تبليغاتX
شاید کمی دیر است

جاي پا

 
 

 

شبي از شبها، مردي خواب عجيبي ديد. او ديد که در عالم رويا پابه‏پاي خداوند روي ماسه‏هاي ساحل دريا قدم مي‏زند و در همان حال، در آسمان بالاي سرش، خاطرات دوران زندگيش به صورت فيلمي در حال نمايش است.
او که محو تماشاي زندگيش بود، ناگهان متوجه شد که گاهي فقط جاي پاي يک نفر روي شنها ديده مي‏شود و آن هم وقتهايي است که او دوران پر درد و رنج زندگيش را طي ميکرده است.
بنابراين با ناراحتي به خدا که در کنارش راه مي‏رفت رو کرد و گفت: پروردگارا ... تو فرموده بودي که اگر کسي به تو روي آورد و تو را دوست بدارد، در تمام مسير زندگي کنارش خواهي بود و او را محافظت خواهي کرد. پس چرا در مشکل‏ترين لحظات زندگي‏ام فقط جاي پاي يک نفر وجود دارد، چرا مرا در لحظاتي که به تو سخت نياز داشتم، تنها گذاشتي؟
خداوند لبخندي زد و گفت: بنده عزيزم، من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشته‏ام. زمانهايي که در رنج و سختي بودي، من تو را روي دستانم بلند کرده بودم تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کني!



شنبه 16 شهریور1387 |

داستان

 
 
دو عدد پنج بودند كه با هم زير سقف خانه اي زندگي مي كردند.
يكي از آنها با خودكار نوشته شده بود، آن يكي با مداد.
آنها با هم دوست بودند اما نه چندان صميمي.
صبح به صبح كه مي شد، هر دو از خواب بيدار مي شدند.
پرده ها را كنار مي زدند وپشت پنجره كه مي آمدند 5 مدادي مي گفت:«خدايا... صبح بخير...»

5 خودكاري مي گفت:«آه خداي من... باز هم صبح شد.» و آنها با اين جملات روز خود را شروع مي كردند.



چهارشنبه 6 شهریور1387 |


Blog Skin