تبليغاتX
شاید کمی دیر است

 
 
  • وقتي به آرزوهاي خود ، يا به چيزهايي مي رسيم كه آن ها را در خيال مجسم مي كرديم ، حتي از ياد مي بريم توجه كنيم كه موفق شده ايم ! پس از خودتان قدرداني كنيد و آفرين گويان به شانه خود بزنيد و ضمناً فراموش نكنيد كه كائناتي را كه نياز شما را بر آورده است سپاس بگذاريد!.............................! .
  • .... . 



سه شنبه 26 دی1385 |

 
 
يادم آمد كه بايد بروم
گر چه هركس كه مرا مي بيند با بغض و گريه راه را بر من  مي بندد
بايد امشب در تاريكي و سكوت چمدانم را جمع كنم
امشب برف مي بارد و هوا سرد است
من خودم را خوب مي پوشانم
و چمدانم را از چيزهاي گرم پر خواهم گرد چون هوا امشب خيلي سرد است
اما دل من گرم تر از هر شب  و استوارم بر تصميمم
و به تمام خاطراتم قفل خواهم زد
چون نمي خواهم آنها را با خود ببرم
چمدان پراست از دلي عاشق و حرفهاي گرم و يك عالمه آرزوهاي قشنگ
پس براي خاطراتم جايي نيست
آنها را پيش تو به امانت مي گذارم
تا اگر روزي كه محال است برگردم... آنها را پس گيرم
بايد امشب بروم به ناكجا
..................... 
يادم آمد كه امشب بايد بروم
به دياري ديگر
به حياطي ديگر
تا دل از اين خاطراتم بركنم
تا نفس تازه كنم
و ببويم خاطرات با تو بودن را
شايد در دياري ديگر يا حياطي ديگر من تو را يافت كنم
در پي ات همه جا را گشتم
شايد بتوانم  تا تو را بار دگر من ملاقات كنم
چهره ات رنگ بهار است نفست باد صبا
من كجا باز توانم كه تو را يافت كنم


شنبه 16 دی1385 |

 
 

سلام

شب خوش

خیلی کم پیش میاد بیامو با زبون سر چیزی بگم

معمولا صدام توی درونم گم میشه

نه اینکه امشب با همه شبا فرق داره . حداقل برای من که نه

گاهی نیاز به یه بهانه دارم یا اینکه دنبالشم

خب شاید این بهانه بدی نباشه

برای اینکه به همتون بگم از سایه هاتون ممنون

از لطفتون هم

و...............

 

دوستون دارم( سایه)

داستان

 
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل گرانبها و جدید خود با سرعت از خیابان کم رفت و امدی می گذشت.ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در خیابان ، یک پسر بچه پاره اجری به سمت او پرتاب کرد. پاره اجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد.پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادرر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین اافتاده بود جلب کند . پسرک گفت: اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از ان عبور میکند. برادر بزرگترم از روی صندلی چرخدارش بر زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم.برای اینکه شما را متوقف کنم ، ناچار شدم از این پاره اجر استفاده کنم.
مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذرخواهی کرد . برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلیش نشاند و سوار اتومبیل گرانبهایش شد و به ارامی به راهش ادامه داد.
 
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره اجر به طرفتان پرتاب کنند.خدا در روح ما زمزمه میکند و با قلب ما حرف میزند . اما بعضی اوقات که ما وقت نداریم گوش کنیم ، او مجبور می شود که پاره اجری به طرف ما پرتاب کند.این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه؟ 
 

 



چهارشنبه 13 دی1385 |

 
 

 

پنیر مجانی تنها در تله موش یافت میشود

 

برای یافتن موفقیت باید تلاش کرد....



سه شنبه 5 دی1385 |


Blog Skin