|
حالا چـرا | |
|
بي وفـا حـالا کــه من افـتــاده ام از پـا چـرا |
آمـدي، جـانـم بـه قـربـانـت ولــي حـالا چـرا |
|
سنگدل اين زودتر مي خــواستي، حالا چـرا |
نوشـدارويي و بعـد از مرگ سهـراب آمدي |
|
من که يک امروز مهـمـان توام، فـردا چـرا |
عـمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست |
|
ديگـر اکنون با جوانان ناز کـن، بـا مـا چـرا |
نـازنـيـنا مـا بـه نـاز تـو جـوانـــي داده ايــم |
|
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چـرا |
وه کـه بـا ايـن عـمرهـاي کـوتـه بي اعـتبار |
|
اي لـب شـيـرين جـواب تـلخ سربالا چـــرا |
شورفرهادم به پرسش سر بزير افکنده بود |
|
اين قدر با بخت خواب آلود من، لالا چـرا |
اي شب هجران که يکدم در تو چشم من نخفت |
|
در شگـفـتم من نمي پاشد ز هـم دنــيـا چـرا |
آسمان چـون جمع مشتاقان پريشان مي کند |
|
خامُـشي شـرط وفـاداري بـود، غـوغـا چـرا |
در خـزان هـجر گـل اي بلبل طبع حــزين |
|
اين سفـر راه قـيامت مي روي، تـنهـا چـرا |
شهـريارا بي حبـيب خود نمي کردي سفر |
يكصد سال پيش استاد سيد "محمدحسين بهجت تبريزي" متخلص به شهريار در روستاي خشكناب نزديك بخش قره چمن تبريز به دنيا آمد.
شهريار، تحصيل را در مكتب خانه قريه زادگاهش با فراگيري گلستان سعدي ، قرآن و حافظ آغاز كرد و نخستين مربي او مادرش و سپس مرحوم اميرخيزي بود.
تحصيلات ابتدايي را در مدرسه دارالفنون تهران به پايان رساند و در سال ۱۳۰۳شمسي وارد مدرسه طب شد و آخرين سال پزشكي را با سختي و مشكلات فراوان سپري كرد.
در بيمارستان، دوره انترني را ميگذراند كه به سبب پيشامدهاي عاطفي و عشقي از ادامه تحصيل منصرف شد و كمي قبل از دريافت مدرك دكتري، پزشكي را رها كرد و به خدمات دولتي پرداخت.
شهريار در اوايل جواني و آغاز شاعري و پس از سال ۱۳۰۰كه به تهران رفت، "شيوا" تخلص ميكرد ولي به دليل انگيزه و ارادت قلبي و ايماني كه از همان كودكي به خواجه شيرازي داشت، براي يافتن تخلص بهتري به ديوان حافظ تفعلي زد و كلمه "شهريار" را به عنوان تخلص خود انتخاب كرد.
خاطرات كودكي و نوجواني شهريار بيشتر در منظومههاي "حيدربابا" شاهكار كم نظير تركي ، هذيان دل ، موميايي و افسانه شب آمده است و با خواندن آن ها ميتوان دورنماي كودكي و نوجواني او را كم و بيش مجسم كرد.
اين منظومه اوج هنراستاد دراشعار تركي است كه در زمره شاهكارهاي ادبيات تركي آذربايجاني قرار گرفت و دستمايه شهرت جهاني استاد شهريار شد.
شهريار از سال ۱۳۱۰تا ۱۳۱۴در اداره ثبت اسناد نيشابور و مشهد خدمت كرد، او در نيشابور به خدمت نقاش بزرگ كمالالملك رسيد و در مشهد نيز همزمان و مانوس با استاد فرخ خراساني ، گلشن آزادي، نويد و ديگر شاعران گرانمايه آن خطه پربركت بود.
وي در سال ۱۳۱۵به تهران منتقل شد و مدتي در شهرداري و سپس در بانك كشاورزي به كار پرداخت.
چند سالي در عوالم درويشي سير كرد و سرانجام به زادگاه اصلي خود تبريز بازگشت و تا زمان بازنشستگي در بانك كشاورزي تبريز خدمت كرد.
شهريار هر چند به شاعري غزلسرا شهرت يافته اما در قالبهاي مختلف نيز قلم فرسايي كرده وشاهكارهاي زيبا، تاثيرگذار و ژرفي پديد آورده كه هر يك در تاريخ ادبيات ايران ماندگار شده است.
از قصيده و قطعه و مثنوي و رباعي گرفته تا منظومهها و حتي قالبهاي تازه و نو و نيمايي، آثار دلپذير و لطيف و استوار به وجود آورده است كه همواره بر تارك ادب معاصر ميدرخشد.
عشق و شيدايي دوران جواني، شور و حال عاشقانه، سخنان آتشين، مضامين بكر و لطيف و سوختگي ويژهاي كه ذاتي اوست ، بيشتر در غزلياتش متجلي است.
اشعار شهريار متنوع و دربردارنده انواع شعر و قالبهاي گوناگون است و تاكنون به صورتهاي مختلف منتشر شده است .
نخستين دفتر شعر او درسالهاي ۱۳۰۸تا ۱۳۱۰شمسي با مقدمههاي استاد بهار، سعيد نفيسي و پژمان بختياري از سوي كتابخانه خيام و آخرين مجموعه شعرش پس از درگذشت وي در تابستان ۱۳۶۹به عنوان جلد سوم ديوان شهريار شامل اشعار منتشر نشده از سوي انتشارات رسالت تبريز در ۵۰۰صفحه به چاپ رسيد.
استاد شهريارارادت خاص خود به مولاي متقيان،امام علي (ع) با شعر "علي اي هماي رحمت، تو چه آيتي خدا را" جاودانه ساخت.
شهريار يك عشق آتشين دارد كه خود آن را عشق "مجاز" ناميده كه در اين كوره است كه شهريار گداخته و تصفيه ميشود ، اغلب غزلهاي سوزناك او كه به ذائقه عموم خوش آيند است ، يادگار اين دوره است.
شرح عشق طولاني و آتشين شهريار در غزلهاي "ماه سفر كرده"، "توشه سفر"، "پروانه درآتش"، "غوغاي غروب" و"بوي پيراهن" و زمان سختي آن عشق در قصيده "پرتو پاينده" بيان شده است.
غزلهاي "يار قديم"، "خمار شباب"، "ناله ناكامي"، "شاهد پنداري"، "شكرين پسته خاموش"، "تو بمان و دگران"، "ناله نوميدي" و"غروب نيشابور"حالات شاعر را در عشق حكايت ميكنند.
عشقهاي عارفانه شهريار را ميتوان درخلال غزلهاي "انتظار"، "جمع و تفريق" ،"وحشي شكار"، "يوسف گمگشته"، "مسافر همدان"، "حراج عشق"، "ساز صبا" و "ناي شبان"، "اشك مريم"، "دو مرغ بهشتي"و غزلهاي "ملال محبت"، "نسخه جادو" و اشعار ديگر مشاهده كرد.
از آثار استاد شهريار ميتوان به "جلوه جانانه"، "افسانه روزگار"، "طوطي قناد"، "به ياد فرزندي هنرمند"،"شاعر افسانه"،"ساز عبادي"،"گوهر فروش" ، "صبا ميميرد" و بسياري ديگر اشاره كرد.
شهريار علاقه بهآب و خاك و وطن را در غزل عيد خون و قصايد ميهمان شهريور ، آذربايجان ، شيون شهريور و مثنوي تخت جمشيد به زبان شعر بيان كرده است.
شهريار سرانجام در ۲۷شهريور ۱۳۶۷خورشيدي در بيمارستان مهر تهران ، بدرود حيات گفت وبنا به وصيتش در زادگاه خود در مقبره الشعرا سرخاب تبريز به خاك سپرده شد.
