کوتاه باريکه‌ای از سفيدی ناب با رده‌ پايی  تازه پنج و شش و هفت و هشت ونه،  می‌رسيدی تا راستای کمربند سفيد نورانی با دو رديف چنار مسحور کننده دراطراف، با دستهايم تنشان را يک به يک لمس می‌کردم، صدای نفسشان را زير آفتاب زمستان می‌فهميدم، تنشان گرم بود وآفتاب را به من نشان می‌دادند


هنوز برفها بکر بودند، تنها ردپای يک نفر پيدا بود، از حاشيه مسير می‌رفتم، لب پرچين، ردپا را زير چشم می‌پائيدم، جايی محو شد، ايستادم، شاخه‌ای لرزيد، توده‌ای برف بر سرم ريخت، خودم را کمی عقب کشاندم، بارانی‌ام را تکاندم و بر روی صندلی حياط در سرگشته‌گی‌ام پيچيدم، خودم را توصيف کردم: ساندويچ سرگشتگی با نون اضافه و سس سفيد، اما کو خريدار! اين روزها هر‌کسی به نوعی سرگشته‌است از معلم تاريخ و هندسه گرفته تا نقاش دستفروش
با خودم می‌گفتم ديوانه‌ای پسر! خواب گرم زمستانی‌ات را برای ديدن اولين صبح زمستانی تباه کردی، حالا از سرما يخ بزن، اما هيچگاه پشيمان نشدم، گرمتر از اين حرفها بودم، زير پوستم حس تازه‌ای مورمور می‌کرد، در درونم آتشی مرا می‌بُرد تا سر حد قليان، حتی نفهميدم صندلی حياط پوشيده است از حجم انبوهی برف، خيس می‌خوردم! نه در برف، در خيالی نهان که چونين با خود کشانيده‌ام تا بدين نقطه!
اينبار صدای کلاغ را دوست داشتم، سکوت شيشه‌ای اول صبح را بی آنکه در هم شکند، ناقوسی می‌شد هفت‌بار در رزونانس زمان
چيزی درونم جان می‌گرفت، انگار خورشيد از بلندای ديوار کهنه و سرد دلم سرک می‌کشيد، گرم می‌شدم آغشته بودم به بوی عطرنفسش
شال بلند و آبيم را پيچاندم به دور گردنم، کشيدم تا جلوی دهانم، اين بو، اين چنارها ديوانه‌ام مي‌کرد، پا شدم، سر خردم، دويدم، همه‌جا را گشتم، پشت چنارها، پشت ديوارها، هر جا که می‌شد
حالا اونجا توی اون مسير صاف و مخملی، جا به جا ردپای نامشخص من بود، درهم و برهم
اما پشت اون چنارا، پشت اون ديوارا هيچ کسی نبود، یه گوشه نشستم و زل زدم به ردپاهای تازه خط خطی، اين خطوط از کی بود، نفهميدم، شايد مال من بود، باز هم ابهام وابهام!
از خودم می‌پرسم: آخه پی چی؟ واسه چی؟
اون روزا پر بودم از ابهام، جوابم همين بود: نمی‌دونم، نمی‌دونم، نمی‌دونم
بهم می‌گفتی: پس چی می‌دونی؟ باز می‌گفتم نمی‌دونم
می‌گفتی: يه روزی من اين نمی‌دونم رو از دهنت می‌ندازم
يادته؟
سکوت برهنه صبح با صدای تَقُ تِقِ و خش خش پاروی باغبون شکسته شد، برفا رو پارو می‌کرد و می‌ريخت حاشيه مسير توی باغچه که خدايی نکرده کسی سر نخوره دست و پاش بشکنه!
پس حتما من سر خرده بودم والا ن حاليم نيست، حتما یه جاهاييم شکسته! کاش میشکست اما اون بو باقی می‌موند
به نگاه خسته باغبون سلام گفتم، پير بود و در چشمهايش می‌خواندم که به طعن می‌گفت چه بيهوده‌ای پسر! با آن چکمه‌های سرخ منو به ياد مراسم تعزيه خوانی توی یه روز برفی می‌انداخت
صدای پارو دور می‌شد و دور، رد خالی و خيس زمين در ذهن خسته ام جيغ می‌کشيد، حس می‌کردم کاسه سرم را تا سر حد پکيدن بين دو گيره می‌فشارند، من ماندم و اين نکته که عبث يعنی من! ، باز هم ابهام
حتما بايد خودم را با تناب به تخت می‌بستم برای ترک ابهام
صدای بچه‌ها از دور می‌رسيد، گروه گروه می‌آمدند، حرکاتشان را نمی‌فهميدم، در مسير سياه در امتداد دو خط سفيد راه می‌رفتند، به ياد ريل قطار افتدم، يک قطار با مسافران کتاب به دست!
قطار تند می‌رفت و کسی چنارها را نمی‌ديد، کسی بوی آشنا نمی‌شنيد، برايم دست تکان می‌دادند ومن مات و مبهوت خشکم زده بود، حس می‌کردم تک چنار خشکيده مسيرم، زير لب زمزمه می‌کردم: زمستان است، زمستان است...
در خنده‌هاشان گوله‌های برف بود ومن برای خنده‌هاشان هيچ جوابی نداشتم، دلم نمی‌آمد برف را گوله کنم، بدوم و بريزم در يقه لباسشان، من يخ زده بودم، با آتشی در درون، پی رد گم‌شده‌ام خيره به زمين می‌گشتم
کاش برف می باريد، می‌خواستم برگردم...
قطعه چهارم سمفونی چهارفصل ويوالدی را در ذهنم مرور می‌کردم و آهسته از حاشيه ناصاف مسير می‌گذشتم، خدا می‌داند تا حضور قطعه اول بر سرم چه‌ها که نيامد!

