تبليغاتX
شاید کمی دیر است

 
 

زندگی یعنی...

یک.
 در خیابان‌‌‌‌ها پرسه می‌زنم و فاصله‌ها را نشانه می‌گیرم، این با آن، خودم با آنها، خط‌های بریده و سفید پشت چراغ قرمز، فاصله‌ی اینجا تا آنجا، فاصله‌ی خودم تا ویترین مغازه‌ها و تصویر ژولیدگی موهایم روی شیشه‌های بی‌رنگ، فاصله‌ی زمانی میان دو کلاس درس و سرگردانی‌ام که کجا باید بروم! بهانه‌گیر شده‌ام! اگر صدایت را می‌شنیدم...قدم می‌زنم و با هر قدم انگار بیشتر و بیشتر از خودم دور می‌مانم، دستم را می‌گیرم و می‌دوم تا تو. می‌گذرم میان ازدحامی که صدای پاهایشان، صدای نگاه‌هایشان برایم سکوت شده است و خاکستری و ممتد.
دو.
لبخند کودکی در آغوش مادرش وقتی از من می‌گذرد و از پشت‌سرنگاه‌ معصومانه‌اش را تا من دنبال می‌کند، نگاه‌ام را می‌دواند تا تو، تا آبی خنده‌های آسمانی تو.
سه.
خودم را میان مردمی می‌بینم که با هلهله می‌دوند این طرف و آن‌طرف. آن وقت تماشایی می‌شود وقتی لغزیدن رنگ‌ها را در اطراف‌ات حس می‌کنی و گاه همچون نقاشی‌ای امپرسیون، تعادل پویایشان را در ذهن رنگ می‌پاشی. هر لحظه به رنگی می‌ماند و لحظه‌ای دیگر به رنگی دیگر! مثل انعکاس آفتاب روی موهای بلند تو وقتی سرت را می‌گذاری روی سینه‌ام!
زندگی چیزی‌ست میان همین مردم! نه؟ دلم می‌خواهد همین‌جا در آغوش بگیرم‌ات تا باهم بودنمان را رنگ بزنیم! حاضری؟ تو آبی. من چه رنگی؟



پنجشنبه 27 مهر1385 |

سایه

 
 

برای تو...





با هزار شوق از کوچه باغ چيدمش
همه راه را دويده‌ام تا اينجا، نششته‌ام، نفس‌زنان
تا برسانمش تازه و تبدار به مهربانی دستانت

آغازی برای ماندن


روزها می‌گذرد و به تعبير زمان زندگی را می‌فهمم
حرفهايی نتراشيده و سست
رنگهايی خام
و قلمی بی ‌جوهر
سر خط
از کجا شروع بايد کرد
حس پنهان شده در کالبد کهنه اعداد و حروف
و تماميت بی‌آغاز
خط ________ _ _‌ _
بغزهايی که سکوت را نقطه نقطه می‌کاود و باز می‌ميرد
نقطه .
قاب يک پنجره بی‌روزن
و سه انحنای بی حد . . .
و نگاهی خيره پي پنج نقطه برای آغاز



دوشنبه 24 مهر1385 |

گلدان

 
 

leaves silhouette || canon 300 d | 1/5s | f4.5 | ISO 100



دوشنبه 24 مهر1385 |

در برنامه "يك لپ‌تاپ براي هر كودك" كه با حمايت سازمان ملل و با هدف تامين رايانه براي تمامي كودكان جهان طرحريزي شده، خريد هر رايانه براي دولتها تنها يكصد دلار هزينه خواهد داشت.

خبرگزاري آسوشيتدپرس گزارش داد بر اساس توافقي كه اخيرا بين دولت ليبي با يك گروه آمريكايي موسوم به "يك لپ‌تاپ براي هر كودك" حاصل شده، اين كشور براي تمامي يك ميليون و ‪ ۲۰۰‬هزار كودك دبستاني خود لپ‌تاپ ارزان قيمت خريداري خواهد كرد.

"نيكلاس نگروپونته" رييس اين گروه اعلام كرد تا پايان ماه ژوئن سال ‪ ۲۰۰۸‬ليبي نخستين كشور جهان خواهد بود كه تمامي كودكان دبستاني آن از طريق لپ‌تاپهاي خود به اينترنت دسترسي خواهند داشت.




ادامه مطلب
دوشنبه 24 مهر1385 |

در خانواده اي روحاني (مسلمان-شيعه) بر آمده ام و برادر بزرگ و يکي از شوهر خواهر هام در مسند روحانيت مردند. و حالا برادر زاده اي و يک شوهر خواهر ديگر روحانيند و اين تازه اول عشق است .
نزول اجلالم به باغ وحش اين عالم در سال 1302 . بي اغراق سر هفت تا خواهر آمده ام. که البته هيچ کدامشان کور نبودند. اما جز چهار تاشان زنده نماندند .کودکيم در نوعي رفاه اشرافي روحانيت گذشت. تا وقتيکه وزارت عدليه (( داور)) دست گذاشت روي محضر ها و پدرم زير بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دکانش را بست و قناعت کرد به اينکه فقط آقاي محل باشد. دبستان را که تمام کردم ديگر نگذاشت درس بخوانم که: (برو بازار کار کن)

053694.jpg




ادامه مطلب
دوشنبه 24 مهر1385 |

قدر

 
 
نمیدونم باید بابت این شبا تبریک بگم یاتسلیت.... شایدم هر دوش..... فرصتیه...گرچه که همیشه فرصت داریم نی اودنمون به این دنیا یه فرصت اما خوب اگه نبال بهانه ایم... این بهانش.مرصی از همه دوستان که پیشم میان.و با گذاشتن سایه هاشون خوشحالم میکنن. دعایادتون نره....

 



دوشنبه 24 مهر1385 |

 

زير پوست سرمازده‌ام حس تازه‌ای فرياد می‌کرد، اتاق سرد بود، گاهی احساس می‌کردم خفه شده‌ام، زير آن همه پتو نفسم جا می‌ماند، طفلک جور سرمای تنم را می‌کشيد، دور تا دور اتاق پر بود از شمعهای مرده شب يلدا، انارهای خشکيده، کاغذهای مچاله وشاخه گل سرخی که کنج ديوار به يادگار يلدايم خشکش زده بود، معلق، وارونه...
حالا نفسش در اتاق باقی بود آميخته به بوسه‌های مکرر من.
 تکرار زمان پياپی از وسوسه لبانم می‌گذشت و من مجسمه‌واردر نهان ثبت می‌کردمش، همه‌جا بوی تو‌را داشت، طنين صدای تو ديوارها را در هم می‌کوفت، از درسهای پراکنده مدرسه‌ام، از سالها پيش، تنها قانون بقای انرژی را به خاطر داشتم، حتی به ياد نداشتم که اين قانون از کدام دانشمند فرهيخته بود، حالا بوی تو را، عطر نفسهايت، گرمای تنت را می‌توانستم توجيه کنم، اما نه! خوب که فکر می‌کردم می‌ديدم تو هيچ وقت اتاق مرا نديده‌ای چه رسد به اينکه...
برف می‌بارد، برف، برف، برف
پنجره را باز می‌کنم، سرمای خوشايندی لرزه بر اندام خسته‌ام می‌اندازد، گنجشگک پف‌کرده‌ای روی شاخه برهنه درخت، نگاهش را به چشمانم نشانه می‌رود، به دلم می‌اندازد که اتاق را رها کنم، بدوم تا حياط...
چه صبح دل‌انگيزی، لطافتش مرا به ياد تو می‌اندازد، با خودم کلنجار ميروم و می‌گويم  کاش می‌ديدمت، کاش بودی و توی برفا حسابی می‌دوئيديم، یه آدم برفی گنده می‌ساختيم و من تمام مهارتمو نشونت می‌دادم، آخر سر شالمو از گردنم بازمی‌کردم و می‌کشيدم دور گردنت که یه وقتی سرما نخوری
آفتاب نزده بود که از اتاق زدم بيرون، زودتر از هميشه با یه بارونی استخوانی  و يه شال آبی بلند. باز من بودم و راه هميشگی، ماهها بود که اين راه رو می‌رفتم، بايد می‌رفتم، اما بازهم گاهی ترک طی طريق می‌کردم و اتاق را ترجيح می‌دادم به اين آشفتگی راه


