

بي تاب بودم، اندوه قاب های تهی از رنگ را و طرح جاودانه تو كه درخاطره آب انعكاس هزار رنگ بود و بی رنگ
محو تماشای تو بودم در رقص باد و زمزمه رود...
مرور می كنم لحظه ها را تنها در تكرار صدایی كه اين روزها هزاران هزار بار شنيدهام، در پيچ و تاب ماهیها روی خاك و پرسه نگاه تو كه تاب ديدن نداشت.
...
خاك نمناك می شود در نمزده گی باران، آهسته میخوانی، تبدار میمانم در حضور آفتاب، روی كهنگی درگاه، ميان طرح نشكفته گلميخ ها
شكوه مرمرين زمان است در توالی نتهای سياه و سپيد و من تنها سكوت میشنوم و نگاهت میشود فرياد
ترنم باران و بازی آفتاب از افقی كه ديگر دلگير نيست
رسيدهايم تا سجود درايوانی ساكت و امن، حوضی در ميان و ماهیها سرخ، نشستهاند به تماشا كه برايت آب بريزم، كه برايم آب بريزی
كه وضو بگيرم، كه وضو بگيری
كه دعا بخوانم، كه دعا بخوانی
كه بمانم، كه بمانی
بمانی، بمانی، بمانی...
نه!
دستانت را منتظر نمیگذارم، قلم را میگیرم و مینویسم سطر سطر واحه را از تو
پررنگتر و بیتابتر
صدایت میكنم و دستانت را به نجوای آشنای هر شبم میسپارم، بوسه و بوسه...
این بار آمدهای، میدانم
میدانم
بوی یاس میآید...
سراغ تو را از كه بايد گرفت؟! از تو و يا نه! از او، همان كه در سحرگاهان نيايشم برايم از تو نشان مي گذارد پاي هر كلام بي هيچ پوششي؟
تو خداي اويي و او خداي من!
پس تو نيز خداي خداي مني، تمام او و تمام من، تماميتي بي زوال سايه افكنده بر ما
مگر نه اينست كه صدايت مي كنيم در اين همه نياز به اشتياق و توسّلنا بك؟
پس كجايي در اين حجاب كه مي دانم واقفي به حق بر حاجاتمان؟
بشنو دراين سحرگه صداي بنده مهجورت را...
كه از بركت اوست الفت امروز من بر تو، از پنجره هستي تو و ازين همه آيات، نگاه او را ميعادگاه ديدار تو ساخته ام، من در او گره خورده ام و تو را از نو در او يافته ام
نعوذ بالله برايت شريك نتراشيده ام، نه...، هيچگاه! گوشه اي از دامان تو را گره خورده براين خاك يافته ام
و چه خوش پيداست از حريم تو نقشي بر سفالينه جانم:
گرمي آغوش او
و تا هست، عطر حضورت در ذرات وجودم بيداد مي كند
مي خواهم تا هست، بمانم بمانم بمانم ونفس از او تازه كنم
مي شنوي...