عشق حقيقي
عشق حقيقي بي دليل است و از قلب سرچشمه مي گيرد. هرگز به دنبال تأييد عشق بامعيارهاي ذهني نباش. ذهن فقط به درد زندگي در دنيا مي خورد. اگر بخواهي مي تواني به توانايي ها و امكانات فردي كه دوستش داري فكر كني اما در اين صورت تو براي زندگي آينده به دنبال شرايط بوده اي. عشق فراتر از اينهاست. فراتر از معيارهاي ذهني است. عشق از جاذبه هاي بدني هم فراتر است نزديكي عشق فاصله هاي زماني و مكاني را درهم مي شكند چون مرز عشق از زمان و مكان فراتر است.
تو از طريق قلبت با قلب ديگري ارتباط مي گيري... اين رابطه كلامي نيست به حرف در نمي آيد و با هيچ معيار ذهني قياس نمي شود. از قلب عشق و اعتماد زاده مي شود. ذهن هميشه ترديد دارد در حالي كه عشق كاملاً اعتماد مي كند. عشق از بدن چهارم مي آيد بنابراين با معيارهاي بدن هاي پايين تر قابل سنجش نيست و فقط به وسيلة آنها به نحوي محدود حس مي شود.
شما وقتي كسي را دوست داريد تنها از حضورش شاد مي شويد و ديگر نيازي به هيچ چيز ديگري نداريد.
حالا به عنوان يك شاهد به فردي كه از عشق خود نسبت به او شك داريد فكر كنيد. تصور كنيد كه مقابل هم قرار گرفته ايد و شما به عنوان شاهد هم خود را مي بيني و هم او را. چه احساسي داريد؟ آيا ضربان قلبت تان تندتر شده؟ آيا حس مي كنيد امواج شادي بخش از سوي قلب او به سمت شما مي آيد؟ آيا حضور او برايتان نشاط آور است؟چشمان خود را ببنديد و اين امواج را با تمام وجود بررسي كنيد. تنها عضوي كه مي تواند بگويد شما عاشقيد يا نه قلبتان است.

عشق آزاد و رها
يك صخره را در نظر بگيريد شما با چكش و تيشه و قلم به جانش مي افتيد و او ذره اي تغيير نمي پذيرد و هم چنان سخت و مستحكم پابرجاست. اما همين صخره با دانه علفي كه از درون خودش سعي دارد راهي به بيرون بيابد مي شكند. عشق مثل اين علف بايد از درون صخره از دل انسان راهي به بيرون بيابد والا شما با سعي و كوشش نمي توانيد در دل هيچ كس نفوذ كنيد مگر خودش اجازة عبور را به شما بدهد.
سايه هاي شگفت
ويليام شكسپير غزل شماره 53
تو از كدامين گوهري
كه هزاران هزار سايه هاي شگفت،
خود را در تو مي آويزند؟
و اين چگونه تواند بود
كه هر سايه اي را صورتي
و هر صورتي را طرزي و طرازي ديگر مي بينم،
و تو تنها يك چيز،
و تو تنها يك ذات،
و هر سايه اي را از تو نقشي ديگر؟
اگر جمال ِ آدونيس را وصف كرده اند،
مجملي از جمال ِ تو گفته اند؛
و اگر چهره ي هلن را كه مجموعه ي زيبايي است
به تمام و كمال ستوده اند،
شبحي ناتمام از جمال ِ تو تصوير كرده اند؛
و اگر از بهار و تابستان سخن گويند،
اين يك سايه ي حسن ِ تو
و آن يك سفره ي احسان ِ توست.
ما تو را در تمامي صورت هاي قدسي مي شناسيم
و در هرچه بديع و زيباست، نشاني از تو باز مي يابيم.
اما در حسن ِ خلق و وفاي عهد
نه تو به كس ماني و نه هيچ كس به تو مانـَد
|
در اوايل قرن شانزدهم ميلادي در دهكدهاي نزديك شهر استرتفورد در ايالت واريك انگلستان زارعي موسوم به "ريچارد شكسپير" زندگي ميكرد. يكي از پسران او به نام "جان" در حدود سال 1551 به شهر استرتفورد آمد و در آنجا به شغل پوست فروشي پرداخت و "ماري آردن"، دختر يك كشاورز ثروتمند را به همسري برگزيد. "ماري" در 26 آوريل سال 1564 پسري به دنيا آورد و نامش را "ويليام" گذاشت. اين كودك به تدريج پسري فعال، شوخ و شيطان شد، به مدرسه رفت و مقداري لاتين و يوناني فرا گرفت. ولي به علت كسادي شغل پدرش ناچار شد براي امرار معاش، مدرسه را ترك كند و شغلي براي خود برگزيند. برخي ميگويند اول شاگرد قصاب شد و چون از دوران نوجواني به قدري به ادبيات دلبستگي داشت كه معاصران او نقل كردهاند، در موقع كشتن گوساله خطابه ميسرود و شعر ميگفت.
|
مرگ بر روي زمين براي فرزند خاك پايان راه است ،
اما كسي كه آسماني است ،
مرگ برايش آغاز كاميابي است ،
بي ترديد ، كاميابي از آن اوست
اگر كسي در خيال خود سپيده دمان را ،
در آغوش بگيرد ، جاودانه مي شود ،
كسي كه شب درازش را به خواب رود ،
به يقين ، در درياي خوابي ژرف محو مي شود
كسي كه در بيداري اش ، زمين را تنگ در آغوش مي گيرد ،
تا به آخر بر روي زمين خواهد خزيد
و كسي كه سبكبار و آسوده با مرگ مواجه شود ،
از مرگي كه به دريا مي ماند ،
با اطمينان عبور مي كند ،
گران جانان فرو مي روند

اما یه سوال میگن سلام سلامتی می یاره یعنی چی ؟
اصلا چه ربطی دارن؟
معقولانه که هیچی اما اگه حسی نگاه کنیم شاید یعنی اینکه وقتی دوستات . اطرافیان . همکاران و اونایی که به هر طریق وارد حریمت میکنی با لبخند . با خوشحالی . از روی دلتنگی .... بهت سلام میکنن.
تو خوشحال میشی . خوشحالم که نشی یه چند ثانیه ناراحتی هات رو فراموش میکنی و اونم که نباشه میشه یه دلخوشی برای وقتایی که دیگه بریدی ...
اما وقتی هیچکدوم اینا نیست بازم باید سلام کنیم؟

سخاوت آن نيست كه آنچه را كه من بيش از تو نياز دارم به من ببخشي ،
بلكه آن است كه آنچه را كه بيش از من به آن نياز داري به من ببخشي .

از خدا خواستم , عادت های زشت را ترکم دهد
خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی
از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند.
فرمود: صبر , حاصل سختی و رنج است .
عطا کردنی نیست,
آموختنی است...
کاش خوب باشین . انقدر خبرای بد میشنوم که دیگه ....
خدا نکنه که بشه یه عادت . شاید اینطوری یه کم قدر وقتایی
که خوبیم .باهمیم.احساس میکنیم اوضاع بر وفق مراده رو بدونیم.
یه کتاب از جبران خوندم یه قسمتشو براتون اینجا میذارم واقعا که
شرح حال ماست . یعنی اگه بهش خوب فکر کنیم دیگه روزمرگی
در کار نیست:
از بهشت که بیرون آمد. داراییاش فقط یک سیب بود.سیبی
که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.
فرشته ها گفتند تو بی بهشت میمیری. زمین جای تو نیست .
زمین همه ظلم است و فساد.انسان گفت : اما من به خودم
ظلم کردهام زمین تاوان ظلم من است . اگر خدا چنین میخواهد
پس زمین از بهشت بهتر است.
من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.
امروز انگار اینجا بهشت است .
خدا گفت :کاش میدانستی هر روز پیامبری از کنار خانهتان
میگذرد و کاش می دانستی ....
خواستم به همه دوستام سلام کنم بگه آرزو می کنم حالتون خوب خوب خوب باشه
همه چی همونطوری باشه که .....