ديگه زمستون بود، هوا سرد بود، هنوز تک برگهای خشکيده پاييزی چنار را از ميان سفيدی برف می‌توانستی ببينی، انگار اشارتی بود بر نورس بودن حضور برف
می‌رسيدم به همانجای هميشگی، فضای سردی با بناهای ماترک اجنبی که بنيانش ريشه در دامان کوه داشت، چنارهای بلند و تکيده‌ای در دو سوی سراشيبی تلفيق هنرمندانه‌ای از سفيد و نور می‌ساخت، شاخه‌ها در ميان توده برف می‌تپيدند، چه لذتی داشت موسيقی پنهان فضا، انکسار وبازتابش را می‌توانستی هرکجا بيابی
 يک، دو، سه، چهار، توقف، و در اين مدت کوتاه باريکه‌ای از سفيدی ناب با رده‌ پايی  تازه پنج و شش و هفت و هشت ونه،  می‌رسيدی تا راستای کمربند سفيد نورانی با دو رديف چنار مسحور کننده دراطراف، با دستهايم تنشان را يک به يک لمس می‌کردم، صدای نفسشان را زير آفتاب زمستان می‌فهميدم، تنشان گرم بود وآفتاب را به من نشان می‌دادند


هنوز برفها بکر بودند، تنها ردپای يک نفر پيدا بود، از حاشيه مسير می‌رفتم، لب پرچين، ردپا را زير چشم می‌پائيدم، جايی محو شد، ايستادم، شاخه‌ای لرزيد، توده‌ای برف بر سرم ريخت، خودم را کمی عقب کشاندم، بارانی‌ام را تکاندم و بر روی صندلی حياط در سرگشته‌گی‌ام پيچيدم، خودم را توصيف کردم: ساندويچ سرگشتگی با نون اضافه و سس سفيد، اما کو خريدار! اين روزها هر‌کسی به نوعی سرگشته‌است از معلم تاريخ و هندسه گرفته تا نقاش دستفروش
با خودم می‌گفتم ديوانه‌ای پسر! خواب گرم زمستانی‌ات را برای ديدن اولين صبح زمستانی تباه کردی، حالا از سرما يخ بزن، اما هيچگاه پشيمان نشدم، گرمتر از اين حرفها بودم، زير پوستم حس تازه‌ای مورمور می‌کرد، در درونم آتشی مرا می‌بُرد تا سر حد قليان، حتی نفهميدم صندلی حياط پوشيده است از حجم انبوهی برف، خيس می‌خوردم! نه در برف، در خيالی نهان که چونين با خود کشانيده‌ام تا بدين نقطه!
اينبار صدای کلاغ را دوست داشتم، سکوت شيشه‌ای اول صبح را بی آنکه در هم شکند، ناقوسی می‌شد هفت‌بار در رزونانس زمان
چيزی درونم جان می‌گرفت، انگار خورشيد از بلندای ديوار کهنه و سرد دلم سرک می‌کشيد، گرم می‌شدم آغشته بودم به بوی عطرنفسش
شال بلند و آبيم را پيچاندم به دور گردنم، کشيدم تا جلوی دهانم، اين بو، اين چنارها ديوانه‌ام مي‌کرد، پا شدم، سر خردم، دويدم، همه‌جا را گشتم، پشت چنارها، پشت ديوارها، هر جا که می‌شد
حالا اونجا توی اون مسير صاف و مخملی، جا به جا ردپای نامشخص من بود، درهم و برهم
اما پشت اون چنارا، پشت اون ديوارا هيچ کسی نبود، یه گوشه نشستم و زل زدم به ردپاهای تازه خط خطی، اين خطوط از کی بود، نفهميدم، شايد مال من بود، باز هم ابهام وابهام!
از خودم می‌پرسم: آخه پی چی؟ واسه چی؟
اون روزا پر بودم از ابهام، جوابم همين بود: نمی‌دونم، نمی‌دونم، نمی‌دونم
بهم می‌گفتی: پس چی می‌دونی؟ باز می‌گفتم نمی‌دونم
می‌گفتی: يه روزی من اين نمی‌دونم رو از دهنت می‌ندازم
يادته؟
سکوت برهنه صبح با صدای تَقُ تِقِ و خش خش پاروی باغبون شکسته شد، برفا رو پارو می‌کرد و می‌ريخت حاشيه مسير توی باغچه که خدايی نکرده کسی سر نخوره دست و پاش بشکنه!
پس حتما من سر خرده بودم والا ن حاليم نيست، حتما یه جاهاييم شکسته! کاش میشکست اما اون بو باقی می‌موند
به نگاه خسته باغبون سلام گفتم، پير بود و در چشمهايش می‌خواندم که به طعن می‌گفت چه بيهوده‌ای پسر! با آن چکمه‌های سرخ منو به ياد مراسم تعزيه خوانی توی یه روز برفی می‌انداخت
صدای پارو دور می‌شد و دور، رد خالی و خيس زمين در ذهن خسته ام جيغ می‌کشيد، حس می‌کردم کاسه سرم را تا سر حد پکيدن بين دو گيره می‌فشارند، من ماندم و اين نکته که عبث يعنی من! ، باز هم ابهام
حتما بايد خودم را با تناب به تخت می‌بستم برای ترک ابهام
صدای بچه‌ها از دور می‌رسيد، گروه گروه می‌آمدند، حرکاتشان را نمی‌فهميدم، در مسير سياه در امتداد دو خط سفيد راه می‌رفتند، به ياد ريل قطار افتدم، يک قطار با مسافران کتاب به دست!
قطار تند می‌رفت و کسی چنارها را نمی‌ديد، کسی بوی آشنا نمی‌شنيد، برايم دست تکان می‌دادند ومن مات و مبهوت خشکم زده بود، حس می‌کردم تک چنار خشکيده مسيرم، زير لب زمزمه می‌کردم: زمستان است، زمستان است...
در خنده‌هاشان گوله‌های برف بود ومن برای خنده‌هاشان هيچ جوابی نداشتم، دلم نمی‌آمد برف را گوله کنم، بدوم و بريزم در يقه لباسشان، من يخ زده بودم، با آتشی در درون، پی رد گم‌شده‌ام خيره به زمين می‌گشتم
کاش برف می باريد، می‌خواستم برگردم...
قطعه چهارم سمفونی چهارفصل ويوالدی را در ذهنم مرور می‌کردم و آهسته از حاشيه ناصاف مسير می‌گذشتم، خدا می‌داند تا حضور قطعه اول بر سرم چه‌ها که نيامد!