روزهايم را می‌گذراندم سرد و زمستانی، گاه برفی گاه بی برف، حسرت بارا ن بر دلم جوانه می‌زد، کاش زودتر گل می‌کرد
حس زير پوستی‌ام مرا با خود می‌برد، صدايی آشنا، نفسی گرم...
شايد هوا سرد بود اما من سراسيمه و پرشوراز اتاقم می‌زدم بيرون، تا ته کوچه که می‌دويدم تازه به خودم می‌آمدم که بالاپوش همراهم نيست!
چه ساعت‌هايی که گذشت و نگذشت، يک، دو، سه،... ،در سفر، در خيال، بامدادان...
وقتی بر می‌گشتم اتاق دستهايم سرد بود، گرمشان می‌کردم اما دلم داغ داغ بود!


هر از گاهی جلوی آينه می‌ايستادم، خودم را متعجب ورانداز می‌کردم، گواه داغی تنم ردی بود پای چشمانم، شوره بسته و ريخته
زمستان بود و گرمی آغوشت را اولين بار دانستم، بی آنکه باشی، در صدايت می‌پيچم، بازوانم را می‌فشارم، انگار که تو را دارم و تو را داشتم و دارم
صدايم می‌کنی: محمدی...
دلم پر می‌کشد و برايت می‌ميرم
دلم گرفته، می‌آيی و آرامشت را به يکباره در جانم می‌ريزی
من می‌مانم و بوی خوش مستی


و اين رشته همچنان باقی‌ست
...



پنجشنبه 20 مهر1385 |
غلامعلي رجايي
ديروز(۱۴/۷/۱۳۸۵) سالروز «عقد اخوت» از سوي پيامبر خدا(ص) در مدينه بود.
هرچند جامعه مدينه دوران پيامبر در ميان خود، شخصيت‌ها و اصحاب برجسته‌اي از مهاجرين و انصار مانند سلمان، ابوذر، مقداد و در صدر همه آنان، وصي بلافصل رسول گرامي اسلام، حضرت علي(ع) را داشت، نمي‌توان منكر اين حقيقت تاريخي شد كه هنوز رگه‌هاي عصبيت قومي، قبيله‌اي در آن به چشم مي‌خورد. وجود اين گرايش‌هاي البته ضعيف شده در ميان امت متحده‌اي كه پيامبر بر مبناي وحي الهي به دنبال آن بود، چيزي نبود كه از ديد تيزبين پيامبر(ص) به دور بماند. آنچنان كه ديديم، پس از رحلت ايشان كه جمعي....