مرصی از توجهاتون . از نظراتون
دارم سعی میکنم حرفی برای گفتن داشته باشم نمیدونم تا حالا تونستم یا نه
.

شبانگاهان که به آسمان پر ستاره می نگری . آن ها به تو تعلق دارند . گوئی ستاره ها میخندند . چون من روی یکی از آن ستاره ها زندگی می کنم .روی یکی از آن ستارهای خندان . ستاره ها فقط به تو تعلق دارند.همان ستاره هایی که می توانند بخندند.

- «من چهرهها را میشناسم، زیرا از ورای پردهای که چشمانم میبافند، نگاه میکنم، و واقعیت پشت آنرا میبینم.»
- «هفت بار روح خویش را تحقیر کردم:
- نخستین بار هنگامی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی، خود را فروتن نشان میداد.
- دومین بار آن هنگام که در مقابل فلجها میلنگید.
- سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت، آسان را برگزید.
- چهارمین بار وقتی که مرتکب گناهی شد و به خویشتن تسلی داد که دیگران هم گناه میکنند.
- پنجمین بار آنگاه که به علت ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زدو صبر را حمل بر قدرت و تواناییاش دانست.
- ششمین باز زمانی که چهرهای زشت را تحقیر کرد در حالی که نمیدانست آن چهره یکی از نقابهای خویش است.
- و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است.»
- دومین بار آن هنگام که در مقابل فلجها میلنگید.
- «شاید کسی را که با او خندیدهای فراموش کنی، اما هرگز کسی را که با او گریستهای از یاد نخواهی برد.»
ديگه از خستگي هام،خسته شدم خسته شدم
ديگه از بستگي هام بسته شدم،بسته شدم
ميزنم تيغ به بند بستگي
اگه آزاد بشم ز خستگي
بسه تنهايي ديگه تو قفس
بسه اين قفس بدون هم نفس
ديگه بسه تشنگي بدون آب
خوردن فريب و نيرنگ سراب
واسه هر کي دل من تنگ ميشه
تا مي فهمه دلش از سنگ مي شه
دوستي از رو زمين پاک شده
مردي و مردونگي خاک شده
هر کي فکر خودشه تو اين زمون
تو نخ آب يخ و گرمي نون
بايد حرف دلمو گوش کنم
غم دنيا رو فراموش کنم
دستمو بلند کنم به آسمون
خودمو رها کنم از اين و اون
دلمو جدا کنم از آدما
سينمو پر کنم از ياد خدا
دیگه بسه دیگه بسه انتظار
آب رحمت بر سر دنیا ببار
شب تار،شب تار،شب تار
آسمون!خورشید و بردار و بیار

|
|
|
سه شنبه 8 اكتبر پرويز نمي دانم چرا باز دارم براي تو نامه مي نويسم . امروز بعد از يك ماه كاغذ مامان آمد و از حال كامي با خبر شدم . شايد من حق نداشته باشم كه از او بپرسمم و او را مال خود بدانم اما آيا مي تواني منكر حس مادري من بشوي . پرويز وقتي نقاشي هايي را كه او برايم كشيده بود ديدم خيلي گريه كردم . حالم خوب نيست . اينجا در تنهايي روز به روز روحيه ام خراب تر مي شود . به خصوص كه نداشتن پول و آشفتگي زندگي و در به دري بيشتر خردم كرده . سه ماه است كهاينجا هستم اما به قدر سه سال درنظرم جلوه مي كند . مي خواهم چشم هايم را روي هم بگذارم و خودم را در تهران و پيش كامي ببينم تو مرا فراموش كردي به تو حق مي دهم من شايسته ي هيچ گونه محبت و ترحمي نيستم . من يك آدم بد بختي هستم كه روح سرگردانم هر لحظه مرا به يك طرف مي كشد و سرانجام مي دانم كه جايم كجاست . اينجا زندگيم شوم و وحشتناك است و الآن سه ماه است كه مريض هستم و دم نمي زنم تو مي داني كه وقتي هم كه تهران بودم بعد از زايئيدن هميشه وضع رحم من خراب بود و مهالجه مي كردم . از وقتي كه آمده ام اينجا از همان روزهاي اول حس كردم كه حالم دارد روز به روز بدتر مي شود فقط توانستم يك مرتبه پيش دكتر بروم و گفت تخمدان هايت ورم و چرك كرده و اين تازه نيست . شايد يك سال است و تو متوجه نشده اي و بايد زود معالجه كني اما پرويز چه طور مي توانستم هر دفعه 30 تومان پول دكتر بدهم و نسخه هاي گران گران بخرم . گفتم به درك حالا مي گويم به درك بعد هم خواهم گفت به درك من فقط بايد بميرم . وقتي خوشبختي مي رود بگذار براي هميشه برود . حالا ديگر گاهي اوقا از شدت درد مي خواهم فرياد بكشم اما همه چيز را تحمل مي كنم . شايد مرگم زودتر برسد و مرا راحت كند . وقتي همه از من رو گردانده اند وقتي يك ماه يك ماه از حال بچه ام خبر ندارم وقي تو كه تنها تكيه گاه من بودي به من پشت كرده اي ديگر زندگي را مي خواهم چه كنم پرويز شايد تو حرف هايم را باور نكني شايد مرا دروغگو و بدجنس و حقه باز بداني اما منن فقط خيلي بدبخت هستم همين و تنها گناهم اين است كه خيلي زود وارد زندگي اجتماعي شدم . يعني وقتي كه دخترهاي ديگر توي خانه اسباب بازي مي كنند و ظرفيت تحمل حقايق زندگي را نداشتم و حالا شكست خورده و بدبخت اين گوشه ي دنيا افتاده ام و مطمئن هستم كه اگر هم بميرم از گرسنگي از مرض از بدبختي و از نا اميدي ، هيچ كس خبر نخواهد شد . |
پرويز حتما منتظر جواب نامه ات هستي من فكر مي كردم كه بديعه خانم همه چيز را براي تو گفته و ديگر احتياجي به تكرار آن نيست ولي از طرف ديگر هم فكر اين كه شايد تو هنوز نمي داني من چه تصميمي در مقابل آن خواهش تو اتخاذ كرده ام مرا راحت نمي گذارد من نامه ي تو را خواندم درست است كه از تو چنين انتظاري نداشتم ولي باز هم به خاطر تو آن را مي پذيرم و ديگران را هم راضي كرده ام از آن جهت خيالت راحت باشد تو در تلفن به من گفتي كه بايد روز مورد نظر حتما جمعه باشد بسيار خوب اگر تصميم گرفته اي پس بايد زودتر اقدام كني چون تا روز جمعه 5 روز بيشتر باقي نمانده و ما نمي توانيم آن همه كار را در ظرف مدت كوتاهي انجام دهيم اين جواب من است
موافق موافق منتظر اقدام تو هستيم.
خداحافظ فروغ.
يك شنبه 29 مرداد
پرويز امروز از تو يك نامه داشتم اميدوارم حالت خوب باشد هر چند نامه هاي تو روز به روز بيشتر جنبه ي شكايت به خود مي گيرد . به طوري كه من از زندگي سير مي شوم ولي با اين همه باز هم براي تو نامه مي نويسم . اگر نامه هاي من اين روزها به دست تو نمي رسد علتش اين است كه هر لحظه انتظار آمدن تو را دارم . الان نزديك چهار روز است كه براي تو نامه ننوشته ام چون فكر مي كردم اول شهريور بيايي در حالي كه باز براي مادرت نوشته اي 10 روز ديگر مي آيم . در هر حال از اين بابت نگران نشو و فراموش نكن كه اگر من بخواهم تلافي هم در بياورم خيلي بيشتر از اين ها محل دارم كه براي تو نامه ننويسم پرويز از حال من بخواهي خوب نيست مطمئنا بعد از اين ديگر هيچ چيز نمي تواند آرامش روحي مرا به من بازگرداند به من نوشته اي كه اميدواري سرم به سنگ بخورد و بدنامي مرا سنگ هاي زندگي لقب داده اي ... و باز هم نوشته اي كه قسم مي خورم خودت دوست داري پشت سرت حرف بزنند ...