روزهايم را می‌گذراندم سرد و زمستانی، گاه برفی گاه بی برف، حسرت بارا ن بر دلم جوانه می‌زد، کاش زودتر گل می‌کرد
حس زير پوستی‌ام مرا با خود می‌برد، صدايی آشنا، نفسی گرم...
شايد هوا سرد بود اما من سراسيمه و پرشوراز اتاقم می‌زدم بيرون، تا ته کوچه که می‌دويدم تازه به خودم می‌آمدم که بالاپوش همراهم نيست!
چه ساعت‌هايی که گذشت و نگذشت، يک، دو، سه،... ،در سفر، در خيال، بامدادان...
وقتی بر می‌گشتم اتاق دستهايم سرد بود، گرمشان می‌کردم اما دلم داغ داغ بود!


هر از گاهی جلوی آينه می‌ايستادم، خودم را متعجب ورانداز می‌کردم، گواه داغی تنم ردی بود پای چشمانم، شوره بسته و ريخته
زمستان بود و گرمی آغوشت را اولين بار دانستم، بی آنکه باشی، در صدايت می‌پيچم، بازوانم را می‌فشارم، انگار که تو را دارم و تو را داشتم و دارم
صدايم می‌کنی: محمدی...
دلم پر می‌کشد و برايت می‌ميرم
دلم گرفته، می‌آيی و آرامشت را به يکباره در جانم می‌ريزی
من می‌مانم و بوی خوش مستی


و اين رشته همچنان باقی‌ست
...



پنجشنبه 20 مهر1385 |

سایه

 
 

برای تو می‌نویسم

"دنیا نور است، دنیا مالامال نور است" و این اتاق تو که امشب مرا یاد این کلام عزیزالدین‌نسفی انداخته:"دنیا مالامال نور است".
امشب اتاق پر از نور است، سپید از جنس گل‌برگ‌های شاخه‌گلی که برایت گرفته‌ام و یا پوست که چنین می‌توان لمس‌اش کرد! تو هستی، من و این کتاب‌ها... کتاب می‌خوانی، من می‌نویسم. شانه‌های سپیدت از پشت کتاب پیداست، با آن آبشار مواج و پرتلالو گیسوانت که پس‌زمینه‌ی نگاه‌ام را باشکوه و وقار تمام هارمونی بخشیده. نگاه‌ات را از من دزدیده‌ای! اما حواس‌ات هست. نمی‌بینی‌ام، اما می‌بینی، حتی تمام حرکاتم را، نوشتن‌ام را و اینکه چه جور زل زده‌ام به تو!
به یاد پیراهنی افتادم که آن روز برایم پوشیده بودی! روی شانه‌ها کمی باز بود و من بارها بارها بوسیده بودمشان! دیوانه بودم از فتح بهشتی که لب‌هایم برای اولین‌بار مغرورانه بر آن مهر زده بودند"دوست‌ات دارم"
اگر نقاش خوبی می‌بودم حتما تو را نقاشی می‌کردم! می‌دانم نقاش خوبی نبوده‌ام!
خیلی وقت‌ها دلم می‌خواهد با کلمات تو را نقاشی کنم، خنده‌هایت را مثلا! اما نمی‌شود! همیشه حرفی هست آن میان که با کلمه نمی‌شود زد! ابهامی رازگونه که بودن‌ات را رنگی دگرگونه می‌بخشد! رنگی که جایش حتی درهمه‌ی جعبه‌های مداد رنگی دنیا خالی‌ست! (شاید همان سی‌وشش تایی‌ها که هیچ وقت نتوانستم بخرم!)

پارسال نیمی از وجود من در تو بال و پر گرفته‌بود، پیش‌تر را نمی‌دانم! اما امروز تمام من در وجود تو نفس می‌زند. مثل این پنجره‌ی رو به باغچه‌ی حیاط که هر صبح پیچ و خم شاخه‌های درخت انجیل را قاب می‌کند و خاطره‌ی آن گنجشکک خیس را که نشسته‌بود اینجا تازه‌تر.
و این بزرگترین افتخار بودن من است، یعنی داشتن تو با همه‌ی آنچه که دیگران معنا می‌کنند: "نداشتن"
این روزها عجیب دلتنگ شنیدن صدایت می‌مانم! یادت هست! ساعت‌ها حرف می‌زدیم، از عالم و آدم، از هرچه که بود و نبود! همه و همه بهانه بود، برای چشیدن طعم خوش صدایت. قرار بود ننویسم از دلتنگی می‌دانم، و این مربوط به دنیای کوچک من است شاید، که بی‌کرانه‌ را کران می‌خواهد و لایتناهی را با قیاس معماری-شهرسازی می‌سنجد! شاید اینگونه بهتر گرمی دست‌هایت را حس می‌کنم و دوباره تکرار. و شاید همه‌ی اینها خنده‌دار باشد و کودکانه، ویا جزئی از نیاز من باشد به بود تو در همین مقیاس (یعنی همین اتاق که هرکجا رفتم با خود بردم) گلهای روی میزم را ببین! من زندگی‌ام را وام‌دار نگاه تو ام. تو بانوی آبی آسمان منی. تو...
می‌بینی برای بوسیدنت این همه مقدمه‌چینی کردم و باز رسیدم به همین اتاق و این دفتر آبی که بی مقدمه برایت بنویسم: "دوستت دارم"

سيب.jpg



شنبه 15 مهر1385 |

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم....




ادامه مطلب
شنبه 15 مهر1385 |

نگاه

 
 

khabe hasti.jpgbuye nastaran.jpg

boghz.jpgentezar.jpg

zolf.jpggol.jpg



شنبه 15 مهر1385 |
درد

در طی این هفت ماه درد بی پایان، برای اولین بار به خواب عمیقی فرو رفته بود و خواب می دید. فرشته ای آمد وگفت: تو را، بر دو بخش خواهم کرد. بخشی را، به یادگار بر زمین خواهم گذاشت، و بخشی را با خود خواهم برد.
لبخندی بر لبش نشست. دردش تمام شد. رفت
.

وطن

زمانی عاشق شده بود که هنوز نه زبان بلد بود و نه به درستی میدانست که کجا و برای چه آمده. ولی زمانی فهمید، که هم زبان بلد بود و هم می دانست که کجا و به چه منظور آمده. او حتی درک کرده بود که مردم این سرزمین به چه زبانی، در کجا، چگونه و به چه منظور عبادت می کنند. دیگر به رنگ موهایش هم توجهی نداشت و با آنکه آخرین روز آخرین هفته سال بود، منتظر تبریک هیچ یک از هموطنانش نبود.
پس از پوشیدن کت مشکی، نگاهی به آینه کرده بود و متوجه شده بود که چهره اش هیچ شباهتی به عکس شناسنامه اش ندارد. برای شرکت در مراسم پایان سال از خانه خارج شد. شناسنامه اش را در اولین سطل زباله انداخت و دیگر هیچگاه به زبان مادری صحبت نکرد!

معامله

مرد مو سفید وقتی رسید که دخترک می خندید. خندهایش را دید و به خود لرزید. قرار داد خرید کلیه را امضا کرد و چکش را هم کشید. خارج که شد، نفسی کشید و خندید. دخترک ماند و چک و پس انداز سه ماه فاحشگی. او هنوز برای خرید قلب انتظار می کشید

شنبه 15 مهر1385 |
غلامعلي رجايي
ديروز(۱۴/۷/۱۳۸۵) سالروز «عقد اخوت» از سوي پيامبر خدا(ص) در مدينه بود.
هرچند جامعه مدينه دوران پيامبر در ميان خود، شخصيت‌ها و اصحاب برجسته‌اي از مهاجرين و انصار مانند سلمان، ابوذر، مقداد و در صدر همه آنان، وصي بلافصل رسول گرامي اسلام، حضرت علي(ع) را داشت، نمي‌توان منكر اين حقيقت تاريخي شد كه هنوز رگه‌هاي عصبيت قومي، قبيله‌اي در آن به چشم مي‌خورد. وجود اين گرايش‌هاي البته ضعيف شده در ميان امت متحده‌اي كه پيامبر بر مبناي وحي الهي به دنبال آن بود، چيزي نبود كه از ديد تيزبين پيامبر(ص) به دور بماند. آنچنان كه ديديم، پس از رحلت ايشان كه جمعي....




