تبليغاتX
شاید کمی دیر است

داستان

 
 

 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!
بدون شرح



شنبه 9 تیر1386 |

 
 
"آنگاه زنی که کودکی در آغوش داشت گفت
با ما از فرزندان سخن بگو.
و او گفت: .....

شما می‌توانید مهر خود را به آن‌ها بدهید،
اما نه اندیشه‌های خود را،
زیرا که آن‌ها اندیشه‌های خود را دارند.
شما می‌توانید تن آنها را در خانه نگاه
دارید، اما نه روح‌شان را،
زیرا که روح آن‌ها در خانه‌ی فرداست؛
که شما را به آن راه نیست؛ حتی در خواب.
شما می‌توانید بکوشید تا مانند آنها باشید،
اما مکوشید تا آن‌ها را مانند خود سازید.
زیرا که زندگی واپس نمی‌رود و در بند دیروز
نمی‌ماند."

 



شنبه 9 تیر1386 |


Blog Skin