تبليغاتX
شاید کمی دیر است

 
 
به نام حق
 
دو تا دانه توی خاک حاصلخيز بهاری کنار هم نشسته بودند .
دانه اولی گفت :
" من ميخواهم رشد کنم ! من ميخواهم ريشه هايم را هرچه عميق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالای سرم پخش کنم ... من ميخواهم شکوفه های لطيف خودم را همانند بيرق های رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم ... من ميخواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هايم احساس کنم "
و بدين ترتيب دانه روئيد .
دانه دومی گفت :
" من می ترسم . اگر من ريشه هايم را به دل خاک سياه فرو کنم ، نمی دانم که در آن تاريکی با چه چيزهايی روبرو خواهم شد . اگر از ميان خاک سفت بالای سرم را نگاه کنم ، امکان دارد شاخه های لطيفم آسيب ببينند ... چه خواهم کرد اگر شکوفه هايم باز شوند و ماری قصد خوردن آن ها را کند ؟ تازه ، اگر قرار باشد شکوفه هايم به گل نشينند ، احتمال دارد بچه کوچکی مرا از ريشه بيرون بکشد . نه ، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصيبم شود .
و بدين ترتيب دانه منتظر ماند .
مرغ خانگی که برای يافتن غذا مشغول کندوکاو زمين در اوائل بهار بود دانه را ديد و در يک چشم برهم زدن قورتش داد
 
 
 
 
 
در باب انديشه و تفکر
وسعت دنياي هر کس به اندازه وسعت انديشه اوست.
                                           ( نيچه )
 
 انديشيدن دشوارترين کار زندگي است و به همين دليل، تنها عده قليلي مي انديشند.
                                           ( فورد )
به ندرت به آنچه که داريم مي انديشيم، در حالي که پيوسته در انديشه چيزهايي هستيم که نداريم.
                                        ( شوپنهاور )
فکر کردن چه آسان است و عمل کردن چه دشوار. هيچ چيز در زندگي مشکل تر از اين نيست که انسان افکار خود را به عرصه عمل بگذارد.
                                          ( گوته )
شما باید پیش از آنکه در مورد هر مطلب مهمی تصمیم بگیرید در سکوت به مراقبه بپردازید، و از خداوند طلب دعای خیر کنید. در چنین حالتی قدرت خداوند در نهان قدرت شما است. در نهان ذهن شما ذهن حضرت حق است، و در پس اراده شما اراده او در عمل است.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا - قانون موفقیت
دانشجویی به پراماهانسا یوگاناندا گفت : به طرف تپه ها می روم که با خدا تنها باشم.
یوگاناندا پاسخ داد: به این شیوه از نظر معنوی پیشرفت نخواهی کرد. ذهن شما هنوز آماده نیست تا بتوانید عمیقاً روی خداوند متمرکز شوید. افکار شما بیشتر به خاطرات مردم و تفریحات دنیایی مشغول است، حتی اگر به غارنشینی بپردازید. شیوه درست تر این است که با شادمانی به وظایف خاکی خود بپردازید و روزانه مدتی به مراقبه مشغول باشید.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا - سخنان یوگاناندا
 


پنجشنبه 23 آذر1385 |

 
 
 
تنهايي من زماني ولادت يافت که انسانها لغزشهاي حاصل از پرگويي مرا
ستودند وفضايل خاموشي ام را ناچيز شمردند 
 
 


یکشنبه 19 آذر1385 |

 

    بي تاب بودم، اندوه قاب های تهی از رنگ را و طرح جاودانه تو كه درخاطره آب انعكاس هزار رنگ بود و بی رنگ
محو تماشای تو بودم در رقص باد و زمزمه رود...
مرور می كنم لحظه ها را تنها در تكرار صدایی كه اين روزها هزاران هزار بار شنيده‌ام، در پيچ و تاب ماهی‌ها روی خاك و پرسه نگاه تو كه تاب ديدن نداشت.
...
خاك نمناك می شود در نمزده گی باران، آهسته می‌خوانی، تبدار می‌مانم در حضور آفتاب، روی كهنگی درگاه، ميان طرح نشكفته گل‌ميخ ها
شكوه مرمرين زمان است در توالی نت‌های سياه و سپيد و من تنها سكوت می‌شنوم و نگاهت می‌شود فرياد
ترنم باران و بازی آفتاب از افقی كه ديگر دلگير نيست
رسيده‌ايم تا سجود درايوانی ساكت و امن، حوضی در ميان و ماهی‌ها سرخ، نشسته‌اند به تماشا كه برايت آب بريزم، كه برايم آب بريزی
كه وضو بگيرم، كه وضو بگيری
كه دعا بخوانم، كه دعا بخوانی
كه بمانم، كه بمانی
بمانی، بمانی، بمانی...
نه!
دستانت را منتظر نمی‌گذارم، قلم را می‌گیرم و می‌نویسم سطر سطر واحه را از تو
پررنگ‌تر و بی‌تاب‌تر
صدایت می‌كنم و دستانت را به نجوای آشنای هر شبم می‌سپارم، بوسه و بوسه...
این بار آمده‌ای، می‌دانم
می‌دانم
بوی یاس می‌آید...



چهارشنبه 15 آذر1385 |

سایه

 
 
تا كجا مي توان نوشت براي تو كه در حجاب اين پرده ها نهاني و آشكار بر همه
سراغ تو را از كه بايد گرفت؟! از تو و يا نه! از او، همان كه در سحرگاهان نيايشم برايم از تو نشان مي گذارد پاي هر كلام بي هيچ پوششي؟
تو خداي اويي و او خداي من!
پس تو نيز خداي خداي مني، تمام او و تمام من، تماميتي بي زوال سايه افكنده بر ما
مگر نه اينست كه صدايت مي كنيم در اين همه نياز به اشتياق و توسّلنا بك؟
پس كجايي در اين حجاب كه مي دانم واقفي به حق بر حاجاتمان؟
بشنو دراين سحرگه صداي بنده مهجورت را...
كه از بركت اوست الفت امروز من بر تو، از پنجره هستي تو و ازين همه آيات، نگاه او را ميعادگاه ديدار تو ساخته ام، من در او گره خورده ام و تو را از نو در او يافته ام
نعوذ بالله برايت شريك نتراشيده ام، نه...، هيچگاه! گوشه اي از دامان تو را گره خورده براين خاك يافته ام
و چه خوش پيداست از حريم تو نقشي بر سفالينه جانم:
گرمي آغوش او
و تا هست، عطر حضورت در ذرات وجودم بيداد مي كند
مي خواهم تا هست، بمانم بمانم بمانم ونفس از او تازه كنم
مي شنوي...

 



شنبه 4 آذر1385 |


Blog Skin