ادامه مطلب
شنبه 15 مهر1385 |

[ Nikon D50 | AF-S18-55@55 | F5.6 | 1/20s | ISO200 ]



شنبه 15 مهر1385 |
از خدا پرسيدم: عشق يعني چه؟
گفت: عشق همان است كه وقتي عاشق مي شوي،
در چشمهايت احساس مي كني...

و اين دليل آن است كه خدايم از چشمهايم حال دلم را مي شناسد ...


خداي من، خداي همه اتفاق هايي است،
كه ممكن است يك روز صبح براي ما رخ دهد،
و خداي همه پرنده هايي كه زير ناودان خانه دارند،
خداي همه فرزنداني كه مادر را دوست دارند،
و خداي مادراني كه فرزند ندارند،
و خداي عاشق هاست ...

خداي من عاشق است ...

خداي من عاشق آهوهاست با آن چشمهايشان،
و عاشق گل هاست، با آن لطافتشان،
و عاشق بندگان است،
با آن عشقشان ...

خداي من عاشق سا . . . ست ...

اين سا . . . ، با همه سا . . . هايي كه تا اينجا گفته ام فرق دارد... مثلا شايد فاطمه است ...

خداي من آنقدر هست كه مي شود در دست بگيريش،
و آنقدر جاري است كه مي تواني در بودنش آب تني كني،
و آنقدر ...

خدايم گاهي مي آيد مي نشيند در من،
نفس مي كشد در من،
فرياد مي زند در من،
و من شايد او را بار نخست در حوالي خانه اش ديدم،
كه شانه به شانه طواف كنندگان،
قدم مي زد ...
خدايم در من مست مي شود گاهي، نمي دانم كجاي وجودم ميخانه هست كه من بيخبرم ...

باور كنيد، خدا را مي شود ديد،
چشم بستني مي خواهد، به قدر يك پلك زدن ...

خدا را مي شود ديد ...

خدايا!
نه مجنونم، كه اين همه از بودن تست،
نه سرگشته، كه دل به سوي تو گشته،
نه پريشان، كه تو جاني و جانان،
تو جاني و جانان ...

آنقدر از خوبي تو مي نويسم،
تا دستهايم دوست داشتنت را احساس كنند،
و آنقدر زير لب زمزمه ات مي كنم،
تا طعم بوسيدن تو كامم را شيرين كند ...

تو بيش از اينها خدايي،
من نيز بايد بيش از اينها بنده باشم ...

خلقت من، از همه عظمت آفرينش تو،
نقطه ايست در بيكران بودنت،
اين دايره هاي تودرتو،
پرگاريست كه در جستجوي تو مي زنم ...




جمعه 14 مهر1385 |

 
 

 

 

پلکهای مرطوب  مرا باور کن . این باران نیست.صدای خسته من است که از

چشمانم میبارد.



چهارشنبه 12 مهر1385 |

سایه

 
 

قرار بی‌ قرار

قرار است روی میز شمع بگذارم. کنار گل‌های سفید و سرخ، روی نگاه خاطره‌ی این پیرهن آبی و وسوسه‌ی خوش عطر آن یکی صورتی. قرار است چشمانم را در آسمان تغزل قامت‌ات بگردانم و بی کرانگی را در منظومه‌ای دیگر جاودانه سازم، بمانم در گردش هر هجای نام‌ات که "بودن" را معنا می‌کند، بی هیچ حرف شرطی برای گزاره‌ی "نبودن".
بله "مسئله این است!"و دیگر هیچ. که ما حل کرده ايم تمام مجهولات را در لذت یک لیوان چای، وقتی در نگاه هم خیره مانده‌ایم، و تنها لیوان چای‌مان به خود می‌لرزد. سرد است و ما چقدرداغیم! وقتی تب کرده‌ایم و چشمانمان آبستن است از نگاه هم.
قرار است صدایم کنی و من برای‌ات چای بریزم. قرار است مشق بنویسم و تو کلمه به کلمه بشماری و باز بپرسی: "چندتا شد؟". می‌خواهم جریمه‌ام کنی، سرمشق دفترم را بنویس "دوستت دارم
".
هنوز اينجا نشسته‌ام و تو آنجا. نگران‌ام که نکند پای‌ات خسته شود، حرکت دستهایت را دنبال می‌کنم، حرکت لب‌هایت. و دیگر پلک نمی‌زنم، دیگر سوال نمی‌کنم. حتما رفوزه می‌شوم! اصلا چه بهتر! باید رفوزه شد. اگر مو فرفری سوال کند؟...! یک موی فر هم روی سرش نمی‌گذارم! و من اخم‌هایم را در هم می‌کنم و بی‌صدا با هم می‌خندیم
.
قرار است فردا باران ببارد
.
قرار است بدزدم‌ات، همین فردا
و یک بعلاوه‌ی یک بشود یک
قرار است
...
وای یادم رفت
!
که... ببوسمت
.
مسئله بی مسئله.



چهارشنبه 12 مهر1385 |

مولانا

 
 

غزلیات شمس

غزلیات شمس تبریزی، که به «دیوان شمس» و «دیوان کبیر» نیز شهرت دارد، مجموعه غزلیات مولاناست. بی‌گمان در ادب پارسی و فرهنگ اسلامی و فراتر از آن در فرهنگ بشری در هیچ مجموعه شعری به اندازه دیوان شمس حرکت و حیات و عشق نمی‌جوشد.
اگر شعر را «گره خوردگی عاطفه و تخیل که در زبانی آهنگین شکل گرفته باشد» تعریف کنیم، عناصر سازنده آن عبارت خواهند بود از: عاطفه، تخیل، زبان، موسیقی، تشکل.




ادامه مطلب
چهارشنبه 12 مهر1385 |

سایه

 
 
 

مبهوت سراغش را از آینه‌ی قدی اتاق می‌گیری.
همین‌جا بود! نه؟ انگار کمی آن طرفتر... گیسوانش را آهسته شانه زد و میان رفتن و آمدنم اتاق خواب یاس سپید ‌‌دید. یادگار خوش عطرش شاهد بیداری‌ام ماند روی برگی از دفتر قاضی‌القضات. هر بار ورق می‌زنم و به تکرار می‌خوانم: " مویی ز سر زلف تو ای دل دارم/  یک پیچ بپیچید و تبه شد کارم
" .
باید بنویسم! تو بگو
...
بنویس همین‌جا بود پیکره بلورین‌اش را با اشک تراشیدی و ناتمام سکوت کردی

بنویس همین‌جا بود که خداوند از سوره نور نوشت و تو را بشارت داد به تلاوت آیه‌ی حضور
بنویس توبه، از عشق. تا زانوانت، دستانت، پیشانی‌ات به تقدس او خاک را بوسه دهند و ذرات سراسر سوگند آرند به حضور او که همه عشق است و نور.
...
چه می‌نویسم من بعد ازاین همه سکوت در این شب هذیانی! وقتی آینه تو را برده است و من به تنهایی‌ام زل زده‌ام تنها... یک و دو...و
...
اینجا روبروی تکرار دیوارهای بی‌درگاه بر آستانه‌ی کدام در تکیه کنم و برای سلامت‌ات "وان‌یکاد" بخوانم
!
خنده‌های نگاه‌ام را به تو می‌سپارم... برای خدا این بار چشمانم‌ را با خود ببر.