شايد اين طور باشد چه كسي مي تواند در مقابل افكار و عقايد تغيير ناپذير تو مقاومت كند حتما همين طور است اما افسوس مي خورم كه مثل تو آدم خوش فكر و فهميده اي نيستم آه ... بگذار سنگهاي زندگي به سر من بخورد و مرا از دست اين زندگي كه هيچ دوست دندارم راحت كند . تصور نكن كه وجود تو باعث تلخي زندگي من شده ، نه ... من از خودم بيزارم ... خدا به من ظلم كرد زيرا مي توانست به من توقعات و آرزوهايي نظير زن هاي ديگر بدهد و نداد . پرويز تو با يك زن مريض ازدواج كرده اي من خوشبختي را دوست دارم اما نمي توانم جز اين باشم من به اين ترتيب احساس خوشبختي مي كنم نه به آنترتيبي كه تو فكر مي كني . شايد فكر من غلط مطرود باشد اما من زيبايي زندگي را در هيجانات و تلخي هاي آن مي دانم من مي دانم كه عاقبت هم وجود من در زندگي تو همچنان باعث ناراحتي خواهد بود و آرزو مي كنم كه بميرم زيرا به هيچ وجه براي آنچه كه تو مي گويي و به من نسبت مي دهي ساخته نشده ام . پرويز حالا ديگر نوشته اي كه اگر دعوايمان بشود تو خواهي گفت ( من كه خرج خود را در مي آورم ) اين جمله ي تو به نظرم خيلي نيشدار آمد كه من هيچوقت نخواسته ام اين چيزها را به رخ تو بكشك همان طور كه هيچ وقت نگفتم هنرمندم در حالي كه هر وقت دعوايمان شد تو به من چنين نسبت هايي داده اي . خدا خودش مي داند كه من آدم مغروري نيستم و به هيچ وجه نمي خواهم بگويم كه نسبت به تو برتري دارم . من بعد از اين در مقابل تو جز سكوت كار ديگري نمي كنم . تو مي تواني بگويي كه من با رفقايت سلام و عليك كرده ام . مي تواني همه جا داد بزني كه زن من احمق و ساده است در حالي كه اين طور نيست و تو با اين ترتيب مرا از خودم حفظ كنم و ديگر به تو نگويم كه به قول معروف من وقتي مي گويم ف تو مي روي فرحطاد . من فقط به تو نوشتم كه فلان كس را ديدم. ولي آيا نوشتم كه با او سلام عليك هم كردم كه داري خودت را مي كشي و به من نامه ي تهديد آميز مي نويسي . پرويز مرا راحت بگذار مي دانم كه به درد زندگي نمي خورم ولي آيا مي توانم بعد از 5 سال كوشش باز هم به اين موضوع اميدوار باشم . مي دانم كه دارم به طرف ديوانگي و جنون مي روم گاهي اوقات از كارهاي خودم آن قدر حيرت مي كنم كه گويي شخص ديگري آن عمل را انجام داده . يادم مي آيد كه تو تمام ساعات زندگي ات را در تهران توي همين خيابان اسلامبول و لاله زار و نادري كه حالا مركز فساد و فحشا شده مي گذراندي و در حالي كه من توي خانه رنج مي بردم . وقتي براي تو بنويسم من 5 مرتبه به خيابان رفته ام دروغ نمي گويم ولي اين دليل نمي شود كه من از صبح تا ظهر توي خيابان پرسه زده ام بلكه فقط با تاكسي رفته ام مقابل مغازه اي كه كار داشتم و بعد از خريد باز هم از هما جا سوار تاكسي شده و برگشته ام مي گويي از خانه بيرون نرو ... و فكر نمي كني كه من توي خانه ميان چهار ديواري چه طور مي توانم سر كنم و رنگ هيچ چيز را نبينم در حالي كه تو هم زياد به اميال و افكار من احترام نگذاشته اي ولي با اين همه گمان نمي كنم كه خطايي كرده باشم . تو هر طور مي خواهي در مورد من قضاوت كن . ولي من خودم مي دانم كه كار زشتي نكرده ام از نامه ي من مرنج زيرا حالا كه دارم اين نامه را براي تو مي نويسم در دلم هيچ چيز جز غم و رنج نيست و از زندگي بيزارم .
تو را مي بوسم
فروغ
نظر یادتون نره ها!!!
|
|
جنوندل گمراه من چه خواهد كرد |
بانوى قصه ها
نماى مهر
نام سيمين دانشور با نام داستان و رمان ايرانى گره خورده و ترجمه هاى بى نظيرى از او در اين حوزه چاپ شده است.او از پيشكسوتان و نام آوران داستان نويسى معاصر ايران است. .
از نويسندگان و مترجمين تواناي معاصر، در شيراز متولد شده و در سال 1329 موفق به اخذ درجه دکتراي ادبيات فارسي از دانشگاه تهران گرديده است.
او پس از دريافت درجه دکتري در ادبيات فارسي با استفاده از بورس موسسه " فول برايت " به آمريکا رفت و در دانشگاه استنفورد به ادامه تحصيل مشغول شد.
دکتر سيمين دانشور کار مطبوعاتي خود را با مديريت مجله " نقش و نگار " شروع کرد و در نشريه " قلم و زندگي" و کتاب ماه کيهان ادامه داد.
چهار اثر سيمين بنامهاي،"آتش خاموش"، "شهري چون بهشت" و داستان بلند "حادثه در جنوب" و "سو و شون" از شهرت خوبي برخوردار گرديده است.
در برگردان آثار نويسندگان ملل ديگر به زبان فارسي از ترجمه انگليسي اين نوشته ها سود برده است. مانند دشمنان، مجموعه داستان چخوف " داغ ننگ " از هاورون و يا از آثار نويسندگان انگليسي زبان مانند برنارد شاو نمايشنامه سرباز شکلاتي؛ و پيک مرگ و زندگي از ويليام سارويان.
همراه آفتاب، از قصه هاي ملت هاي مختلف.
دکتر دانشور متولد سال 1300 در شهر شيراز است. او از مادري نقاش و پدري پزشک بدنيا آمد و با جلال آل احمد ازدواج کرد.
-
نام كتاب : از خيلي خوب به خيلي بد
شاعر : شل سيلور استاين
ترجمه : عليرضا برادران
انتشارات : كتاب خورشيد
قيمت : 500 تومان
10 ترانه از سروده هاي شل سيلور استاين را مي توان در اين كتاب يافت كه ترجمه آن ها را عليرضا برادران با نظر كاظم سادات اشكوري به انجام رسانده است.
-
-
-
نام كتاب : عاشقانه ها
گزيده آثارجبران خليل جبران
گردآوري : پرفسور سهيل بوشروي
ترجمه : مسيحا برزگر
انتشارات : كتاب خورشيد
قيمت : 900 تومان
اين مجموعهي سه جلدي ، ترجمهي كتابي است با عنوان « خليل جبران خليل ، گنجينه سخنان معنوي»، كه زيبا ترين گزيده ها را از لابهلاي آثار گوناگون اين نويسنده و شاعر بلند آوازهي لبناني در بر ميگيرد .
از همان روز اول که به دنيا می آييم دلمان خوش است
دلمان خوش است که مادری داريم که شيرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داريم که می توانيم با موهای صورتش بازی کنيم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفريده شده اند
دلمان به اين خوش می شود که زمين زير پای ماست و آسمان هم ,
دلمان به قيافه خودمان توی آينه خوش می شود
دلمان خوش می شود به اينکه توی جيبمان يک دسته اسکناس داريم
دلمان به لباس نويی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنيم
يا وقتی که جشن تولدی برايمان می گيرند
يا زمانی که شاگرد اول می شويم
دلمان ساده خوش می شود به يک شاخه گل يا هديه ای که می گيريم
يا به حرف های قشنگی که می شنويم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلويی يا منظره ای يا غروبی يا فيلمی در سينما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اينکه روز تعطيلی را برويم کنار دریا و خوش بگذرانيم مثلا با خنده های بی دليل ,
يا سرمان را تکان بدهيم که حيف فلانی مرد يا گريه کنيم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعريفی از خودمان و تمسخری برای ديگران
يا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اينکه عاشق شده ايم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در روياهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدايت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هايی داغ
دلمان خوش است که همه چيز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبيم.