ادامه مطلب
شنبه 15 مهر1385 |

سایه

 
 

قرار بی‌ قرار

قرار است روی میز شمع بگذارم. کنار گل‌های سفید و سرخ، روی نگاه خاطره‌ی این پیرهن آبی و وسوسه‌ی خوش عطر آن یکی صورتی. قرار است چشمانم را در آسمان تغزل قامت‌ات بگردانم و بی کرانگی را در منظومه‌ای دیگر جاودانه سازم، بمانم در گردش هر هجای نام‌ات که "بودن" را معنا می‌کند، بی هیچ حرف شرطی برای گزاره‌ی "نبودن".
بله "مسئله این است!"و دیگر هیچ. که ما حل کرده ايم تمام مجهولات را در لذت یک لیوان چای، وقتی در نگاه هم خیره مانده‌ایم، و تنها لیوان چای‌مان به خود می‌لرزد. سرد است و ما چقدرداغیم! وقتی تب کرده‌ایم و چشمانمان آبستن است از نگاه هم.
قرار است صدایم کنی و من برای‌ات چای بریزم. قرار است مشق بنویسم و تو کلمه به کلمه بشماری و باز بپرسی: "چندتا شد؟". می‌خواهم جریمه‌ام کنی، سرمشق دفترم را بنویس "دوستت دارم
".
هنوز اينجا نشسته‌ام و تو آنجا. نگران‌ام که نکند پای‌ات خسته شود، حرکت دستهایت را دنبال می‌کنم، حرکت لب‌هایت. و دیگر پلک نمی‌زنم، دیگر سوال نمی‌کنم. حتما رفوزه می‌شوم! اصلا چه بهتر! باید رفوزه شد. اگر مو فرفری سوال کند؟...! یک موی فر هم روی سرش نمی‌گذارم! و من اخم‌هایم را در هم می‌کنم و بی‌صدا با هم می‌خندیم
.
قرار است فردا باران ببارد
.
قرار است بدزدم‌ات، همین فردا
و یک بعلاوه‌ی یک بشود یک
قرار است
...
وای یادم رفت
!
که... ببوسمت
.
مسئله بی مسئله.



چهارشنبه 12 مهر1385 |

سایه

 
 
 

مبهوت سراغش را از آینه‌ی قدی اتاق می‌گیری.
همین‌جا بود! نه؟ انگار کمی آن طرفتر... گیسوانش را آهسته شانه زد و میان رفتن و آمدنم اتاق خواب یاس سپید ‌‌دید. یادگار خوش عطرش شاهد بیداری‌ام ماند روی برگی از دفتر قاضی‌القضات. هر بار ورق می‌زنم و به تکرار می‌خوانم: " مویی ز سر زلف تو ای دل دارم/  یک پیچ بپیچید و تبه شد کارم
" .
باید بنویسم! تو بگو
...
بنویس همین‌جا بود پیکره بلورین‌اش را با اشک تراشیدی و ناتمام سکوت کردی

بنویس همین‌جا بود که خداوند از سوره نور نوشت و تو را بشارت داد به تلاوت آیه‌ی حضور
بنویس توبه، از عشق. تا زانوانت، دستانت، پیشانی‌ات به تقدس او خاک را بوسه دهند و ذرات سراسر سوگند آرند به حضور او که همه عشق است و نور.
...
چه می‌نویسم من بعد ازاین همه سکوت در این شب هذیانی! وقتی آینه تو را برده است و من به تنهایی‌ام زل زده‌ام تنها... یک و دو...و
...
اینجا روبروی تکرار دیوارهای بی‌درگاه بر آستانه‌ی کدام در تکیه کنم و برای سلامت‌ات "وان‌یکاد" بخوانم
!
خنده‌های نگاه‌ام را به تو می‌سپارم... برای خدا این بار چشمانم‌ را با خود ببر.