دوشنبه 10 مهر1385 |

داستان

 
 

روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد . او از پیدا کردن این پول  آن هم بدون هیچ زحمتی . خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که باقی روزها هم با چشمهای باز سرش را به سمت پایین بگیرد ( به دنبال گنج )!!! او در مدت زندگیش ۲۶۹ سکه ۱ سنت . ۴۸ سکه ۵ سنتی . ۱۹ سکه ۱۰ سنتی . ۱۶ سکه ۲۵ سنتی . ۴۸ سکه ۳۰سنتی ۱اسکناس مچاله شده ۱ دلاری پیدا کرد . اما در این مدت او ۳۱۵۶ بار از دیدن اشعه خورشید . ۱۶۰ با از دیدن رنگین کمان . ۳۱۵۶ با از دین ستارگان محروم شد.!!!! 



یکشنبه 9 مهر1385 |

 
 
آيا موفقيت همان خوشبختي است؟

سوال قابل تاملیه ... یعنی توجه منو به خودش جلب کرد . اینکه اگه تو یه کار یا هر کاری موفق بشیم لزوما خوشبختیم ؟؟؟؟

من یه مطلب در این مورد خوندم بد نیست شما هم بخونید

و به سایه نظرتون رو بگین

موفقيت عبارت است از :دست يافتن به اهداف از پيش تعيين شده در زمان معين

اما يك فرد موفق لزوما خوشبخت نيست،خوشبختي يا بد فرجامي اولا مربوط به نوع هدفي است كه افراد انتخاب ميكنند بدين صورت كه اگر هدف انتخاب شده يك امر پايدار و فنا ناپذيرباشد موجب موفقيت پايدار خواهد شد و در نتيجه فرد خوشبخت خنيز خواهد بود واگر هدف يك امر زود گذر و فاني باشد همچون حباب روي آب به زودي رنگ ولعاب خود را از دست خواهد داد و فرد نيز مدتي پس از رسيدن به آن ديگر احساس خوشبختي نخواهد كرد و ثانيا خوشبختي مربوط به مسيري است




ادامه مطلب
شنبه 8 مهر1385 |

سایه

 
 
سلام.

کاش خوب باشین.

هیچ چیزی نتونستم بنویسم که آرومم کنه مگه این شعر که....

توی يك ديوار سنگی
دو تا پنجره اسيرن
دو تا خسته دو تا تنها
يكيشون تو يكيشون من


ديوار از سنگه سياهه
سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بي صدايي
به لباي خسته ي ما


نمي توني كه بجنبي
زير سنگيني ديوار
همه ي عشق من و تو
قصه هست قصه ي ديوار


هميشه فاصله بوده
بين دستاي من و تو
با همين تلخي گذشته
شب و روزاي من و تو


راه دوري بين ما نيست
اما باز اينم زياده
تنها پيوند من و تو
دست مهربون باده


ما بايد اسير بمونيم
زنده هستيم تا اسيريم
واسه ما رهايي مرگه
تا رها بشيم مي ميريم


كاشكي اين ديوار خراب شه
من و تو با هم بميريم
توي يك دنياي ديگه
دستای همو بگيريم


شايد اونجا توی دل ها
درد بيزاری نباشه
ميون پنجره هاشون
ديگه ديواری نباشه



جمعه 7 مهر1385 |

عکس

 
 



پنجشنبه 6 مهر1385 |

حميد مصدق

حميد مصدق در سال 1318 در شهرضا از شهرهاي پيرامون اصفهان به دنيا آمد آموزشهاي دبستاني و دبيرستاني را در شهرضا و اصفهان به پايان برد در سال 1338 به تهران آمد و رشته بازرگاني موسسه علوم اداري و بازرگاني را پايان رسانيد از دانشكده حقوق تهران ليسانس خود را گرفت تا




ادامه مطلب
پنجشنبه 6 مهر1385 |

در من غم بيهودگيها مي زند موج

در تو غرور از توان من فزونتر

در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد

در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر

***

اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست

اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت

اي كاش دست روز و شب با تار و پودش

از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت

***

انديشه روز و شبم پيوسته اين است

((‌من بر تو بستم دل ؟

دريغ از دل كه بستم

افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم

در پاي بتهائي كه بايد مي شكستم

***

اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين

ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد

در اين غروب سرد دردانگيز پائيز

با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد

***

اينك دريغا آرزوي نقش بر آب

اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر

در من،

غم بيهودگيها مي زند موج

در تو،

غروري از توان من فزونتر

 



پنجشنبه 6 مهر1385 |

 

 هفت سخن از بزرگان

- مصمم شويد كه كارى بايد صورت گيرد، سپس راه انجام آن را خواهيد يافت.
آبراهام لينكلن
 
- اى انسان ها، با تغيير، با تازه شدن، خود را احيا كنيد، وگرنه سخت خواهيد شد.
يوهان ولفگانگ فون گوته
- هرگز از شنيدن آنچه شرافتمندانه انجام داده اى، شرم نداشته باش.
ويليام شكسپير
- تمام چيزى كه خدا از بشر مى خواهد يك قلب آرام است.
ميستر اكهارت
- انسان همان جايى است كه تصميم مى گيرد باشد.
سارتو
- هرگز نمى خواهم به واسطه محدوديت هايم، محدود شوم.
باربارا استراسيند
- زندگى انسان آن طرف يأس شروع مى شود.
ژان پل سارتر



پنجشنبه 6 مهر1385 |

سایه

 
 

می نویسم

قصه ی احساس خود

بر آب

می روی

آرام و بی حسرت

در میان اشکها

در خواب

اشکها را پاک کن از گونه هایم پاک

با صدای اشکهایم نازنین

دیگر نخواب ...

 



سه شنبه 4 مهر1385 |

شعر

 
 

نمی‌دانم آدمها را می شود قسمت کرد يا نه؟
بعضی‌ها تو
بعضی‌ها من
بعضی‌ها روح سرگردان ماه


تو از کدام دسته ای؛
از آنانی که پشت به ديوار
و رو در روی جوخه آتش می ايستند
يا از آنانی که در امتداد افق از پشت تير می‌خورند؟


چه فرق می کند؟
تقدير مقدر آفتاب این است که هميشه در خون به خواب می رود.


عجيب است «رويا»!عجيب!
ما از هر طرفی که به ديوار پشت می کنيم
روبرويمان ديوار ديگری می ايستد.
حتی ارتفاع فريادهامان از سقف اين سلول تجاوز نمی‌کند.
اما تو که هر صبح چشمانت را رو به آسمان باز می‌کنی


دعاهايمان مستوجب اجابت نيستند.
تنها کسی را پيدا کن که به فريادهامان گوش بسپارد...

علی رضا سلطانی



دوشنبه 3 مهر1385 |



دوشنبه 3 مهر1385 |



دوشنبه 3 مهر1385 |

مرگ

 
 
سلام.

اگه بدونه هیچ پیش زمینه ای از شما راجع به مرگ بپرسم شما چی میگین؟

نه اینکه از این سوالای کلیشه ای ... از مرگ میترسین؟ اگه بگن دارین میمیرین....