چقدر حقيريم ما....
چقدر ضعيفيم ما...
دریا باش که اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی .
عشق ما را مي كشد تا دوباره حياتمان ببخشد . ( بوبن ) ..::..
يه مطلب ميذارم جالبه . بخونيد ببينيد در مورد شما صدق ميكنه يا نه . در ضمن نظر يادتون نره
در صورتيكه تاريخ تولد شما در:
در صورتيكه تاريخ تولد شما در:
اول فروردين ماه باشد سياه هستيد.
بين دوم فروردين تا 11 فروردين باشد ارغواني هستيد
بين 12 تا 21 فروردين باشد. شما سرمه اي است
بين 22 فروردين تا 31 فروردين باشد نقره اي هستيد.
بين يكم ارديبهشت تا 10 ارديبهشت باشد سفيد هستيد.
بين 11 ارديبهشت تا 24 ارديبهشت باشد شما آبي هستيد.
بين 25 ارديبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلائي رنگ هستيد.
بين 4 خرداد تا 13 خرداد باشد شما شيري رنگ هستيد.
بين 14 خرداد تا 23 خرداد ماه باشد شما خاكستري هستيد.
بين 24 خرداد تا دوم تير ماه باشد شما رنگ خرمائي هستيد.
سوم تير ماه باشد رنگ شما خاكستري است.
بين 4 تير ماه تا 13 تير ماه باشد شما قرمز هستيد.
بين 14 تير ماه تا 23 تير ماه باشد شما نارنجي هستيد.
بين 24 تير ماه تا سوم مرداد ماه باشد شما زرد هستيد.
بين 4 مرداد ماه تا 13 مرداد باشد شما صورتي هستيد.
بين 14 مرداد تا 22 مرداد باشد شما آبي هستيد.
بين 23 مرداد تا يكم شهريور باشد شما سبز هستيد.
بين 2 شهريور تا 11 شهريور باشد شما قهوه اي هستيد.
بين 12 شهريور تا 21 شهريور باشد شما كبود رنگ هستيد.
بين 22 شهريور تا 31 شهريور باشد شما ليموئي هستيد.
متولدين يكم مهر ماه زيتوني هستند.
بين 2 مهر تا 11 مهر ماه ارغواني هستيد.
بين 12 مهر تا 21 مهر ماه شما رنگ سرمه اي داريد.
بين 22 مهر ماه تا يكم آبان ماه شما نقره اي هستيد.
بين 2 آبان تا 20 آبانماه باشد شما سفيد هستيد.
بين 21 آبانماه تا 30 آبانماه باشد رنگ شما طلائي است.
بين يكم آذر ماه تا 10 آذر ماه باشد شما شيري رنگ هستيد.
بين 11 آذر ماه تا 20 آذر ماه باشد شما خاكستري هستيد.
بين 21 آذر تا 30 آذر باشد شما خرمائي رنگ هستيد.
متولدين اول ديماه نيلي رنگ هستند.
بين دوم دي ماه تا 11 دي ماه باشد رنگ شما قرمز است.
بين 12 دي ماه تا21 دي ماه باشد شما نارنجي هستيد.
بين 22 دي ماه تا 4 بهمن ماه باشد شما زرد هستيد.
بين 5 بهمن تا 14 بهمن ماه باشد شما صورتي هستيد.
بين 15 بهمن تا 19 بهمن ماه باشد شما آبي هستيد.
بين 20 بهمن تا 29 بهمن ماه باشد شما سبز هستيد.
بين 30 بهمن تا 9 اسفند ماه باشد شما قهوه اي هستيد.
بين 10 اسفند تا 20 اسفند باشد شما كبودي رنگ هستيد.
بين 21 اسفند تا 29 اسفند باشد ليمويي هستيد.
************************************************** قرمز
با نمك و دوستداشتني، مشكل پسند اما هميشه عاشق.......واينطور بنظر ميرسد كه مورد محبت نيز باشيد. با روحيه و بشاش اما در همان زمان ميتوانيد بد اخلاق هم شويد قادريد با مردم بسيار خوب و با ملاطفت برخورد كنيد و اين همان عشقي است كه ميتواند در راهي كه در پيش داريد همراهتان باشد آدمهايي را كه راحت صحبت ميكنند دوست داريد اين آدمها باعث ميشوند احساس راحتي بيشتري داشته باشيد.
اهل رقابت و بازي دوست. دوست ندارد ببازد ولي هميشه بشاش است.شما قابل اعتماد و امين هستيد و خيلي علاقه داريد وقت خود را بيرون بگذرانيد، با دقت عشقتان را انتخاب ميكنيد و بسادگي عاشق نمي شويد اما وقتي او را يافتيد تا مدتهاي
طولاني دوستش خواهيد داشت.
شما بيشتر متوجه نگاهتان هستيد و استانداردهاي بالائي درانتخاب عشق داريد. هر راه حلي را با دقت و تفكر انتخاب مي كنيد و بسيار بندرت مرتكب اشتباه احمقانه ميشويد دوست داريد رهبر باشيد و به راحتي مي توانيد دوستان جديد پيدا كنيد.
خاكستري
جذاب و فعال هستيد، شما هرگز احساستان را پنهان نمي كنيد و هر آنچه را كه درونتان است آشكار مي سازيد. اما ضمنا خيلي خوب با افراد تازه كنار مي آييد. در واقع آدم خجالتي اي نيستي اما گاهي اوقات با كلماتت به عواطف مردم آسيب مي رسانيد. دوست داريد تا مورد توجه و علاقه كسي باشيد كه دوستش داريد ولي اغلب تنهاييد و به انتظار فرد مورد نظرت مي مانيد.
طلائي
شما ميدانيد چه چيزي درست و چه چيزي نادرست است. آدم بشاشي هستيد و زياد بيرون ميرويد. بسيار سخت ميتواني فردمورد نظرت را پيدا كني اما وقتي او را يافتي تا ساليان متمادي دوباره عاشق نمي شوي.
صورتي
شما همواره در تلاشيد تا در هر چيزي بهترين باشيد و دوست داريد به سايرين كمك كنيد. اما بسادگي قانع نمي شوي.
باهوشيد و ميدانيد چه چيزي درست است. ميخواهيد همه چيز را مطابق ميل خود كنيد كه گاهي ميتواند بدليل عدم توجه
نارنجي
در مقابل اعمالتان مسئوليت پذير هستيد، مي دانيد چگونه با مردم رفتار كنيد. همواره اهدافي براي دستيابي به آنها ارغواني
اسرار آميز هستيد، بهيچوجه خودخواه نيستيد ، زود و آسان نظرتان جلب ميشود. روزتان با توجه به خلقتان ميتواند آرام هستيد، اما بسادگي عصباني مي شويد. به آساني حسادت مي ورزيد و در مورد چيزهاي كوچك اعتراض ميكنيد، نمي توانيد به يك كار بچسبيد اما داراي شخصيتي هستيد كه اعتماد و علاقه همه را جلب ميكند.
خيال پرداز و بامزه ايد ، دوست داريد چيز هاي جديد را بيازماييد. علاقه داريد خود سازي كنيد و بسادگي مي شما يك مبارز هستيد و داراي انگيزه ايد. اما تغيير در زندگي را نمي پسنديد. زماني كه تصميمي گرفتيد، روي شما روشن قلب و آدم گرمي هستيد. همراه خوبي براي فاميل و دوستانيد. خشونت را نمي پسنديد و ميدانيد چه چيزي درست است. شما مهربان و بشاش هستيد اما بسادگي به مردم حسادت نورزيد.
