تبليغاتX
شاید کمی دیر است

 
 

کاش یادت نرود روی آن نقطه‏ی


پر رنگ بزرگ، بین بی‏باوری آدم‏ها


یک نفر می‏خواهد با تو تنها باشد


نکند کنج هیاهو بروم از یادت

 



شنبه 30 خرداد1388 |

 
 
  • خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
    شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
    لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
    خاطرات بایگانی،زندگی های اداری
    آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
    سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
    با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
    خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری
    صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
    خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
    عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
    پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
    رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
    شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
    عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
    خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
    روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
    در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری

 

 



شنبه 23 خرداد1388 |

آيا انسان آزاد بدنيا مي آيد؟ آيا در طبيعت آزادي وجود دارد؟ كلمه آزادي رها بودن موجودي را از همه قيدها و بندها، تسلطها، سدها همچنين مستقل بودن، دانا و بينا بودن را به ذهن انسان مي آورد. موجود آزاد بر همه چيز و همه كس تسلط خواهد داشت.




ادامه مطلب
چهارشنبه 20 خرداد1388 |


Blog Skin