به نظر شما اصلا مرگ چیه؟

.... منظورم اینه که مثلا میگیم آرامش میتونه آبی باشه؟

حالا مرگ چی چه رنگیه ؟ چرا؟

حسش چیه؟

چقدر بهش فکر میکنید؟

 



دوشنبه 3 مهر1385 |

سایه

 
 

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است



دوشنبه 3 مهر1385 |

بشنویم

 
 

حالا یه مطلب علمی جالب بد نیست شما هم بخونین!!

چرا خسته مي شويم ؟

 
خستگي بدن را مي توان نوعي مسموميت آن دانست .
عضلات به هنگام كار ، اسيدلاكتيك توليد مي كنند و اين خود باعث خستگي آنها مي شود . اگر بتوانيم اين اسيد را از عضو خسته بيرون بكشيم ، آن عضو دوباره نيروي كار كردن پيدا مي كند.
در جريان كارهاي روزانه ، بدن به وسيله ( اسيد لاكتيك ) مسموم مي شود .
در بدن مواد ديگري نيز بر اثر فعاليت عضلات پديد مي آيند كه آنها را زهرا به خستگي مي خوانند . خون اين مواد را در بدن انسان حمل مي كند ، و با خود به نقاط مختلف آن مي رساند .
از اينرو تنها عضلات نيستند كه احساس خستگي مي كنند ، بلكه تمام بدن ، به ويژه مغز ، همه وهمه دچار خستگي مي شوند .
دانشمندان آزمايش جالبي درباره خستگي انجام داده اند :
هرگاه خون سگي را كه كاملا سر حال است ، به سگي خسته كه از پا افتاده و مي خواهد بخوابد تزريق كنند ، فوري خستگي اش برطرف مي شود . برعكس ، اگر خون سگي خسته را به سگي ديگر تزريق كنند ، او نيز احساس تشنگي مي كند و خواب را بر هر چيز ديگر ترجيح مي دهد .
خستگي تنها يك عمل شيميايي نيست ، بلكه عملي بيولوژيك نيز مي باشد . به هنگام خستگي نبايد بدن را به كار واداريم ، بلكه بايد خود را رها كنيم و بگذاريم سلولها كاملا استراحت كنند . بدينوسيله ، اعضاي خسته خود را از آسيب خستگي رها مي سازيم . سلولهاي عصبي مغز نيز مجددا نيرو مي گيرند و بدن را آماده كار مجدد مي سازند .
خواب هميشه براي انسان لازم است . خواب وسيله اي است كه به بدن خسته ، بار ديگر نيرو مي بخشد .
درباره خستگي بايد يك نكته جالب را خاطرنشان سازيم . آن اين كه ممكن است شخصي كه ساعتها پشت ميز خود كار كرده و خسته شده است براي رفع خستگي نخواهد دراز بكشد ، بلكه ترجيح بدهد اندكي به گردش بپردازد . يا هنگامي كه بچه ها از مدرسه مي آيند ، بجاي خواب و استراحت به بازي روي مي آورند و جست و خيز را به لم دادن و استراحت ترجيح مي دهند . آيا مي دانيد دليل اين كار چيست ؟
علت آن است كه گاهي فقط يك قسمت از بدن مانند دستها ، پاها ، چشمها و يا تنها مغز خسته مي شود . در اينصورت بهترين راه براي رفع خستگي به كار انداختن ساير قسمتهاي بدن است . چه فعاليت آنها باعث افزايش در تنفس مي شود . جريان خون نيز سريعتر شده ، غده ها بيشتر فعاليت مي كنند . در نتيجه مواد زائدي كه سبب ايجاد خستگي در بدن شده اند ، از قسمتهاي خسته آن دفع مي شوند .
اما اگر تمام بدن احساس خستگي كند ، بهترين چاره برايش همان خواب است .

 



دوشنبه 3 مهر1385 |

 

رمز و رازهای زندگی شما تا اندازه زیادی از نتایج اعتقاداتتان حاصل می‌شود.


«گریگوری گورك»


 

كسانی كه از اعماق قلبشان به یكدیگر عشق می‌ورزند هرگز پیر نمی‌شوند.

«گمنام»

 

فقط زندگی كردن برای دیگران را می توان پرارزش‌ترین نوع زندگی دانست.

«آلبرت انیشتین»

 

هر كس در این دنیا بخواهد به اندازه كافی مهربان باشد باید كمی بیش از حد معمول مهربانی كند.

«ماری ووكس»

 

بخشیدن خوب است، ولی از یاد بردن دلخوری‌ها بهتر است.

«رابرت برولینگ»

 

یكی از زیباترین پاداش‌های زندگی این است كه هرگز مردی تا به او كمك نشود نمی‌تواند به كسی كمك كند.

«رالف والدو امرسون»

 

برای اینكه محبوب همگان باشید بر جذابیت‌هایتان بیفزایید.

«اوید، شاعر رومانی»

 

این نكته را بدانید كه هر گاه از بیشتر مردان چیزی می‌پرسند با تملق گویی و آب و تاب پاسخ می‌دهند.

«سیدنی هانیز»

 

عشق زاییده كشش و تمایل روح است و اگر در یك لحظه به وجود نیاید در طی سال‌ها یا حتی نسل‌ها نیز حاصل نخواهد شد.

«جبران خلیل جبران»

 

اگرنمی‌توانید شخص مورد علاقه‌تان را هیجان‌زده كنید، او را سرشاراز عشق كنید و این را بدانید كه در ذرات او چیزهایی وجود دارد كه با شما همخوانی داشته باشد.

«گمنام»

 

هیچ  چیز در زندگی مانند عشق، انسان را به اوج نمی‌رساند.

«دیل ادواردز»

 

هیچ كدام از دو جنس، هرگز در جدال‌ها برنده نخواهند بود پس بكوشید تا برخوردتان با دشمنتان نیز دوستانه باشد.

«هنری كیسینجر»

 

رابطه عاشقانه یك روند است، نه یك حادثه ناگهانی...

«گریگوری گورك



دوشنبه 3 مهر1385 |
 شب تاریک و راه باریک و من مست قدح از دست ما افتاد و نشکست
• نگه دارنده اش نیکو نگه داشت و گرنه صد قدح نفتاده بشکست
• ز دست چرخ گردون داد دیرم هزاران ناله و فریاد دیرم
• نشسته، دلستانم با خس و خار دل خود را چگونه شاد دیرم
• دلا، خوبان دل خونین پسندند دلا خون شو ، که خوبان این پسندند
• متاع کفر و دین بی مشتری نیست گروهی آن ، گروهی این پسندند
• ندونم لوت و عریونم که کرده خودم جلادو بی جونم که کرده
• بده خنجر که تا سینه کنم چاک ببینم عشق بر جونم چه کرده
• بشم، واشم از این عالم بدر شم بشم از چین و ماچین دورتر شم
• بشم از حاجیان حج بپرسم که این دیری بسه یا دورتر شم
• اگر دل دلبره ، دلبر کدمه؟ وگر دلبر دله ، دل را چو نومه؟
• اگر دستم رسد بر چرخ گردون از او پرسم که این چونست و آن چون
• یکی را داده ای صد گونه نعمت یکی را قرص جو آلوده در خون
• مرا نه سر نه سامان آفریدند پریشانم پریشان آفریدند
• ز دست دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده بیند دل کند یاد
• بسازم خنجری نیشش ز پولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد



دوشنبه 3 مهر1385 |

مشاهیر

 
 
 

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعداد بازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند . چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

