تبليغاتX
شاید کمی دیر است

کاش یادت نرود روی آن نقطه‏ی


پر رنگ بزرگ، بین بی‏باوری آدم‏ها


یک نفر می‏خواهد با تو تنها باشد


نکند کنج هیاهو بروم از یادت

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 8:35 PM  توسط saye | 
  • خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
    شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
    لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
    خاطرات بایگانی،زندگی های اداری
    آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
    سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
    با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
    خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری
    صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
    خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
    عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
    پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
    رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
    شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
    عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
    خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
    روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
    در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت 12:52 PM  توسط saye | 

آيا انسان آزاد بدنيا مي آيد؟ آيا در طبيعت آزادي وجود دارد؟ كلمه آزادي رها بودن موجودي را از همه قيدها و بندها، تسلطها، سدها همچنين مستقل بودن، دانا و بينا بودن را به ذهن انسان مي آورد. موجود آزاد بر همه چيز و همه كس تسلط خواهد داشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 12:52 PM  توسط saye | 

کاریکلماتور

آن قدر نازک بین بود که چیز های نازک تر از مورا نمی دید.

آن قدر از شب می ترسید که خورشید را دزدید.

غنچه گاهی از ترس چیده شدن باز نمی شود.

سایه ی مرگ تنها سایه ای است که هیچ نوری عامل آن نیست.

از وقتی که برق اختراع شد ماه حسود تر شد.

دلم برای تماشای لک لک ها لک زده است.

تمام خروس ها به خاطر حسادت به ساعت های زنگ دار زودتر از ساعت مقرر بانگ سر می دهند.

قطره ی باران از چسمم تقاضای پناهندگی کرد.

خورشید آرزو ی دیدن ستارگان را با خود به گور می برد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 8:33 PM  توسط saye | 

اگر به خانه ي من آمدي"...برايم مداد بياور.....مداد سياه...مي خواهم روي چهره ام خط بكشم تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم، يك ضربدر هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم !

يك مداد پاك كن بده براي محو لبها.....نمي خواهم كسي به هواي سرخيشان ، سياهم كند!

يك بيلچه، تا تمام غرايز زنانه را از ريشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اينها راحت تر به بهشت مي روم گويا!

يك  تيغ بده؛  موهايم را از ته بتراشم.... سرم هوايي بخورد... و بي واسطه روسري كمي بيانديشم !

نخ و سوزن  هم بده، براي زبانم مي خواهم ... بدوزمش به سق....اينگونه فريادم بي صداتر است!

قيچي يادت نرود......مي خواهم هر روز انديشه هايم را سانسور كنم ! 

پودر رختشويي هم لازم دارم.....براي شستشوي مغزي....مغزم را كه شستم ، پهن كنم روي بند... تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي كه عرب ني انداخت... مي داني كه؟ بايد واقع بين بود !

صدا خفه كن هم اگر گير آوردي بگير......مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب ،  برچسب فاحشه مي زنندم.... بغضم را در گلو خفه كنم!

يك كپي از هويتم را هم مي خواهم.... براي وقتي كه خواهران و برادران ديني  به قصد ارشاد، فحش و تحقير تقديمم مي كنند !

تو را به خدا....اگر جايي ديدي "حقي" مي فروختند .....برايم بخر....تا در غذا بريزم.... ترجيح  مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را  بخورم !

و سر آخر اگر پولي برايت ماند ...برايم  يك پلاكارد بخر......به شكل گردنبند.....بياويزم به گردنم....و رويش با حروف درشت بنويسم:

"من يك انسانم "..." من هنوز يك انسانم" ...." من هر روز يك انسانم

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 12:26 PM  توسط saye | 
بهلول را گفتند:فلانكس را مي شناسي؟ گفت آري. گفتند چگونه مردي است؟ گفت نيمي خوب

است و نيمي بد! پرسيدند يعني چه؟! گفت:يعني با چشمانش واقعيت ها را مي بيند و با پاهايش از

آنها مي گريزد..؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 8:20 PM  توسط saye | 
خوشبخت ترین ها

 وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم ...

در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند!

در طبقه نهم پیتر قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد !

در طبقه هشتم می داشت گریه می کرد چون نامزدش ترکش کرده بود .

در طبقه هفتم دن را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزش را می خورد!

در طبقه ششم هنگ بیکار را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خرد تا بلکه کاری پیدا کند!

در طبقه پنجم آقای وانگ به ظاهر بسیار ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاری هایش را می رسید.

در طبقه چهارم رز را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری می کرد!

در طبقه سوم پیر مردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید!

در طبقه دوم لی لی را دیدم که به عکس شوهرش که از شش ماه قبل مفقود شده بود، زل زده است!

قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم.

اما حالا می دانم که هر کس گرفتاری ها و نگرانی های خودش را دارد.

بعد از دیدن همه فهمیدم که وضعم آنقدر ها هم بد نبود.

حالا کسانی که همین الآن دیدم، دارند به من نگاه می کنند.

فکر می کنم آنها بعد از دیدن من با خودشان فکر می کنند که وضعشان آنقدر ها هم بد نیست!

 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 11:51 AM  توسط saye | 
روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.
رهگذری او را دید و پرسید:" برای چه عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی؟ "
مرد پاسخ داد:" این طبیعت عقرب است که نیش بزید ولی طبیعت من این است که عشق بورزم. "
چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟
عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نکن حتی اگر دیگران تو را بیازارند.
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 4:59 PM  توسط saye |