شبي از شبها، مردي خواب عجيبي ديد. او ديد که در عالم رويا پابهپاي خداوند روي ماسههاي ساحل دريا قدم ميزند و در همان حال، در آسمان بالاي سرش، خاطرات دوران زندگيش به صورت فيلمي در حال نمايش است.
او که محو تماشاي زندگيش بود، ناگهان متوجه شد که گاهي فقط جاي پاي يک نفر روي شنها ديده ميشود و آن هم وقتهايي است که او دوران پر درد و رنج زندگيش را طي ميکرده است.
بنابراين با ناراحتي به خدا که در کنارش راه ميرفت رو کرد و گفت: پروردگارا ... تو فرموده بودي که اگر کسي به تو روي آورد و تو را دوست بدارد، در تمام مسير زندگي کنارش خواهي بود و او را محافظت خواهي کرد. پس چرا در مشکلترين لحظات زندگيام فقط جاي پاي يک نفر وجود دارد، چرا مرا در لحظاتي که به تو سخت نياز داشتم، تنها گذاشتي؟
خداوند لبخندي زد و گفت: بنده عزيزم، من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشتهام. زمانهايي که در رنج و سختي بودي، من تو را روي دستانم بلند کرده بودم تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کني!

يكي از آنها با خودكار نوشته شده بود، آن يكي با مداد.
آنها با هم دوست بودند اما نه چندان صميمي.
صبح به صبح كه مي شد، هر دو از خواب بيدار مي شدند.
پرده ها را كنار مي زدند وپشت پنجره كه مي آمدند 5 مدادي مي گفت:«خدايا... صبح بخير...»
5 خودكاري مي گفت:«آه خداي من... باز هم صبح شد.» و آنها با اين جملات روز خود را شروع مي كردند.


