ميخنده :
-نه،نرفتم.
نميدونم چه احساسي دارم :
-کی ميری؟
فکر ميکنم اگه رفته بود چکار ميکردم؟ميتونستم رو مبل دراز بکشم،يه پتو بندازم رو خودم،پنجره ها رو باز کنم و کتاب بخونم.شام هم لازم نبود درست کنم،ساندويچ ميخوردم.لبخند ميزنم.
-به چی ميخندی؟
به چشماش نگاه نميکنم :
-خوشحالم که نرفتی.

|
حرمسرای خسروپرویز |
|
|
|
|
که تو
دلواپس شادمانی من
اگر تو خاطری آسوده نداشته باشی
من هم آسوده خاطر نخواهم بود
درباره خویشتن خویش اندیشیدن و حشتناک است
اما این تنها راه صمیمانه کار اس
اندیشیدن درباره خویشتن خویشم بدانگونه که هستم,
اندیشیدن به جنبههای زشتم
اندیشیدن به جنبههای زیبایم
و در شگفت شدن از آنها
چه آغازی میتواند محکمتر و استوارتر از این باشد؟
از چه چیزی می توانم رشد خود را آغاز کنم
جز از خویشتن خویشم

او نقاش و نويسندهاي نوآور، عارف و شاعري مبارز و انديشمندي ممتاز و معنويت گراست كه توانست با آثار كم حجم، اما نغز و پرمغز خود، ستاره شرق و پيام آور سرزمين پيامبران و سخنگوي وجدان فرهنگي ملت خود باشد.
در زمان تولد جبران لبنان بخشي از سوريه بزرگ (شام)، شامل سوريه كنوني، لبنان و فلسطين تحت سلطه عثمانيها بود، سالها بعد جبران يكي از استقلال طلبان پرشور عرب ، عليه دولت ترك عثماني شد.
مادر جبران "كامله رحمه" دختر كشيشي ماروني بود ، مارون قدسي از قرن پنجم ميلادي بود كه بسياري از مسيحيان لبنان پيرو او هستند كامله بيوهاي بود كه همسر خليل (پدر جبران) شد و در ژانويه سال ۱۸۸۳در روستاي زيبا و كوهستاني بشري در شمال لبنان ، جبران را به دنيا آورد.
ادامه مطلب
کوچه باغ
بیدارم
به عطر تو
روی این قالی کهنه
میبافم
نگاهام را
رج به رج، از نو
روی هندسهی بی ضلع
تا تو
تا بودِ نبود تو.
نشستهای هنوز
با من، روبه رو
"چشمهایت را ببند، نیت کن"
...
ورق میزنی
میخوانم:
آب، خاک، آفتاب
...
و انجیر...
آه...
دستم!
وقتی دلم میگيرد...
نرم و آرام میرسی مدام در پی گامهای خستهام
انگار میدانی رهوار نفسهايم بی تو در دم میميرد و نمیآيد باز
من در آستان نگاهت بی سايه پی تکرار آيه عشقم
کعبهای از نور تا به محراب وسجودم بر خاک
و چه غوغايی ای از آب و رنگ رسته ايستاده آينه رو در آينه
نزديکتر از آنی که بگويم نگاهم فرسنگها فرسنگ سنگفرشها را تا شمار قدمهايت پاييد
تو اينجايی حتی نزديکتر و نزديکتر، نزديکتر از يک يک يادگارهايت
خيسم از شبنم نورخورده بلورآگين تنت
نفسم پيچيده در آشفتگی خيال انگيز هر رشته مويت
پيدايم و گمشده در تقدس چشمانت
دلباختهام
مست...