جرالدین، دخترم ، اینجا شب است ، یک شب نوئل ، در قلعه کوچک من همه این سپاهیان بی سلاح خفته اند و نه برادر و خواهرت و حتی مادرت ، به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اطاق کوچک نیمه روشن ، به این اطاق پیش از مرگ برسانم .
من از تو بسی دورم ، خیلی دور ، اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمخانه من دور کنند ، تصویر تو آنجا روی میز هم هست ، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست ، اما تو کجایی ، آنجا ، در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه تئاتر شانزه لیزه هنر نمایی می کنی!
این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را می شنوم و در آن ظلمات زمستانی ، برق ستارگان چشمانت را می بینم ، شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه ، نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر تاتارها شده است . شاهزاده خانم باش و بمان ، ستاره باش و بدرخش ، اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران ، عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ، ترا فرصت هوشیاری داد در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار، من پدر تو هستم جرالدین! ......
من چارلی هستم ! من دلقک پیری بیش نیستم ! امروز نوبت توست ، من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه ی حریر شاهزادگان می رقصی ! این رقص ها و بیشتر از آن صدای کف زدن های تماشاگران گاه ترا به آسمانها خواهد برد، برو! آنجا هم برو ! اما گاهی نیز بروی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن ، زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد ، من یکی از اینان بودم جرالدین ! .....
در آن شب های دور قصه ها با تو گفتم ، اما قصه خود را هرگز نگفتم ، این داستانی شنیدنی است ، داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد . این داستان من است ، من طعم گرسنگی را چشیده ام ، من درد بی خانمانی را کشیده ام و از این ها بیشتر ، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند احساس کرده ام ، با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد.
با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند خود گریستم .......گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد ، مردم را نگاه کن ، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن ، و دست کم روزی یکبار با خود بگو ، " من هم یکی از آنان هستم " ، آره تو یکی از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند، ......
همیشه وقتی 2 فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست ، این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد . اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم ، من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بند بازانی که از ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام ، اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم ، مردمان ، روی زمین استوار بیشتر از بند بازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند ، شاید شبی درخشش گران بهاترین الماس این جهان ترا فریب دهد ، آن شب، این الماس، ریسمان نا استوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است ، ...
.... خون من در رگ های توست و امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من می خشکد ، چارلی را ، پدرت را ، فراموش نکنی ، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم . تو نیز تلاش کن که حقیقتا آدم باشی ، رویت را می بوسم.
سوییس ، دومین ساعت از 8767 ساعت سال 1963



دوشنبه 3 مهر1385 |

 
 
دوباره سلام.

الان نزدیک افطاره کلی از آدما دارن دعا میکنن . خدا گفته که مهمونشیم . پس هوامونو داره

داریم دعا میکنیم . دوستامون . فامیل . آشناها . اقوام ..... یادمون نره ها. قبول باشه.



یکشنبه 2 مهر1385 |
 
      • هیچ چیز در این دنیا اتفاقی نیست - وین دایر
      •  
      • به خاطر داشته باشيد که هيچ چيزدر زندگي معنا ندارد
      •  مگر معنايي که شما به آن بدهيد.
      •  
      • چيزي ارزشمندتر از همين امروز نيست- گوته
      •  
      • برای کسیکه زندگی درونیش غنی است، اشعه مختصر آفتاب
      •  بیهوده می‌درخشد ...- داستایوفسکی


یکشنبه 2 مهر1385 |
خدايـــــــا ! ...
اي محبوب، اي معبود ، اي مقصود!

جان شيفته مرا در آغوش پر باران خود طاهر كن
و تنديس اين دل باخته شيدا را با امواج پر تلاطم عشقت نوازش ده
كه من محتاجم به تو ،محتاج به مهرت، به خشمت ،به رحمت،به بودنت و به تو .
درياب؛ اين نياز مند خسته را درياب...


یکشنبه 2 مهر1385 |
 

هرگز به آرزوهاي ديگران نخند؛ كساني كه آرزو ندارند چيز زيادي ندارند

اشکال دنیا این است که جاهلان مطمئن هستند و عاقلان مردد

هر چند وقت يكبار ساعتتان را باز كنيد و خود را از فشار زمان نجات دهيد

از ويژگيهای ذاتي عشق اين است که بي دليل روی ميدهد



شنبه 1 مهر1385 |

نگاه

 
 
Rendez-vous

شنبه 1 مهر1385 |

يادگار روزها و شب هاي وصل؟

اتصالي با جهان بي كران؟

اتفاق كوچه هاي تنگ شهر؟

التماس روزهاي زرد رنگ؟

يا غرور بي بديل سبز و گرم؟

***

خاطرات نورهاي بي فروغ؟

يا كلامي زشت و بي رنگ و درنگ؟

من لباسم بر تن افكار پوچ؟

من توانم بر عصاي روزگار؟

من كه خاكم نيست از بدو وجود؟؟؟

***

من نه آنم كه مرا آن شمريد

يا كه او را از تبارم شمريد

ما كجا و قطره عمق وجود

ما كجا و اسم او شرط ورود

***

من هزاران چهره از خود ديده ام

وز وجودم بر تنم باليده ام

در ره آدم شدن در مانده ام

وز رهش سالها كج مانده ام

***

من سلامم به بلنداي نياز

من سلامت چون دل اين روزگار

او زمن هرگز نگويد داستان

من ز او دانم هزاران چيستان

***

من پرم از خالي حَض وجود

او زمن آگاه  از غش سجود

من ز من بيدارتر از خواب دگر

او زمن هوشيار و هوشيارتر

***

من به آتش قانعم دودم كنيد

من به پايان آگهم نورم كنيد

او زمن دوري كند نازش كشيد

من ز او عاري شدم يادم كنيد

***

اي كسان دار ما دارم زنيد

بر لسان الكنم پايان زنيد

من وجود قاصرم خاكم كنيد

من درخت بي بنم كاهم كنيد

***

من شراب نارسم بي راه و رسم

من كتاب ناصحم بي شرح و وضع

من سفيرم يا وزير اشتهار

من منم بي من شما را ياد باد

 

« عاصيه »



شنبه 1 مهر1385 |

 

عکاس: Cris Ardelean

منبع: http://www.photo.net

flying high

سايز بزرگتر

عکاس: Pulok Pattanayak



شنبه 1 مهر1385 |

...

 
 
 

این داستان من است برای هر کسی که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم:


در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند،

از خواب عمیقی برخاستم

و دریافتم که همه نقابهایم دزدیده شده است، آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره

 زندگانی بر روی زمین برچهره زدم.

 
لذا بی‌هیچ نقابی در خیابان‌های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم:


دزدها! دزدها! دزدهای لعنتی!



شنبه 1 مهر1385 |

کتاب

 
 
 
 

گزیده شعرهای شل سیلوراستاین

 

گزیده شعرهای شل سیلوراستاین

Poems and drawings

قطع: رقعی    نویسنده: شل سیلورستاین   مترجم: احمد پوری

این کتاب گزیده ای از اشعار زیبای شل سیلوراستاین یا همان عمو شلبی خودمان است.
شل سیلوراستاین در تمام جهان، به عنوان شاعر ...

قيمت فروش: 25,000 ريال  

نشان لیاقت عشق

 

نشان لیاقت عشق

قطع: جیبی   مترجم: بهنام زاده

((نشان لیاقت عشق)) گلچینی از داستانهای کوتاه کوتاه است که با داستان محوری عشق و ایمان گردهم آمده و در نهایت سادگی حوادث ...

 

ساعت ها

 

ساعت ها

The Hours

قطع: رقعی    نویسنده: مایکل کانینگهام   مترجم: مهدی غبرایی

برنده جایزه اسکار 2003
برنده دو جایزه گولدن گلوب 2002
برنده جایزه پن/ فاکنر 1999
برنده جایزه پولیتزر 1999

رمان ساعتها تحت تاثیر و ...

