تبليغاتX
شاید کمی دیر است

 
 

دیروز، امروز و فردا

به دوست خود گفتم:

 به او بنگر چگونه بر دستهای دوست  تکیه زده است در حالی که دیروز بر دستهای من تکیه زده بود؟

 گفت: فردا نیز بر دستان من تکیه خواهد زد.

 گفتم: به او بنگر چگونه در کنار دوست نشسته است در حالی که دیروز در کنار من بود؟!

گفت: فردا نیز در کنار من خواهد نشست.

 گفتم: به او بنگر چگونه از جام او می نوشد در حالی که دیروز از جام من می نوشید؟!

 گفت: فردا نیز از جام من خواهد نوشید.

 گفتم: به او بنگر چگونه عاشقانه به او می نگرد در حالی که دیروز با چشمانش مرا سیراب میکرد؟!

 گفت: فردا نیز مرا سیراب خواهد کرد.

 گفتم: به آواز او گوش فرا ده چگونه در گوش او  عاشقانه می خواند در حالی که دیروز آن را بر گوش من می نواخت؟!

گفت: فردا نیز در گوش من خواهد نواخت.

گفتم: به او بنگر  چگونه او را می بوسد در حالی که دیروز مرا می بوسید؟!

گفت:فردا نیز مرا خواهد بوسید.

 گفتم: چه زن عجیبی است!

 گفت: آری! زندگی دنیوی همچون زن است. مردم مالک همه ی زمین اند!

 او همچون مرگ بر همه ی مردم غلبه می کند و مانند ابدیت همه ی مردم را فرا می گیرد!!!



چهارشنبه 22 فروردین1386 |

 
 

 

زیر درخت انار

ليلي زير درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ.

گلها انار شد داغ داغ.هر اناري هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند.دانه ها توي انار جا نمي شدند.

انار كوچك بود.دانه ها تركيدند.انار ترك برداشت.

خون انار روي دست ليلي چكيد.

ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد.مجنون به ليلي اش رسيد.

خدا گفت : راز رسيدن فقط همين بود.

كافي است انار دلت ترك بخورد.



شنبه 4 فروردین1386 |


Blog Skin