فعال و ورزشكاريد ، براي ديگران مشكل است كه به شما نزديك شوند. زماني كه متوجه ميشويد نمي توانيد به آبي
اتكا به نفس كمي داريد و خيلي ايرادي هستيد. هنرمند هستيد و دوست داريد عاشق شويد ، اما ميگذاريد عشقتان از دستتان برود چون در اين مورد از مغزتان فرمان ميگيريد نه از قلبتان.
شما جذابيد و عاشق زندگي خود هستيد ، نسبت به همه چيز داراي احساسي قوي هستيد و خيلي زود گيج ميشويد شما آرزو و اهدافي در زندگي داريد زود حسادت مي ورزيد نسبت به ديگران متفاوت و گاهي اوقات عجيب هستيد اما همه احساسات شما بسادگي و ناگهاني تغيير ميكند اغلب تنها هستيد ، مسافرت را دوست داريد. انسان صادقي هستيد ولي
شيري رنگ
نيلي
ميتوانيد خودخواه هم باشيد. مي خواهيد مورد توجه باشيد و نمي خواهيد بطور نا برابر با شما برخورد شود. ميتوانيد روز مردم را روشن كنيد. شما ميدانيد در زمان مناسب چه بگوييد و خوش اخلاق هستيد.
سبز
داراي افكاري منفي هستيد و در جستجوي عشقي شورانگيز مانند آنچه در قصه هاست هستيد.
زرد
شما شيرين و بيگناهيد ، مورد اعتماد بسياري از مردم ، و داراي رهبريتي قوي در ارتباطاتتان هستيد. شما خوب تصميم
ميگيريد و انتخاب درستي در زمان مناسب مي گيريد. همواره در افكار داشتن روابط عاشقانه بسر مي بريد.
خرمائي
به نظر ديگران مشكل ساز باشد. اما در مورد عشق صبور هستيد. وقتي فرد مورد نظرتان را يافتيد برايتان دشوار
است فرد بهتري پيدا كنيد.
داريد و حقيقتا براي رسيدن به آنها تلاش ميكنيد ، فردي آماده رقابت هستيد. دوستانتان برايت بسيار مهم هستند و
قدر آنچه را كه داريد ميدانيد، گاهي اوقات واكنشتان زيادي شديد است و علت آن نيز احساساتي بودنتان است
غمگين يا خوش باشد. بين دوستان محبوب هستيد اما ميتوانيد دست به عمل احمقانه اي نيز بزنيد ، بسادگي امور را
فراموش ميكنيد. بدنبال شخصي هستيد كه قابل اعتماد باشد.
ليموئي
نقره اي
آموزيد، براحتي ميتوان با شما صحبت كرد و شما نصايح خوبي ميدهيد. وقتي موضوع دوستي است متوجه ميشويد نمي توان به كسي اعتماد كرد، اما وقتي دوستان واقعي خود را يافتيد تا پايان عمر به آنها اعتماد ميكنيد.
سياه
تصميمتان تا مدتها پاي مي فشاريد. زندگي عشقي شما نيز توام با مبارزه است و مثل همه نيست.
زيتوني
قهوه اي
چيزي كه ميخواهيد دستيابيد ، بسادگي تسليم شده آنرا رها ميكنيد.
سرمه اي
زماني كه از دست شخص يا اشخاصي عصباني مي شويد برايتان مشكل است آنها را ببخشيد.
سفيد
اين حالت شما را دوست دارند.
كبود
حرف مردم را زود باور ميكنيد. يافتن عشق براي شما سخت است و گمگشته عشق هستيد.
چرا دنيا پر از حادثههاي وارونه
عاشق كسي ميشي كه عاشقي نميدونه
من به دنبال تو و تو دنبال كس ديگه
هيچکدام از ما دو تا به اون يكي راست نميگه
آدما فكر ميكنن عاشقا خيلي غم دارن
کاش فقط اين بود اونا خيلي كسا رو كم دارن
از خودش نميشنوي اگه يه روز بخواد بره
موقتي ميپرسي ازش ميگه آره مسافره
عاشقي يعني تحمل، نه شكايت، نه گله
اگه حتي بينمون باشه يه دنيا فاصله
مرگ رنگ
|
به نام خدايي كه آشنايي را در لبخند٬ دوستي را در محبت و جدايي را در اشك آفريد.
من از ياران عاشق مي نويسم / ز خورشيد و شقايق مي نويسم / نه از شينم٬ نه از باران٬ نه از گل / من از درد جدايي مي نويسم.
پس از مرگم وقتي تابوتم را از كوچه ها عبور مي دهيد٬ پارچه ي سياهي روي آن بكشيد تا همه بدانند: هر چه سياهي بود كشيدم٬ دستانم را بيرون بگذاريد تا همه بدانند: بدون او تنها رفته ام٬ چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند: يك عمر چشم انتظار مانده ام و يك قطعه شمع به شكل اشك بر روي قبرم بگذاريد تا با اولين طلوي خورشيد به جاي غمخوارم برايم گريه كند.
اي شمع آهسته بسوز كه شب دراز است
اي اشك آهسته بريز كه غم زياد است
در شهري به نام عشق٬ كوهي وجود دارد به نام محبت٬ از آن كوه رودي جاريست به نام صفا٬ رود به رودخانه اي ختم مي شود به نام وفا٬ اين رودخانه به باتلاقي ختم مي شود به نام وداع.
عشق حكومت ظالمانه اي است كه هيچ كس را عفو نمي كند.
اگه دل يه نفر را آزردي يه ميخ بكوب به ديوار٬ اگه تونستي از دلش در بياري٬ ميخ رو هم از ديوار در بيار ولي چه فايده كه جاش تا مدتها ميمونه...
شبي پرسيدمش با بي قراري / به غيراز من كسي رادوست داري
دوچشمش از خجالت برهم افتاد/ ميان گريه هايش گفت آري
يا رب: چه چشمه ايست محبت كه من از آن يك قطره خوردم و دريا گريستم...
عاشقي را تنها شرط٬ ناله و فرياد نيست / تا كسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست.
در كشتي عشقت نشينم روز و شب / يا به عشقت ميرسم يا غرق دريا مي شوم.
چو ماه از كام ظلمت ها دميدي / جهاني عشق در من آفريدي
دريغا ٬ با غروب نا بهنگام / مرا در دام ظلمت ها كشيدي
Alex Haley برنده جایزه ادبی پولیتزر به خاطر کتاب ریشهها کتابی در مورد نیاکان افریقاییاش که در میان ادبیات کلاسیک امریکا جای گرفته است.
---------------------------------------------------------------------------
هروقت من و برادرها و خواهرم دور هم جمع میشویم، از پدرمان حرف میزنیم. همه ما موفقیت خود را در زندگی مدیون او هستیم و نیز مدیون مرد مرموزی که یک شب او را در قطار ملاقات کرد.
پدر ما «سیمون الکساندر هیلی» در سال 1892 در شهر زراعتی کوچک «ساوانا» در ایالت «تنسی» متولد شد. او هشتمین فرزند مادربزرگمان «کوئین» و پدربزرگمان «آلک هیلی»، برده یکدنده سابق و زارع نیمهوقت فعلی بود. گرچه مادربزرگم زنی حساس و باعاطفه بود، اما او نیز، بخصوص در مورد فرزندانش بسیار لجوج و یکدنده بود. یکی از آن آرزوهایش این بود که پدرم درس بخواند. در آن هنگام، در ساوانا، اگر پسری که برای کار در مزرعه به قدر کافی بزرگ شده بود، هنوز به مدرسه میرفت، «ضایع» تلقی میشد. بنابراین وقتی پدرم به کلاس ششم رسید، کوئین از همان وقت، سعی میکرد با حرفهایش حس خودخواهی پدربزرگم را تحریک کند. میگفت: «چون ما هشت بچه داریم، به نظر تو اگر ما عمداً یکی از آنها را ضایع کنیم و اجازه دهیم به تحصیل ادامه دهد، این کار باعث شهرت ما نخواهد شد؟» پس از بحثهای فراوان، پدربزرگ به پدرم اجازه داد که سال هشتم را نیز تمام کند. با این حال او مجبور بود، بعد از مدرسه در مزارع کار کند.