دوشنبه 10 مهر1385 |



دوشنبه 3 مهر1385 |
 
      • هیچ چیز در این دنیا اتفاقی نیست - وین دایر
      •  
      • به خاطر داشته باشيد که هيچ چيزدر زندگي معنا ندارد
      •  مگر معنايي که شما به آن بدهيد.
      •  
      • چيزي ارزشمندتر از همين امروز نيست- گوته
      •  
      • برای کسیکه زندگی درونیش غنی است، اشعه مختصر آفتاب
      •  بیهوده می‌درخشد ...- داستایوفسکی


یکشنبه 2 مهر1385 |

...

 
 
 

این داستان من است برای هر کسی که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم:


در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند،

از خواب عمیقی برخاستم

و دریافتم که همه نقابهایم دزدیده شده است، آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره

 زندگانی بر روی زمین برچهره زدم.

 
لذا بی‌هیچ نقابی در خیابان‌های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم:


دزدها! دزدها! دزدهای لعنتی!



شنبه 1 مهر1385 |

 

 

سال 1380

كشور" نروژ "كه امروزه به صورت يك كشور مشروطه سلطنتي در شبه جزيره معروف اسكانديناوي اداره ميشود ،در جريان كشورگيريهاي دولت دانمارك كه در قرن سيزدهم ميلادي به صورت يكي از قدرتهاي شكستناپذير اروپا درآمده بود ،به تصرف آن كشور درآمد .همراه با نروژ كه در اين روز ضميمه دانمارك شد ،جزيره ايسلند نيز تحت سلطه دانمارك قرار گرفت .به روز 28 مارس 1814 مراجعه شود

 

سال 1573

 
"ماري دومديسي "ملكه مقتدر فرانسه و يكي از زنان معروف و نامدار قرن هفدهم ميلادي اروپا در" فلورانس "قدم به عرصه وجود گذاشت .وي بعدها به علت ازدواج با" هانري چهارم "پادشاه فرانسه ملكه فرانسه شد و چون هانري چهارم روز 14 مه 1610 ميلادي كشته شد وي تا مدتي با كمك چند نفر از اطرافيانش به نام فرزندش لويي سيزدهم سلطنت كرد و روز 9 مارس 1642 مرد .به روز 9 مارس 1642 مراجعه شود

 

سال 1676

زندگي و سلطنت" آلكسيس رومانوف "پادشاه بزرگ روسيه در قرن هفدهم ميلادي پايان يافت .آلكسيس رومانوف دومين امپراتور روسيه ،از سلسله رومانوفها و فرزند" ميشل رومانوف "بود و روز 18 دسامبر 1629 ميلادي قدم به عرصه وجود گذاشت .وي روز 17 ماه اوت 1645 به سلطنت رسيد .زندگي وي 47 سال و سلطنتش 31 سال طول كشيد .به روز 17 اوت 1645 مراجعه شود

 

سال 1860

"آرتور شوپنهاور "فيلسوف بدبين و ماصيوس آلماني ،بعد از 72 سال زندگي كه قسمت عمده آن در وحشت و ترس و نوميدي سپري شد بدرود حيات گفت .اين مرد كه در همه آثارش جنبههاي مخالف و بدبين شديدي به چشم ميخورد ،به سال 1788 ميلادي در" دانتزيك "متولد شده بود از مهمترين آثار او كتاب" جان ،نمايش و اراده است "را بايد نام برد .به روز 22 فوريه 1788 مراجعه شود

 

