تبليغاتX
شاید کمی دیر است

داستان

 
 
روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.
رهگذری او را دید و پرسید:" برای چه عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی؟ "
مرد پاسخ داد:" این طبیعت عقرب است که نیش بزید ولی طبیعت من این است که عشق بورزم. "
چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟
عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نکن حتی اگر دیگران تو را بیازارند.


سه شنبه 28 آبان1387 |

؟

 
 
پسرك هويج را روي ميز آشپزخانه گذاشت.

بو كشيد:بازم سوپ؟!

مادر به هويج نگاه كرد:از كجا آوردي؟

پسرك پشت ميز نشست:از تو صورت آدم برفي.

تكه ايي نان كند:امروز سوپ مون هويج ام داره.

و آن را در دهان گذاشت.

زن هويج را برداشت.آن را شست.

همان طور كه آن را در ظرف سوپ رنده مي كرد،

گفت:چه آدم برفي ي سخاوتمندي!!



پنجشنبه 9 آبان1387 |


Blog Skin