اما کوئین راضی نشده بود. برای همین وقتی پدرم سال هشتم را تمام کرد، او شروع به مقدمهچینی کرد. میگفت: «اگر پسرشان به دبیرستان برود، دید پدربزرگ نسبت به زندگی وسعت مییابد.» و بالاخره زبانبازیهای وی مؤثر افتاد. «الک هیلی» پیر سختگیر، پنج اسکناس ده دلاری که به سختی آن را به دست آورده بود به پدرم داد و به او گفت که هرگز پول بیشتری از او نخواهد و به این ترتیب او را به دبیرستان فرستاد.
پدرم ابتدا با گاری و سپس با قطار –اولین قطاری که تا به حال دیده بود- در «جاکسون» در ایالت تنسی پیاده شد و در بخش آمادگی کالج «لین» ثبتنام کرد. این مدرسه «متدیست» سیاهپوستان، تا سال سوم دبیرستان کلاس داشت.
پنجاه دلار پدرم خیلی زود تمام شد و او برای ادامه تحصیل، دربانی و پادویی میکرد و نیز در مدرسهای دستیار مسئول پسربچههای نافرمان بود. وقتی زمستان میرسید، ساعت چهار صبح از خواب برمیخاست، به خانه خانوادههای سفیدپوست ثروتمند میرفت و برایشان آتش روشن میکرد، تا وقتی ساکنان خانه بیدار میشدند، راحت باشند.
سیمون بیچاره با آن که یک جفت شلوار و کفش و چشمانی افسرده، مضحکه بچههای مدرسه بود و اغلب در حالی که کتاب روی پایش بود، خوابش میبرد.
تلاش دائم برای به دست آوردن پول،ضربهاش را زد. نمرههای پدر کم میشد. اما او به سختی ادامه داد و دوره عالی را تمام کرد. سپس در کالج «ای وتی» در «گرینز بورو» کارولینای شمالی ثبتنام کرد. آنجا یک مدرسه دولتی بود و پدرم سالهای اول و دوم را با تقلا به پایان رساند.
در یک بعدازظهر غمانگیز، اواخر سال دوم، پدر به دفتر یکی از معلمان فراخوانده شد. معلم به او گفت که در درسی نمره قبولی نیاورده است. همان درسی که او به علت فقر نتوانسته بود، کتاب آن را بخرد.
بار سنگین شکست، روی شانههایش سنگینی کرد. سالها حداکثر تلاشش را کرده بود و حالا احساس میکرد هیچ کاری انجام نداده است. شاید بهتر بود به خانه برمیگشت و کار زراعت را که سرنوشت اصلیاش بود از سر میگرفت.
اما چند روز بعد، از شرکت «پولمن» ، نامهای به دستش رسید. در نامه نوشته شده بود که از میان صدها متقاضی، او جزو 24 پسر سیاهپوست دانشجویی است که در فصل تابستان میتوانند به عنوان پیشخدمت واگنهای تختخوابدار راهآهن مشغول به کار شود. او مشتاقانه کار را پذیرفت و برای قطار «بوفالو-پیترزبورگ» تعیین شد.
حدود ساعت 2 صبح، قطار در حال حرکت بودکه زنگ خدمتکار به صدا درآمد. پدر از جا پرید. ژاکت سفیدش را پوشید و به طرف خوابگاه مسافران رفت. در آنجا، مردی متشخص به او گفت که او و همسرش خوابشان نمیبرد و یک لیوان شیر گرم میخواهند. پدر شیر را در یک سینی نقرهای به همراه دستمال برایشان آورد. مرد یکی از لیوانها را از میان پرده تخت پایینی به همسرش داد و در حالی که لیوان شیر خود را جرعه جرعه مینوشید، پدر را به حرف گرفت.
قوانین شرکت «پولمن»، با سختگیری، هرنوع صحبتی را به جز «بله آقا» «خیر خانم» ممنوع کرده بود، اما این مسافر دائماً از پدر سؤال میکرد. او حتی به دنبالش تا اتاق مخصوص پیشخدمتها رفت.
- اهل کجایی؟
- ساوانا، تنسی، آقا.
- خیلی خوب حرف میزنی!
- متشکرم آقا!
- قبل از این چکار میکردی؟
- من دانشجوی کالج «ای وتی» در گرینزبورو هستم آقا.
پدر احساس کرد، لازم نیست به این مسأله اشاره کند که تصمیم دارد به خانه برگردد و زراعت کند.
آن مرد نگاه دقیقی به وی انداخت. برایش آرزوی موفقیت کرد و به خوابگاهش برگشت. صبح روز بعد، قطار به پیترزبورگ رسید. زمانی که 50 سنت، انعام خوبی محسوب میشد، آن مرد 5 دلار به سیمون هیلی داد و پدر از او بسیار تشکر کرد. تمام تابستان، او همه انعامهایی را که گرفته بود، پسانداز کرد و وقتی کار به پایان رسید، او آنقدر پول جمع کرده بود که برای خود قاطر و گاوآهن بخرد. اما متوجه شد که پساندازهای وی، کفاف یک ترم کامل در کالج را میدهد، بدون اینکه بخواهد کار غیرعادی بکند.
با خود فکر کرد که حداقل شایستگی یک ترم بدون کار بیرون را دارد. تنها از این راه بود که میتوانست بفهمد واقعاً میتواند چه نمرههایی بگیرد.
به «گرینزبورو» برگشت، اما به محض اینکه به محوطه دانشگاه رسید، مدیر دانشگاه او را احضار کرد. وقتی روبروی آن مرد بزرگ نشسته بود، وجودش پر از بیم و هراس بود.
مدیر گفت: «نامهای به دست من رسیده است سیمون. تو این تابستان برای شرکت پولمن کار میکردی؟»
- بله آقا.
- آیا یک شب مردی را در قطار ملاقات کردی و برای او شیر گرم بردی؟
- بله آقا.
- خوب او.آر.اس. ام بویس، مدیر بازنشسته چاپخانه «کورتیس» است که روزنامه «ساتردی ایونینگ پست» را چاپ میکند. او 500 دلار برای پانسیون، شهریه و کتابهای یکسال تو هدیه کرده است.
پدرم از تعجب خشکش زد!
این بخشش غیرمنتظره، نهتنها باعث شد پدر بتواند کالج «ای وتی» را به پایان برساند، بلکه در کلاس خود شاگرد اول شود. و این پیروزی، شهریه کامل در دانشگاه «کرنل» در «ایتاکا» نیویورک را برایش به ارمغان آورد.
در سال 1920، پدر که تازه ازدواج کرده بود، با همسرش «برتا» به ایتاکا نقل مکان کرد و وارد دانشگاه کرنل شد تا مدرک فوقلیسانس خود را بگیرد و مادرم در کنسرواتور موسیقی ایتاکا ثبتنام کرد تا نواختن پیانو را بیاموزد. من سال بعد متولد شدم.
دهها سال بعد، روزی نویسندگان «ساتردی ایونینگ پست» مرا به دفترشان در نیویورک دعوت کرد تا در مورد خلاصه کردن اولین کتابم، زندگینامه «مالکوم ایکس» با من گفتگو کنند. از اینکه در آن دفتر در خیابان «لگزینگتون» نشسته بودم بسیار خوشحال بودم و به خود میبالیدم. ناگهان به یاد آقای «بویس» افتادم و اینکه چگونه سخاوت وی باعث شده بود که بتوانم در میان این افراد، به عنوان نویسنده حضور یابم و ناگهان به گریه افتادم.