سال 1939

"زيگموند فرويد "طبيب بزرگ اتريشي كه دنيا او را پدر طب رواني ميداند پس از 83 سال زندگي ،در لندن پايتخت انگلستان بدرود حيات گفت .بنيانگذار علم جديد" پسيك آناليز "روز 6 مه 1856 ميلادي در چك اسلواكي متولد شد و بعد با خانواده خود به اتريش مهاجرت كرد و در وين ساكن شد و روي اين اصل ،همه او را اتريش ميدانند .به روز 6 مه 1856 مراجعه شود


شنبه 1 مهر1385 |

 
 

سه شعر
شاعر: رابرت بلای، ترجمه علی اكبر عبدالرشيدی

ما را چه شد كه سكوت برگزیدیم؟
زندگی پنج، شش روزی بیش نیست،
دیر بجنبیم هفته عمر سر خواهد آمد، و
جمعه خواهد رسید.



شنبه 1 مهر1385 |

عشق حقيقي
    

عشق حقيقي بي دليل است و از قلب سرچشمه مي گيرد. هرگز به دنبال تأييد عشق بامعيارهاي ذهني نباش. ذهن فقط به درد زندگي در دنيا مي خورد. اگر بخواهي مي تواني به توانايي ها و امكانات فردي كه دوستش داري فكر كني اما در اين صورت تو براي زندگي آينده به دنبال شرايط بوده اي. عشق فراتر از اينهاست. فراتر از معيارهاي ذهني است. عشق از جاذبه هاي بدني هم فراتر است نزديكي عشق فاصله هاي زماني و مكاني را درهم مي شكند چون مرز عشق از زمان و مكان فراتر است.
    تو از طريق قلبت با قلب ديگري ارتباط مي گيري... اين رابطه كلامي نيست به حرف در نمي آيد و با هيچ معيار ذهني قياس نمي شود. از قلب عشق و اعتماد زاده مي شود. ذهن هميشه ترديد دارد در حالي كه عشق كاملاً اعتماد مي كند. عشق از بدن چهارم مي آيد بنابراين با معيارهاي بدن هاي پايين تر قابل سنجش نيست و فقط به وسيلة‌ آنها به نحوي محدود حس مي شود.
    شما وقتي كسي را دوست داريد تنها از حضورش شاد مي شويد و ديگر نيازي به هيچ چيز ديگري نداريد.
    حالا به عنوان يك شاهد به فردي كه از عشق خود نسبت به او شك داريد فكر كنيد. تصور كنيد كه مقابل هم قرار گرفته ايد و شما به عنوان شاهد هم خود را مي بيني و هم او را. چه احساسي داريد؟ آيا ضربان قلبت تان تندتر شده؟ آيا حس مي كنيد امواج شادي بخش از سوي قلب او به سمت شما مي آيد؟ آيا حضور او برايتان نشاط آور است؟‌چشمان خود را ببنديد و اين امواج را با تمام وجود بررسي كنيد. تنها عضوي كه مي تواند بگويد شما عاشقيد يا نه قلبتان است.



سه شنبه 28 شهریور1385 |

 
 

مرگ بر روي زمين براي فرزند خاك پايان راه است ،

اما كسي كه آسماني است ،

مرگ برايش آغاز كاميابي است ،

بي ترديد ، كاميابي از آن اوست

اگر كسي در خيال خود سپيده دمان را ،

در آغوش بگيرد ، جاودانه مي شود ،

كسي كه شب درازش را به خواب رود ،

به يقين ، در درياي خوابي ژرف محو مي شود

كسي كه در بيداري اش ، زمين را تنگ در آغوش مي گيرد ،

تا به آخر بر روي زمين خواهد خزيد

و كسي كه سبكبار و آسوده با مرگ مواجه شود ،

از مرگي كه به دريا مي ماند ،

با اطمينان عبور مي كند ،

گران جانان فرو مي روند



سه شنبه 28 شهریور1385 |

 
 
نمیدونم اگه سلام نکنم و بخوام شروع کنم به حرف زدن میگن بی ادبم همه که اینو میگن چون من امتحان کردم!!