 

باغ پیامبر و سرگردان

 

باغ پیامبر و سرگردان

قطع: رقعی    نویسنده: جبران خلیل جبران   مترجم: آرش حجازی

باغ پیامبر و سرگردان و داستان‌های دیگر

المصطفی آمد و باغ مادر و پدرش را یافت ، به درون رفت. و دروازه را بست تا هیچ کس ...

کوه پنجم

 

کوه پنجم

قطع: رقعی    نویسنده: پائولو کوئیلو   مترجم: آرش حجازی

پس از انتشار کتاب محبوب کیمیاگر ، پائولو کوئیلو نویسنده صاحب نام برزیلی ،میلیون‌ها خواننده را با داستان‌های خود ...

 



شنبه 1 مهر1385 |

نیما

 
 

نیما یوشیج     کانون نظرسنجی پاسارگاد

نیما در سال 1276 هجری شمسی در دهکده ای به نام یوش ، واقع در مازنداران چشم به جهان گشود.. خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده فرا گرفت ولی دلخوشی چندانی از آخوند ده نداشت چون او را شکنجه می داد و در کوچه باغها دنبال نیما می کرد .
پس از آن به تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد .... در مدرسه از بچه ها کناره گیری می کرد و به گفته خود نیما با یکی از دوستانش مدام از مدرسه فرار می کرد و پس از مدتی با تشویق یکی از معلمهایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و به شعر گفتن به سبک خراسانی مشغول گشت.
در سال 1300 منظومه قصه رنگ پریده را سرود که در روزنامه میرزاده عشقی به چاپ رساند ... در همان زمان بود که مخالفت بسیاری از شاعران پیرو سبک قدیم را برانگیخت.... شاعرانی چون: مهدی حمیدی ، ملک الشعرای بهار و..... به مخالفت و دشمنی با وی پرداختند و به مسخره و آزار وی دست زدند .
نیما سبک خاص خود را داشت وبه سبک شاعران قدیم شعر نمی سرود و در شعر او مصراعها کوتاه و بلند می شدند .
نیما پس از مدتی به تدریس در مدرسه های مختلف از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامه های چون: مجله موسیقی ، مجله کویر و...... پرداخت.
از معروف ترین شعرهای نیما می توان به شعرهای افسانه ، آی آدمها، ناقوس ، مرغ آمین اشاره کرد.
نیما در 13 دی 1328 چشم از جهان فروبست...

شب همه شب * 

شب همه شب شکسته خواب به چشمم

گوش بر زنگ کاروانستم

با صداهای نیم زنده زدور.

همعنان گشته همزبان هستم.

*

جاده اما ز همه کس خالی است

ریخته بر سر آوار آوار

این منم مانده به زندان شب تیره که باز

شب همه شب

گوش بر زنگ                                                        

 کاروانستم



شنبه 1 مهر1385 |

یه حرف

 
 

 

 

نمی توانی سايه خود را ببينی

 

 مگر اينکه به خورشيد پشت کنی ...



شنبه 1 مهر1385 |

 
 
 

درختان ، شعري هستند كه زمين بر صفحه ي آسمان مي نويسد .

ما درختان را مي اندازيم و از آنها كاغذهايي مي سازيم

 تا بي چيزي خويش را بر آنها ثبت كنيم .



شنبه 1 مهر1385 |

 
 
معرفی محمدتقی بهار
 
 

محمدتقی بهار ملقب به ملک الشعرا شاعر نویسنده وسیاستمدار ایرانی در سال۱۳۰۴

در مشهد متولد شد.پدرش صبوری ملک الشعرای آستان قدس رضوی بود.پس از مرگ

پدرش مظفرالدین شاه لقب ملک الشعرا را به محمد تقی اعطا کرد.در انقلاب مشروطیت

 ازراه نثر روزنامه های تازه بهار و نوبهار به یاری این جنبش برخاست.۶بار به وکالت مجلس

 برگزیده شدو یکبار به وزارت فرهنگ رسید.بهار در فنون شعرقدیم وجدید مهارت داشت

واستادانه معانی نو را در قالب شعرکهن میریخت.وی علاوه بر تصحیح بعضی متون قدیم

 کتاب سبک شناسی را در سه جلد و نیز تاریخ احزاب سیاسی را به رشتهء تحریر درآورد.

مهمترین اثر برجای مانده از بهار دیوان شعر اوست.

       دریابنفش ومرز بنفش وهوابنفش        جنگل کبود وکوه کبود و افق کبود



شنبه 1 مهر1385 |

 

 

سال 1380

كشور" نروژ "كه امروزه به صورت يك كشور مشروطه سلطنتي در شبه جزيره معروف اسكانديناوي اداره ميشود ،در جريان كشورگيريهاي دولت دانمارك كه در قرن سيزدهم ميلادي به صورت يكي از قدرتهاي شكستناپذير اروپا درآمده بود ،به تصرف آن كشور درآمد .همراه با نروژ كه در اين روز ضميمه دانمارك شد ،جزيره ايسلند نيز تحت سلطه دانمارك قرار گرفت .به روز 28 مارس 1814 مراجعه شود

 

سال 1573

 
"ماري دومديسي "ملكه مقتدر فرانسه و يكي از زنان معروف و نامدار قرن هفدهم ميلادي اروپا در" فلورانس "قدم به عرصه وجود گذاشت .وي بعدها به علت ازدواج با" هانري چهارم "پادشاه فرانسه ملكه فرانسه شد و چون هانري چهارم روز 14 مه 1610 ميلادي كشته شد وي تا مدتي با كمك چند نفر از اطرافيانش به نام فرزندش لويي سيزدهم سلطنت كرد و روز 9 مارس 1642 مرد .به روز 9 مارس 1642 مراجعه شود

 

سال 1676

زندگي و سلطنت" آلكسيس رومانوف "پادشاه بزرگ روسيه در قرن هفدهم ميلادي پايان يافت .آلكسيس رومانوف دومين امپراتور روسيه ،از سلسله رومانوفها و فرزند" ميشل رومانوف "بود و روز 18 دسامبر 1629 ميلادي قدم به عرصه وجود گذاشت .وي روز 17 ماه اوت 1645 به سلطنت رسيد .زندگي وي 47 سال و سلطنتش 31 سال طول كشيد .به روز 17 اوت 1645 مراجعه شود

 

سال 1860

"آرتور شوپنهاور "فيلسوف بدبين و ماصيوس آلماني ،بعد از 72 سال زندگي كه قسمت عمده آن در وحشت و ترس و نوميدي سپري شد بدرود حيات گفت .اين مرد كه در همه آثارش جنبههاي مخالف و بدبين شديدي به چشم ميخورد ،به سال 1788 ميلادي در" دانتزيك "متولد شده بود از مهمترين آثار او كتاب" جان ،نمايش و اراده است "را بايد نام برد .به روز 22 فوريه 1788 مراجعه شود

 

سال 1939

"زيگموند فرويد "طبيب بزرگ اتريشي كه دنيا او را پدر طب رواني ميداند پس از 83 سال زندگي ،در لندن پايتخت انگلستان بدرود حيات گفت .بنيانگذار علم جديد" پسيك آناليز "روز 6 مه 1856 ميلادي در چك اسلواكي متولد شد و بعد با خانواده خود به اتريش مهاجرت كرد و در وين ساكن شد و روي اين اصل ،همه او را اتريش ميدانند .به روز 6 مه 1856 مراجعه شود


شنبه 1 مهر1385 |


Blog Skin