ما فرزندان سیمون هیلی، همیشه به یاد آقای «بویس» و سرمایهگذاری وی روی انسانی فقیر هستیم. از این سخاوت، ما نیز بهره جستهایم.
به جای پرورش در مزرعهای اجارهای، ما در خانهای با والدینی تحصیل کرده، قفسههایی پر از کتاب و افتخار به خود رشد یافتیم. برادرم «جرج» مدیر کمیسیون نرخگذاری پستی است، «جولیوس» معمار است. «لویس» معلم موسیقی است و من نویسنده هستم.
آقای «آر.اس.ام» در زندگی پدرم موهبتی خداداد بود. آنچه بعضیها آن را شانس مینامند، من آن را تأثیر یک نیروی جادویی در راه نیکی به دیگران میدانم و معتقدم که هرشخصی که نعمت موفقیت نصیبش شده است، لازم است بخشی از آن را به دیگران بسبخشد. ما همگی باید مانند آن مرد در قطار زندگی عمل کنیم.
_________________
در جهان هيچ عيبى آدمى را شرمگين تر از آن نمى كند كه ديگران دروغ اش را كشف كنند.
از دل افروز ترين روز جهان،
خاطره اي با من هست.
به شما ارزاني
سحري بود و هنوز،
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .
گل ياس،
عشق در جان هوا ريخته بود .
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس درآميخته بود .
گريز از هر آنچه که اجبار را توجيه می کند .
باری گریختن، تنها از احساسات کودکانه خبر می دهد؛
اما تکرار در گریز، ثبات در عشق را اثبات
می کند .
و اين تقدير نبود...
اين يک انجماد ارادی بود .
اين تلخ ترين پوزخند اطاعت بود .
نقطه:پايان!
هر هستی ...یک نیستی به دنبال میکشید و نامش را هستی می بخشد.....
نقطه ای میگذارم برای پایان هستی واژهای اینجا... ۰
اينجا برای از تـو نـوشـتـن هوا کــم است
عالـم بـرای از تـو نـوشـتـن مــرا کــم است
اکسير من نه آن که مرا حرف تازه نيست
من از تو می نويسم و اين کيميا کم است
زن بودن... حکايت غريبي است اين زن بودن و اصلا مگر خود آدميزاد بودن حکايت غريبي نيست؟ حکايت قطعه قطعه وجود ما که در تقريبا تمام اين دنيا پراکنده است... حکايت دوست داشتن دوست داشتن دوست داشتن. حکايت طلب. حکايت تعلق . حکايت نياز. حکايت پرستش. حکايت خشم . حکايت مهر. حکايت دروغ،حسادت، خيانت،بردگي و بندگي... حکايت اينهمه ضد و نقيض.... حکايت زن بودن...
حکايت زن بودن ميتواند پيچيده هم نباشد با هم غربتش. متولد ميشوي عزيز... ميبالي به عزت... چشم ميگشايي به دنيا و سرافرازي ... گوش ميگشايي به علم و بر نبوغ سوار ميشوي و حظ دانستن و علم دنيايت را پر ميکند. لذت خواندن. خواندن. خواندن. شب هاي طولاني که دوست نداري صبح شود ...شبهاي طولاني و شيرين با کتابخانه چوبی.... چشمها را ببندي و غرق شوي در دنياي شيرين ساختگي... و روزهاي خندان. دوست داشتن را ياد گرفتن. دوست را دوست گرفتن به بزرگي و نگاه کردن دنيا... آدم ها و خدا... خدايی که مينشيد کنارت به دوستی، به ابهت، به مهر و به اقتدار.... خدايی که دوستش ميگيری برای همه عمر... و در تناقضی تمام نشدنی و انسانی باز هم دوستش ميگيری... در تعارضی با او، دنيا و خودت ... و شنيدن اخبار... تفسير کودکانه آن و حس برتري به دنيايي که از تو بسيار بزرگ تر است.... اينهمه لذت آنقدر شيرين است که نگذارد غرايز به اين زودي ها سر و کلهاش پيدا شود.... هر چه بيشتر ميگذرد عشق به آنان که دوست داري بيشتر ميشود و وابستگي و تعلق خاطرت. زمان ميخواهد و مرد که از ميان اينهمه عشق، لذت و عزت، دنياي زنانه را کامل کند و تو را ببرد به دنياي جديد....
به آينه نگاه ميکنم و حکايت زن بودنم را مرور ميکنم... حکايت زن بودنم که موهاي سفيد سن جواني است... سالهاي بار. فشار. سالهاي وظيفه.... سالهاي شادي هاي تازه و ناآشنا... سالهاي عشق و غربت آدمي.... حکايت خانههاي جديد. حکايت خانه به دوشيها... حکايت خانه تکاني هاي عيدهاي دور از خانه... حکايت خانه داري.
سال هاي دوري دوري دوري حتي وقتي هنوز در خانه پدري هستي....
حکايت خانه پدري گرچه تمام نشدني است... حکايتي که بند بند وجودم را به هم پيوند داده و زني را ساخته که منم....
اگه این جمع شما و دوستان یا همکاران و یا اطرافیانتون باشین شما کدوم یکی هستین؟
|
|
| |
|
|
|
|
|
|
حسن مقدم |
|
|
|
|
|
|
|
داستان نمايش از اين قرار است كه جعفرخان فرزند يكي از اعيان تهران پس از هشت سال به ايران برگشته است، مادرش مصمم است زينب دختر عمويش را به عقد وي درآورد تا ببيند: |
برداشت شما از این عکس چیه ؟
|
مولف (مولفین) : دونالد بارتلمی مترجم (مترجمین) : افشین رضاپور ناشر : چنار فروشنده : كتاب رسا |
|
|
قطع کتاب : رقعی زبان کتاب : فارسی |
تعداد صفحه : 224 سال چاپ : 1383
|
|
خلاصه کتاب : این کتاب مجموعه داستانهایی است از نویسنده فیلسوف و کولاژ نویس دونالد بارتلمی , | |
روزهايي را که تنها بوده اي فراموش کن. اما هرگز لبخند هاي شيرين دوستانت را فراموش نکن. روزهاي ابريت را فراموش کن. اما ساعات آفتابيت را هرگز فراموش نکن. بدبختي هايي که گاه با آنها روبرو مي شوي را فراموش کن. اما خوش بختي هايت را هرگز فراموش نکن. نقشه هايي را که به نتيجه نرسيده اند را فراموش کن. اما هرگز روياهايت را فراموش نکن. شکست هايت را فراموش کن. اما پيروزي هايت را هرگز فراموش نکن. اشتباهاتت را فراموش کن. اما درسهايي را که آموخته اي هرگز فراموش نکن. خداوند هيچ گاه چيزي را که شايسه آن نباشي به تو نمي دهد. اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني. هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست به يا داشته باش: به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است. به مشکلاتت بگو که چه قدر خدايت بزرگ است.

دوست بداريد و دوست داشتني باشيد!
آنتوان برت: اولين طليعه عشق آخرين تابش عقل است!
لرد بايرون: عشق مرد قسمتي از زندگي او و عشق
زن همه زندگي اوست.
ديز رائيلي: همه بخاطر عشق زاده شده ايم...
عشق پايه و اساس هستي و تنها پايان
آنست!
فرانگلين: اگر مي خواهيد دوستتان بدارند
دوست بداريد و دوست داشتني باشيد!
ميدونين چرا آب هميشه به اونچيزي که ميخواد ميرسه ؟
1- دقيقا ميدونه چي ميخواد. (پايين رفتن)
2- اگه به به سنگ برسه اول سعي ميکنه دورش بزنه،
بعد اگه نتونست سوراخش ميکنه
3- اگه به يه چاله رسيد، آروم صبر ميکنه تا پرشه
بعدرد شه بيايد ما هم در برابر مشکلاتمون مثل آب
باشيم و مثل آب با مشکلات برخورد کنيم.