اما یه سوال میگن سلام سلامتی می یاره یعنی چی ؟

اصلا چه ربطی دارن؟

معقولانه که هیچی اما اگه حسی نگاه کنیم شاید یعنی اینکه وقتی دوستات . اطرافیان . همکاران و اونایی که به هر طریق وارد حریمت میکنی با لبخند . با خوشحالی . از روی دلتنگی ....  بهت سلام میکنن.

تو خوشحال میشی . خوشحالم که نشی یه چند ثانیه ناراحتی هات رو فراموش میکنی و اونم که نباشه میشه یه دلخوشی برای وقتایی که دیگه بریدی ...

اما وقتی هیچکدوم اینا نیست بازم باید سلام کنیم؟

 



سه شنبه 28 شهریور1385 |

سایه

 
 

سخاوت آن نيست كه آنچه را كه من بيش از تو نياز دارم به من ببخشي ،

 بلكه آن است كه آنچه را كه بيش از من به آن نياز داري به من ببخشي .



سه شنبه 28 شهریور1385 |
جبران خلیل جبران (۱۸۸۳ - ۱۹۳۱نویسنده.

  • «من چهره‌ها را می‌شناسم، زیرا از ورای پرده‌ای که چشمانم می‌بافند، نگاه می‌کنم، و واقعیت پشت آن‌را می‌بینم.»
  • «هفت بار روح خویش را تحقیر کردم:
نخستین بار هنگامی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی، خود را فروتن نشان می‌داد.
دومین بار آن هنگام که در مقابل فلجها می‌لنگید.
سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت، آسان را برگزید.
چهارمین بار وقتی که مرتکب گناهی شد و به خویشتن تسلی داد که دیگران هم گناه می‌کنند.
پنجمین بار آنگاه که به علت ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زدو صبر را حمل بر قدرت و توانایی‌اش دانست.
ششمین باز زمانی که چهره‌ای زشت را تحقیر کرد در حالی که نمی‌دانست آن چهره یکی از نقابهای خویش است.
و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است.»
  • «شاید کسی را که با او خندیده‌ای فراموش کنی، اما هرگز کسی را که با او گریسته‌ای از یاد نخواهی برد.»


شنبه 25 شهریور1385 |

 
 
 
You don't choose your family.
They are God's gift to you, as you are to them.
تو خانواده خود را انتخاب نمی کنی
آنها هدیه خداوند هستند به تو و تو هدیه خداوندی برای آنها
To love someone means to see them as God intended them.
دوست داشتن یک نفر، یعنی دیدن او به همان صورتی که خدا خواسته است
To love someone is to look into yhe face of God.
دوست داشتن یک نفر یعنی نگاه کردن به چهره خداوند
The hour of departure has arrived,
and we go our ways I to die and you to live.
Which is the better, only God knows.
هنگام جدایی فرا رسیده است. هر کس به راه خود می رود
من می میرم و شما زنده می مانید. تنها خدا می داند کدام بهتر است
Live in such a way that those who know you but
don't know God will come to know God because they know you.
چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند، اما خدا را نمی شناسند
به واسطه آشنایی با تو، با خدا آشنا شوند


شنبه 25 شهریور1385 |

از دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست.

به شما ارزاني 

 سحري بود و هنوز،

گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته بود .

من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

 

 



شنبه 25 شهریور1385 |

بشنویم

 
 
گريز اصل زندگی است !
گريز از هر آنچه که اجبار را توجيه می کند .

باری گریختن، تنها از احساسات کودکانه خبر می دهد؛
اما تکرار در گریز، ثبات در عشق را اثبات
می کند .
و اين تقدير نبود...
اين يک انجماد ارادی بود .
اين تلخ ترين پوزخند اطاعت بود .



شنبه 25 شهریور1385 |


Blog Skin